سبك و شيوه سخن استاد شهريار
درباره سبكشناسي يا متدولوژي سخنان بسيار گفته، و نگاشتهاند، برخي سبك را به طرز بيان خاصي، با لحني خاص، در زماني خاص و احياناُّ مكاني، محدود ساختهاند.
به مثل سبك خراساني، يا تركستاني، سبك عراقي،هندي، و به تعبيري سبك اصفهاني و دوره بازگشت، تا امروز؛ ليكن اين گروهبندي، به تقريب شيوهاي است كه اروپائيان از براي دورههاي هنري به كار گرفتهاند.
سبكشناسي در ايران، خاصه دربارة هنر به شيوه غربي نيز بر اساس اين پندار كه چون اروپا و اروپايي در تكنيك چنين پيشرفتهاي چشم فريبي كرده است به شيفتگان اين بتهاي مدرن، حق داد كه هر چيز را از دريچه چشم آنان بنگرد (!)، حتي اگر هنر نقاشي ايران را «مينياتور» بنامند!
اين نخستين فرق ميان دو نظريه متفاوت و كاملاُّ متمايز از يكديگر است هنگامي كه بدانيم: هدف علم و فلسفه علوم در غرب چيزيست، و در شرق چيزي ديگر؛ در غرب هدف علم، جهان است و انشان جزئي ناچي از جهان خواهد بود، و در شرق (هر جا كه انسان با نام يك ارزش والا عنوان ميشود) مقصد علم، انسان است و جهان كه بالقوه يك بهره از دانش و حكمت انسانيست. لاجرم هنگامي كه سخن از انسان به ميان ميآيد، با اين حيثيت كه: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» هيچ دو چيز همانند از يك جنس يا نوع منطقي وجود ندارد كه همچون دو انسان با يكديگر متناقض باشند! پس چگونه ميتوان گروهي متفكر و هنرمند خلاق را در زير يك عنوان به تعريف درآورد. انساني كه يك تجلّي از تجليلات ربانيست، و «لا تكرار فيالتجلي» هرگز اين معني را كه بتوان دو شاعر را همانند دانست اكانپذير نشايد دانست.
از براي مثال شاعراني كه مشرب عرفان دارند، همچون سنائي، عطار، مولوي، اگر چه هر سه ملهم از معارفي مبتني بر وحي هستند اما برداشت هر يكي آنچنان با ديگري متباين است و متفاوت كه سير در عالم انديشة هر كدام، آن گونه است، كه به آب و هوا، حال و كار، و چون و چند، بيگانه از ديگريست، و هم اينجاست كه با صراحتي ترديد ناپذير ميبايد گفته شود، مكتب سنائي مكتب سنائي است و مكتب عطار مكتب عطار و مكتب مولوي خاص مولوي است. همچنانكه هيچ يك از اينان ديگري نيست.
پس شيوه و سبك، نخست بيان تفكر گوينده است، تفكري خاص كه حتي برداشت هر كسي از هر سخني، با آن ديگري فرق دارد.
و ديگر بيان حالات روحي، عاطفي، و اغراض مادي و معنوي گوينده نه بدان شيوه كه «فرويديزم» آدمي را تجزيه و تحليل ميكند كه وي را با جمله تفكرات، خواهشها، ابداعات و ديگر عوامل، مجموعهاي از عقيدهها «كمپلكس»ها به تعريف درميآورد، و به ديگر سخن منش و گوهر آدمي را معلول علتهايي ميداند كه روانشناسي غربي بيان ميكند.
بل آن نهفتهترين رازها در سر سويداي آدمي كه حيرتآميزترين كشفيات علمي در قياس با يكي از آن جمله، قياسِ محدود با نامحدود خواهد بود.
لاجرم شرايط و روش تحقيق در آثار هر شاعري ملازمه يا معلوماتي دارد، كه دانشجويان و طالبان ادب و هنر با يوة آن شاعر آشنايي پيدا كنند.
يكي از آن مسائل دانستن اين حقيقت است كه الفاظ، كلمات و مصطلحات (از تشبيه گرفته تا كنايه، استعاره و ديگر دقايق بياني) ظرفهايي هستند كه معني را در خود نهفته دارند، معني پردگي عبارات، يا به قول حكيم سنايي «روي پوشيدگان عالم غيب» عروسان حرمنشين الفاظ! كه محقق ميبايد با ذهني معني جوي كه اشراف با اين عالم اسرارآميز دارد، بتواند از حريم اين پردهها راهي به سوي آن پري نهفته روي پيدا كند.
و اين كه شاعر داراي آن ظرافت عاطفي است كه اندك غمي، و يا شادي، ناهمواري، محبت، كينه، دوري،خشونت، محرومي در وجود وي توفاني برميانگيزد، اين عواطف، يك بهره بيان غمها و شاديها، خواهشها، اميدها، آرزوهاي هنرمند وابسته به روزگار جواني و خواستهاي ماد آدميست، كه هنر با لطيفترين و مؤثرترين بيان آنها را القاء ميكند.
اين حالات عاطفي، بيان مادي همان واقعيتيست كه در منطق اروپايي عشق ناميده ميشود و شاعر راستين، اين مرحله را كه پردة چشم فريب و جادوئي حواس است تا با همة وجود خود احاس نكند، و درد و رنج آن را در نهايت رقت درنيابد و با مناسبترين كلمات و شيواترين زبان به نظم درنكشد نميتواند شاعر باشد. گذشته از اين مرحله، خشت نخستين هنر، شاعريست.
شهريار بيترديد يكي از موفقترين شاعران در گذشتن از اين راه پر خم و پيچ بوده است. شاعر در اين آزمونة درد و رنج آنچنان نيكو و دقيق از عهده برآمده است كه پاية هنر خود را به اقصاي عالم تخيل رسانيده است.
در وصل هم زعشق تو جانا در آتشم عاشق نگشتهاي كه ببيني چه ميكشم
با عقل آب عشق به يك جو نميرود بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
باور مكن كه طعنة توفان روزگار جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
لطف سخن شهريار در بيان ادراكهاي غريزي كه لازمة جوانيست به حد اعلاي رقت ميرسد، شهريار با گنجينة پايانناپذيري كه از لغات و مصطلحات و امثلهاي كه بيش از هر عبارتي از براي القاء احساس، همنواي دل عارف و عاميست، كلام خود را به نهايت تأثير و نفوذ ميرساند.
در بيان اين عواطف كه شاعر درد خويش را بهانه ميجويد و تلخي پند را به شيريني كلمات و شور بيان ميزدايد، كمتر شاعريست كه جسارت آوردن اصطلاحات رايج، در نشان دادن رنج خود به كار گيرد و ايهامي بديع بيافريند.
گاهي گر از ملال محبت برانمت دوري چنان نكن كه به شيون بخوانمت
چون آه من به راه كدورت مرو كه اشك پيك شفاعتيست كه از پي دوانمت
تو گوهر سرشكي و دردانه صفا مژگان فشانمت كه به دامن نشانمت
سرو بلند من كه به دادم نميرسي دستم اگر رسد به خدا ميرسانمت
ان ضربالمثل عاميانه، كه به خدا ميرسانمت، زبان كوي و برزن است جز با طبع شهريار، با چنين ايهامي از كه برميآيد.
و آنگاه كه:
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم
و كدام شاعر را در بيان درد خويش از غمي كه به ناكامي در پيوسته است با اين الفاظ پيش پا افتاده اين جرأت و قدرت تواند بود، تا كه سخن را چندان تأثير بخشد كه دل سنگ را اب كند؟ من بجز شهريار هيچ شاعري ديگر را نميشناسم كه بتواند اينچنين سخناني را آنچنان جاني ببخشد كه بليغترين عبارات را بدست فراموشي سپارد.
و اين غزل: چه انتظاري سوزان و چه اشتياقي نوميد و آميخته با گله.
باز امشب اي ستاره تابان نيامدي باز اي سپيدة شب هجران نيامدي
و سرانجام آنجا كه شاعر به نهايت نوميدي ميرسد چارة دل را دوايي ميجويد:
چو دربستي به روي من به كوي صبر رو كردم چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم
اين جمله، اندكي از بسيار سخن شهريار است كه شيواتر و فصيحتر و كاريتر و مؤثرتر از هر شاعري حالات عاشقانه را به اقتضاي جواني باز گفته است.
ليكن شاعر به هر دوره از دوران شاعري موافق با آن زمان، زماني كه با جواني بدرود ميگويد، سخن هنجاري ديگر ميگيرد:
جواني حسرتا با من وداع جاوداني كرد وداع جاوداني حسرتا با من جواني كرد
همانگونه كه نگاشته شد، دليري طبع و غناي انديشه و دستيابي شهريار به خزائني از مصطلحات روزمره براي بيان حال و هوائي كه در آنست وي را قادر ساخته است تا فراتر از تمناهاي مادي كه بجاي خود شايسته تعظيم و اجلال است به پرواز درآيد و به سوي ملكوت، عالم عرفان و الهيات به پرواز درآيد، تمايل روحي شاعر به عشقي آسماني و ملهم از آيات قرآنيع احاديث و روايات و اخبار عارفان و سير در معراج حكمت اشراق وي را به سوي محبتي آسماني عروج ميدهد كه برازندة طبع شكوهمند و هنر مجلل اوست.
يكي شكسته نوازي كن اي نيم عنايت كه در هواي تو لرزندهتر ز شاخة بيدم
شاعر عنايات غيي را با تارهاي حساس روح خود به طلب برميخيزد و در اين هنگام است كه غزل پرشور و دلاويز «مناجات» را ميسرايد:
علي اي هماي رحت تو چه آيتي خدا را كه به ما سوا فكندي همه ساية هما را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
با سرودن اين غزل پرشور و عارفانه و «شب و علي» در مثنويهاي شيواي خويش، سيماي شهريار، آن سيماي ملكوتي و آن نغمة آسماني، همانند با خورشيد، تابندگي ميگيرد.
آبشخور انديشه او زلال زندگي بخشي است الهي و منشاء الهام او عرصهاي است وراي عالم و مرزهاي كيهاني، آنجا كه زمان از حركت باز ميماند و دل بيواسطة چشم و جان بيپرده گوش جمال زيبايي مطلق را مينگرد.
منبع : به همین سادگی و زیبایی © کپی رایت توسط شهریار (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.) برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است. نوشته شده در تاریخ: 1387/5/30 (1588 مشاهده) [ بازگشت ] |