محمدحسين شهريارو تجدد شعر ( قسمت دوم )
«راز و نياز»
شهريار انحراف از اسلوب و فكر قديم را در مثنويها و بعضي قطعات خصوصاُّ آنها كه به شيوة آزاد سروده نشان ميدهد و با دلش كه بر اثر عشق بدفرجامي شكسته است خلوت ميكند و به دنبال آزادي از قيد قواعد سنگين غزل و قصيده و بيان رنجهاي شخصي و فردي ميرود و در رؤياهايش غرق ميشود. اين تجزية احساسات و تخيلات فانتزي مانند، در «هذيان دل» جلوة مشخصي دارد:
مهمان نخوانده ميپذيري من ماهم و دخت آسمانم
پاداش توام هر آنچه خواهي بر خور كه بهشت جاودانم
كابين من آسمان ترا بست هر چند تو پير و من جوانم
شب تيره و باد نعره ميزد
افسانة عمرم آورد خواب عمري كه نبود خواب ديدم
در سيل گذشت روزگاران امواج به پيچ و تاب ديدم
از عشق و جوانيم چه پرسي من دستهگلي بر آب ديدم
دل بدرقه با نگاه حسرت
اين تخيلات و تصورات رمانتيك شاعر كه با تأثير از «افسانة» نيما يوشيج شروع شده، با حفظ بعضي استعارات و تشبيهات شعر كهن فارسي، خواهشهاي دل و رنجهاي روح او را بيان ميدارد علاوه در «هذيان دل» در شعرهاي «دو مرغ بهشتي»، «صداي خدا»، «راز و نياز»، «افسانة شب»، «مرگ پرنده»، «اي اي مادرم»، «قهرمانان استالينگراد» ديده ميشود و شاعر سعي ميكند براي آنچه به زندگاني معني و مفهوم ميبخشد و عشق و علاقه و عواطف خويش آزادي قايل شود.
بنابراين «تم»هاي اشعار شهريار عشق و وصف طبيعت و موضوعات فلسفي و اجتماعي و انتقادي است. شاعر از محيط آزرده است و اين آزردگي را به صور متفاوت نشان ميدهد. گاهي با بالهاي رؤيائي غزل به آسمانها و فضاهاي دوردست ميگريزد و زماني واقعيتهاي سرسخت زندگاني او را از آسمان به زمين ميآورند و او را وادار به همدردي با «خاكيان» تيرهبخت مينمايند.
در موضوعات اجتماعي شاعر به برخي از مسائل روز توجه ميكند و براي اصلاح كشور، گردان و دليران را به ياري ميخواند:
پيام من به گردان و دليران جوانان و جوانمردان ايران
يكي غريدنم بايد كه چون رعد كند آشفته خواب نره شيران
نه شيران را سزد گردن نهادن به زنجير اسارت چون اسيران
گرم خون ريخت دشمن شهريارا به خوني داني چه بندد نقش؟ ايران
شهريار در اين اشعار مثل يك شاعر پيشرو ظاهر ميشود.
در قطعة «اي وزير» خواسته است با آنانكه مسئول وضع نابسامان بودهاند تسويه حساب كند:
در ميان پاي حساب آمد مكن باك اي وزير شد حساب حضرت اشرف دگر پاك اي وزير
شاعر به وضع نابسامان فرهنگ و تعليمات آن بياعتنا نيست و در قطعهاي اين نابهنجاري را گوشزد ميكند:
فرهنگ ما براي جهالت فزودن است مأمور زشت بودن و زيبا نمودن است
يك درس زندگي به جوانان نميدهد طوطي مثال قصة مهمل سرودن است
اين مضامين در قطعات ديگر چون «بچة يتيم»، «به پيشگاه آذربايجان عزيزم»، «تخت جمشيد»، «چشم كمالالملك»، «ماتم پدر»، «به ياد پروين اعتصامي» كم و بيش هست و شاعر سعي دارد به مشاهدة دقيق واقعيتهاي زندگاني و تشريح و تجسم آنها بپردازد. اما اين تجه به وضع مردم و تلاش و زندگاني آنها شكل قطعي مبارزهجويانه ندارد بلكه كلي و دلسوزانه است. مثلاُّ در اين شعر كه با اين مصرع: «زمستان پوستين افزود بر تن كدخدايان را» شروع ميشود ميسرايد:
ره ماتمسراي ما ندانم از كه ميپرسد
زمستاني كه نشناسد در دولتسرايان را
به هر فرمان آتش عالمي در خاك و خون غلطند
خدا ويران گذارد كاخ اين فرمانروايان را
حالا چگونه فرماني و چگونه آتشي؟ شاعر جواب نميدهد و يا جوابي ندارد بدهد و از اين رو خدا را به ياري ميطلبد و با استفاده از كشف و شهود كه الي حد ماشاءالله در وجود هر يك از ما ايرانيان به حد كفايت هست «سفره شدن شكم اين اژدهايان» را پيشگوئي ميكند و اين بيهدفي شاعر، به ناچار در افكار وي و نحوة بيان آنها تناقضي ايجاد مينمايد. در شعر «كودك قرن طلا» وضع جامعه و راه رهائي از رنجها چنين بيان شده:
تا كه ز مردي مرا نه زر و نه سيم است شمع مرادم به رهگذار نسيم است
يار نشد طالب قصيده كه يارو كودك قرن طلا و طالب سيم است
عمر نهاديم روي قلب شكسته گرچه درست آفتابه خرج لحيم است
باز در شعر زير، شهريار يك ناهماهنگي و عدك توجهي نشان ميدهد و آوردن مضامين اجتماعي و نزديك شدن به مردم را «تنزل كردن تا محيط» مينامد و ميگويد:
شهريارا تا محيط خود تنزل كن مينديش كاين قبا بر قامت طبع تو ناموزون گرفتند
شاعر باز در آسمان پرواز ميكند و از نزديك شدن به افراد عادي پرهيز دارد. مضمون منفي ديگري كه در بعضي اشعار وي ديده ميشود عشقورزي و دلنمودگي و «شاهدان» و «سادهرويان» است. شهريار نيز مانند بعضي از شعراي گذشته گرفتار اين بيماري است و يا اينكه از بر زبان آوردن آنها اكره و پرهيزي ندارد، او هم به ترسيم خط دلدار و دلبري كه هنوزش «خط» بر بناگوش نرسته و دلستاني كه پشت لب را به آب بقا سبز كرده است مشغول ميشود و از مي دو ساله و معشوق «نه معشوقه!» چهارده ساله و «سر و سرّ با زيبا پسران» ياد ميكند.
اين ديگر جداُّ بيماري است. شاعر مثنوي «تخت جمشيد» كه آنهمه زيبائي و پاكي را در اين شعر و «دو مرغ بهشتي» و «نامزدبازي روستائي» بنيان ميگذارد چگونه همة زيبائيها را زير پا نهاده و به آرايش چهره، شهرت و تمايلات ناپسند پرداخته و آن را در معرض افكار قرار ميدهد؟ خواننده به آرزوي تفرج و درك زيبائي و معرفت به باغ طبع شاعر روي ميآورد و او را سرگرم مشاهده با سطبر گردني ميبيند كه بيخودانه كام ميجويد و زاريكنان ميسرايد:
اي نظامي بچه ار داد دل من ندهي ميروم دامن سردار سپه ميگيرم
تا تو مشق هدفآموزي و تيراندازي سينه پيش آرم و آن تير نگه ميگيرم
و يا:
به پا گفته بودي به سر خواهم آمد به سوي تو شيرين پسر خواهم آمد
غزل موشح كه او در اين باب سروده، حرف نخستين را به صد خون دل پس و پيش كرده، خود را در دام تكلف و تصنع اسير نموده تا از مجموع حروف نام دلدار حاصل گردد... فكر ميكنيد كه دلدار كيست؟ پروين، زهره، مريم؟... نه هيچكدام، بلكه محمدعلي خان!! همينطور در شعر «مقام محمود» كه اختصاص به ستايش عشق داده شده و از اين رو عشقبازي محمود و اياز تحسين گشته اين درس بدآموزي تكرار ميشود.
بايد دانست كه ستايش اينگونه عشقورزيها ولو اينكه مقصود ستايش عشق مجازي بوده باشد بدآموزي است و هيچگونه توجيهي نميتوان براي آن قايل شد.
شهريار شعرهائي دارد كه به پيروي از سبك ايرج ميرزا جانب سادگي و رواني را در آنها رعايت كرده و سعي نموده است به بيان مكالمه نزديك شود و ضربالمثل عاميانه در آنها به كار برد:
هيچ ديدي چه كارها كردي چه بلا بر سر من آوردي
من جفا ديدم و وفا كردم تو وفا ديدي و جفا كردي
من به جور از تو برنميگردم تو هم از جور برنميگردي
نشدي سرد كاتش گرمي نشوي نرم كاهن سردي
خاك اگر گردم و به باد روم ننشيند به دامنت گردي
اين نزديك شدن به زبان عاميانه گاه صورت عاميانه گاه صورت جانداري به خود ميگيرد و اگر چه مضمون شعر تازه نيست نحوة بيان تازه و روان است:
عاقبت يا مرا از رو برد خود نكردم برو، يارو برد
اولش عشق نهان ميكردم آخر از سوختن دل بو برد
مكن اي دل هس لعل لبش بچه جان آن ممه را لولو برد
اين كيفيت و آوردن مضمون تازهگاه صورت تفنن و هوس به خود ميگيرد و شاعر سعي ميكند وصف تازهاي از معشوقه بنمايد ولي در اين وصف زبان شعري را از دست ميدهد:
چون گل از تاب عرق آمده از پرده برون سينة عاجي و بازوي بلوري داري
چون يكي ماهي آزاد كه افتاده به تور پر و پاي تر و پيراهن توري داري
و از غزل «به سينما ميرفت»:
ستاره چون توئي در سينما هرگز نخواهد بود بيا از چشم من بين گر هواي سينما داري
در شعر «خرابات» سعي شده است در نحوة بيان لهجه و اصطلاحات عاميانه حفظ شود:
با خل ميخوري مي و با ما تلوتلو قربان هر چه بچة خوب سرش بشو
باور نداشتم كه به اين زودي اي فقير در زير دست و پاي حريفان شوي ولو
در اشعار جديد شهريار كه اكثراُّ صرت و جلوة ديگري به خود گرفته جنبة عرفاني و نزديك شدن به خدا و بيان ايمان و روح عالي انساني به خوبي نمايان است و براي توضيح اين تحول و تغيير روحيه و وفكر در مقدمة «مكتب شهريار» مينويسد: «آري بنده هم در اين ده سال با بحرانها و تحولات روحي عجيبي كه از نوادر مواهب الهي و جز براي اهل سير و سلوك واقعي قابل فهم نيست دست به گريبان بودم. زجري كه اجرش را چه جاي اين كه با دنيا عوض نكني.»
شاعر در طي اين طريق به ترويج صوفيگري ميپردازد و در توضيح و تأييد «وقودها الناس و الحجاره» كه دل شير هم از هيبت آن آب ميشود شعر «بازخواست» را ميسرايد كه راهنماي «اهل سير و سلوك واقعي» گردد.
به مرگ گر همه آسايش عدم بودي چه ابلهي كه نميخواست خويشتن را كشت
ولي حكايت توقيف و بازپرسيهاست به روي يك يك اعمال ما نهند انگشت
خلاصه تا نكشندت عصاره چون انگور توئي قصة زجر و شكنجة چرخشت
كسي به مرگ [رهد] كز خطوطِ زشتِ گناه به كارنامه نه ريزش بماند و نه درشت
ولي سعادت مطلق شهيد را بخشند كه در جهان عقيدت به خون خود آغشت
در مثنوي «صداي خدا» افسانة همه ديني مبني بر اينكه انسان از يك ريشه است با يك مفهوم صوفيانه از «كار جهان» آميخته است:
آدميان شاخه و برگ همند كاينهمه از يك تنة آدمند
اصل درختي است كهن از بهشت كند خداوند و در اين دشت هشت
آدميان زندة يكديگرند دست و دل و ديده و پا و سرند
آدمي از نوع جدا زنده نيست برگ به شاخ است گرش زندگيست
طفل خدائيم و برادر همه ارث پدر برده برابر همه
ما پسرانيم زملك پدر كرده سوي كشور خاكي سفر
قبول اين افسانة ديني از طرف شاعر تا آنجا ميرسد كه مثل مولوي همه چيز را جلوه و مظهر خدا ميشمارد و همة راهها را به سوي او تشخيص ميدهد:
دين خدا نيست به جز راه راست راه كه كج شد نه به سوي خداست
راه يكي رهبر و مقصد يكي است موسي و عيسي و محمد يكي است
اين سه ره اي سالك كوي اله منتهي آيد به يكي شاهراه
در قصيدهها باز همان مطالب كهنه هست و مضامين در خصوص ناپايداري جهان يا توجه به صفاي باطن و تصفية نفس ميباشد. قصيدة «توحيد» مربوط به اين گونه مطالب است ضمناُّ از مطالب جديد هم سخن رفته. قصيدة «بدبختي» شرح سيه روزگاري مردم است و «مهمان شهريور» اعتراض به نابساماني اوضاع ايران بعد از شهريور ماه 1320 و توقف قشون اجنبي است و «سه تار عبادي» و «مرحبا حسين» و «داغ امير» كه به شرح حالات دوستان هنرمند شاعر اختصاص دارد.
در رباعيات هم همان مضامين تغزلي هست:
امشب ز شراب شوق او مستم باز ساقي ندهد پياله در دستم باز
ديگر به چه رو به خواب بينم رويش كز دوري او نمردم و هستم باز
توصيفهاي شهريار به خصص در مثنويها تازه و زيبا و اغلب مدركات شخصي خود اوست:
خزان است و هنگامة برگريز شگفتا از اين باد هنگامهخيز
عروس گل از شو گرفته طلاق عجوزش به سركوفت رخت و جهيز
ز سنجاق باران و شلاق باد بود نازكان را گريزا گريز
زمين گوئي از اشك عاشق گل است كه پاي پريچهرگان خورد ليز
زر و زيور از خود بريزد چمن كه دنيا پس از گل نيرزد پشيز
ز ساز درختان به مضراب باد چه آهنگها واشود ناله خيز
به سير طبيعت برو شهريار كه ذوقي نيانگيزدت پشت ميز
در «بامداد عيد» تا چندين بيت توصيف و تعبير قدما مكرر ميشود ولي بعد از آن شاعر از كليبيني و كليگوئي مخصوصاُّ شيوه قديم رو برميگرداند و از دريچه به كوچه و بازار نظر مياندازد و آنها را وصف مينمايد:
عمو شيري به آن صورت گره گير به هر سو نعره زد آي شير! آي شير!
پي تنظيف مأمورين تنظيف رسيدند و ادا كردند تكليف
همه بازار و بام و برزن و كو به سرعت شد تميز از آب و جارو
وصف طبيعت در «سرود آبشار» به كمال ميرسد:
چون خواب نوشين ياد دارم ماهتابي روشنتر از روز سپيد كامكاران
ييلاق بود و آبشار و جنگل و كوه دنياي شب از پرتو مه نور باران
لطف هوا چندانكه گفتي الفتي داشت خاموشي شب با خروش آبشاران
در گوش دل افسانة آفاق ميگفت دلكش سرود آبشار از كوهساران
آويخته گل از فراز شاخ گلبن چونانكه از گوش عروسان گوشواران
بعضي از قطعات و اشعار شهريار داراي ظرافت و زيبائي خاصي است. اين سادگي و ظرافت در شعر «ميوة نوخيز» به خوبي ديده ميشود:
در خانة همساية ما شاخ گلي هست تا غنچه نازش به نياز كه بخندد؟
وحشي است بدانگونه كه تا بنگري از دور در خانه خزد زود و در خانه ببندد
ترسم چو دل من كه نبردند و بپوسيد اين ميوة نوخيز نچينند و بگندد
قطعههاي «بر سنگ مزارم»، «دختر گلفروش» و «تلاش كودك» داراي همين خصوصيات رقت و ظرافت و سادگي است.
يكي از زيباترين قطعات شعري شهريار «دو مرغ بهشتي» است كه بر اسلوب شعر و شيوة بيان نيما يوشيج سروده شده و شاعر در «دو مرغ بهشتي» قالب و مفهوم قديم را كنار ميگذارد و سعي ميكند كه دنياي تصورات و روياهاي خود را نشان بدهد. قسمتي از اين قطعه به صورت گفتگوي يكنفري از زبان شاعر و قسمتي ديگر به طرز گفتگوي دو نفري بين شاعر، «باغبان»، «كوه»، «جنگل» و «دريا» تنظيم گرديده است. در ضمن گفتگوها، كه گاه وقفهاي ايجاد ميشود منظرهسازي شاعرانه، به وجود ميآيد و اين اوصاف تازه و طبيعي ميباشد. شاعر از جنگل ياسمنهاي نالة آشنائي ميشنود و در پي آن صدا از دست ميرود، به دنبال پرندة بهشتي، نغمهساز باغ جنان راه ميافتد و به باغ ميرود و سراغ آن را از باغبان ميگيرد.
باغبان ميگويد: او را با كتاب من كار نيست و او جز كتاب طبيعت را نميخواند. جوان به جستجوي پرندة بهشتي چمنهاي نيلي و دشتهاي سرسبز را درمينوردد و به كوه مازندران ميرسد و از او پرندهاش را ميخواهد. كوه ميگويد به جنگل برو. جوان در جنگل نشاني قصر عاجي كه پرندهاش در آن مسكن دارد ميپرسد. جنگل ميگويد: بدان سو نگر:
در فضائي بهشتي، معلق از زمرد يكي قصر جادو
پلههاي صدف محو در ابر سر زنان تا به دهليز مينو
غرفهها را در از عاج و دارند اهترازي چو بال و پر قو
زهره رخشان به پيشاني قصر
جوان او را در «قصر جادو» هم نمييابد زيرا به دريا رفته است و در برابر آينة صبح مست روياهاي خويش است.
اين جوان كسي جز شهريار و پرندة بهشتي كسي جز نيما يوشيج شاعر نيست كه بالاخره با اشك شوق با يكديگر روبرو ميشوند:
پيشتازان موكب رسيدند همزبان بهشتي است، هشدار
عود [ميسوزد] و صندل همي ساي غرفه را درگشا پرده بردار
شاعري محتشم شمع در كف پرده بالا زد و شد پديدار
اشك شوقش به مژگان درخشيد
و سرانجام همزبان ميرود و شهريار شاعر در كلبة تنگ خويش با غمي تازهتر تنها ميماند. در اين شعر شاعر به سفرهاي رويائي و در آرزوي محيط زيبا كه در آن نشاني از بدي نباشد ميرود. در اين سفر تخيلي كه شاعر به سراغ صفا و زيبائي ابدي ميرد از يك نوع بينش عرفاني خالي نيست:
عمه دريا صفاي شما باد من بشر ديدم و بيصفائي
مرغ شبخوان من كوكه دارد مژده از فر صبح طلائي؟
آنكه با ساز امواج دريا سركند شب سرود خدائي
در [اين] شعر به بعضي ابيات نيما يوشيج براي نشان دادن احساس و طرز تخيل او اشاره شده است. سهلانگاري لفظي در اين قطعه زياد هست مثلاُّ به كار بردن كلمة «موزيك» در اين مصرع: (دستة زهره موزيك بنواخت) و كلمة فيلم در «ماه از اين منظره فيلم برداشت» و سلامعليكم در «خاله جنگل! سلام عليكم» يكدستي ابيات را به هم زده است [و] بعضي ابيات سست ميباشد مثل: ره نورد جوان وا نايستاد. اين سهلانگاري و عدم يكدستي در غزليات شهريار نيز هست مثلاُّ در غزل «يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم» اين بيت درخشان است:
خون دل ميخورم و چشم نظربازم جام جرمم اين است كه صاحبدل و صاحبنظرم
ولي در بيت بعد غزل از يكدستي ميافتد و شاعر به محارة عامه و شيوة مكالمه نزديك ميشود:
پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم!
بيت بعد لحن بزمي خود را از دست ميدهد و صورت حماسي به خود ميگيرد:
از شكار دگران چشم و دلي دارم سير شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
گاهي افعال برخلاف قاعده حذف ميشود: «دگران خوشگل يك عضو و تو سر تا پا خوب» ضمناُّ تركيب «خوشگل يك عضو» سست بوده و حس زيبائيپسند خواننده را اقناع نميكند و شعر را از رواني مياندازد.
شهريار به شيوة «آزاد» كه در ابيات قافية معيني تكرار نميشود و اوزان آن بر حسب حالتهاي روحي شاعر تغيير مينمايد، قطعههاي «اي واي مادرم»، «پيام به انشتين» و موميائي را سروده است. بهترين اين قطعات «پيام به انشتين» است كه در آن مفهوم زنده و روشني عرضه ميشود. شاعر دربارة شعر «موميائي» مينويسد: «به گور دخمة بيهوسيهاي خيال خويش برميگردم، تنگنا و تيرگي است. سايهً شوم سرنوشت هنوز به دنبال من است. آسمان با ستارگان خود كه هميشه چشمك ميزدند حالا سخت دارد به من چشم غره ميرود كه چرا معماي مرا حل كردي؟ تمساحهاي وحشت و تنهائي ميغرند كه حسن عافيت را مجاني به آدم نميدهند. اما روزن اميد هم سوسو ميزند. من از گمراهان جهان كه در جهات منفي و معكوس مرا راهنمائي كردهاند ممنونم و چنان ميانديشم كه اين بيچارهها خود را فداي من كردهاند. ميرويم دريچة صبح سعادت از دور چشمك ميزند، وعده آنجا كه روز و شب را با هم آشتي است» براي نمونه چند بيت از شعر «موميائي» نقل ميشود:
چشم ميمالم هنوز
گوئي از خواب قرون برخاستم
زندگي گم كرده دنياي قديم
نيست يك خشتي كه عهدي نو كنم.
خواب و بيداري چه كابوسي عبوس!
آشنايان رفتهاند
داغ يك دنيا عزيز
واي! وحشت ميكنم.
در اين قطعه شاعر نمايشگر اصلي است و از روزنة شعر به واقعيتهاي زندگاني نظر مياندازد. از نظر شيوة بيان دنباله و اوج كاريست كه او با سرودن «دو مرغ بهشتي» انجام داده بود.
شاعر براي توضيح راه و روش شاعري خويش و اينكه كدام يك از سبكهاي موجود را ميپسندد و مينويسد: «تازهترين مكتب در شعر فارسي رمانتيك و خلاصة آن امپرسيونيسم است كه حكم نت برداشتن از رمانتيك را دارد. در مواردي كه موضوع كوچكي را نظر به اهميتي كه دارد لازم است شرح و بسط داد و بزرگ كرد احتياج مكتب رمانتيك پيش ميآيد، البته اين مكتب نسبت به طرز قصهپردازي كلاسيك ما تازگي دارد و در مواردي كه نوع احساساتمان هم تازگي دارد و ميخواهيم دنياپسند هم باشد ضرورت پيدا ميكند.
نوع شعر ـ همان شكل بحر طويل و مستزاد مخصوصاُّ مخلوط هر دو كه رنگ تازهاي هم به خود گرفته براي مكتب رمانتيك كه براي بيان احساسات اين عصر، آزادي عمل بيشتر لازم دارد تازهتر و مناسبتر از سيار انواع شعر به نظر ميرسد»
صرفنظر از اين نكات مبني بر پيروي شاعر از تخيلات رمانتيك، تركيبات و نحوة بيان اصيل او را در مثنيهايش بيشتر ميبينيم. مثنوئي كه براي كمالالملك گفته است هم از لحاظ فكر و هم از لحاظ بيان قوي است و روح پراحساس و جمالپرست و هنر دوست شهريار را كه به گوشة عزلت استاد راه يافته و فضيلت و هنر وي را دريافته است نشان ميدهد. اين مثنوي چنين آغاز ميشود:
در دهي از دهات نيشابور بسي از جادة تمدن دور
خفته گنجي به فرصت ديدار گنج خفته است و دولت بيدار...
شهريار در سرودن اشعار به زبان تركي نيز چيرهدست است و منظومة زيبا و مفصلي به اين زبان به نام «حيدربابا» سروده است كه در آن نيز احساسات و تخيلات شاعر به خوبي نمودار ميباشد.
پایان
منبع : " به همین سادگی و زیبایی " © کپی رایت توسط شهریار (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.) برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است. نوشته شده در تاریخ: 1387/5/7 (1620 مشاهده) [ بازگشت ] |