مصاحبه از: علياصغر ضرابي
اين شرح مصاحبهاي است كه نويسندة سپيد و سياه در تبريز با شهريار شاعر بزرگ معاصر به عمل آورده و ضمن آن در زمينههاي مختلف ادبي و زندگي خصوصي و اخلاق و روحيات اين شاعر منزوي و گوشهگير سخن به ميان آمده است.
وقتي براي اولين بار زنگ در خانة رنگ و رو رفتة شهريار را فشار دادم در يادم هزاران خاطرة سردرگم ميروئيد و چند سال پيش را به ياد ميآورم كه هزاران بار از مقابل آن كوچه بدون لمحهاي تعمق و تأمل ميگذشتم در حالي كه در يكي از منازل آن كچه شاعري سوخته دل و پريشان احوال به گذران يكنواخت خود ادامه ميداد...
آن وقتها دوبار استاد شهريار را ديده بودم. حالي داشت و شوري و ذوقي. پاي صحبتش مستمع هيچگاه احساس ملال و خستگي نميكرد. با همه محشور و دمخور بود. دوستان دور و نزديك هر چندگاه به ديدارش ميشتافتند هميشه مجلسش خالي از «اغيار» بود...
حال ميانديشيدم كه با همان مرد، مردي كه عمري را با شور و حال گذرانده بود، روبهرو خواهم شد ولي دريغ... كه صداي زن همسايه از پنجرة مقابل اين تصور را تباه كرد:
ـ چه كاري داشتيد؟
ـ ميخواستم استاد را ببينم... از تهران آمدهام.
وي به محض شنيدن اين حرف در حالي كه سعي ميكرد صورتش را كاملاُّ زير چادر مخفي كند، جواب داد:
ـ استاد كسي را نميپذيرد... در حدود يك سال است... هيچكس او را نميبيند، كسي را راه نميدهد.
وقتي اين حرف را شنيدم به ياد شايعاتي كه در تهران دربارة شهريار وجود دارد افتادم...
در تبريز هم شايع بود كه شهريار به شدت از مردم گريزان است و با هيچكس ملاقات نميكند، هميشه در خانه مينشيند قرآن مينويسد و ذكر ميگويد و سر و كارش با عالم غيب است. در تهران كار اين شايعات تا آنجا بالا گرفته بود كه بعضيها ميگفتند شهريار آنورمال شده و هميشه در خانهاش با «عالم غيب» تماس دارد و هزاران شايعة ديگر...
بالاخره فرداي آن روز تصميم گرفتم براي آخرين بار زنگ خانهاش را فشار دهم به اين اميد كه شايد بتوانم او را ببينم. چند لحظه بعد به ناگاه نگاهم به چهرة گود افتاده و رنگ پريدة شهريار افتاد كه از پنجرة بالا مرا نگاه ميكرد و ميپرسيد:
ـ با كي كار داريد؟
و من با شتاب گفتم:
ـ آمده بودم زيارتتان كنم، ديروز هم آمده بودم، ولي مثل اينكه شما كسي را نميپذيريد... اينطور ميگويند... ميخواستم چند دقيقهاي ببينمتان...
او در حالي كه به دقت به حرفهايم گوش ميداد در پنجره را بست و لحظهاي بعد در روي پاشنهاش چرخيد و شهريار با تواضع و فروتني و متانت بيش از حد مرا به داخل منزل دعوت كرد من داخل شدم...
لحظهاي بعد من و شهريار تنها در اتاق نشسته بوديم. به دقت به چهرهاش خيره شده بودم. موهاي پريشنده، چهرة مهتابي و رنگ پريده و چشمهاي كمفروغ و گود افتادهاش حالت غريبي داشتند... انسان بايد ساعتها مينشست و به صورتش خيره ميشد تا بتاند راز درونش را بخواند...
اطاقش كاملاُّ وضع شاعرانهاي دارد. اطاقي است محقر با ديوارهاي فرسده و طاق ضربي و پنجرههاي مستطيل. توي اطاق رختخوابي وجود دارد مثل اينكه سالهاست همان طر باز است و كسي آن را جمع نكرده... آيههائي از قرآن به خط شهريار كه بر روي كاغذهاي عريضي نوشته است، روي ديوارهاي اطاق به چشم ميخورند و كتابخانة كوچكش در ضلع شرقي اطاق جلب توجه ميكند.
روي زمين مينشيند و پالتو خاكستريش را به خود ميپيچيد. از اطاق مجاور صداي خفيفي به گوش ميرسد ولي پردههاي ضخيم و آبي اطاق ما را در حصاري از سكوت و آرامش محسوب ساختهاند.
سيگاري آتش ميزند.
اول خوش و بش ـ چند حرف از اين در و آن در » تعارفاتي معمولي و بعد ميروم سر حرفهاي اساسي ـ و سخت متعجبم از رفتارش ـ چون به قدري با متانت و وتواضع و معقول رفتار ميكند كه باز به ياد شايعات ميافتم و ميبينم واقعاُّ تا چه حد آن شايعات بياساس بودهاند.
و چهرهاش به مردي فيلسوف ميماند كه درد زندگي را شناخته است. و حرفهايم را آغاز ميكنم:
ـ حرفهاي بسياري دربارة شما به وجود آمده. ميگويند شما گوشهگير و منزوي شدهايد؛ موجودي آنورمال شدهايد، كسي را نميپذيريد. بالاخره آن كه به كلي يك آدم غيرعادي شدهايد. ميخواهم توضيح مفصلي در اين باره بدهيد. دربارة اين شايعات و حرفها چه حرفي داريد؟
در صورت مهتابي و رنگپريدة شهريار غم تلخي ديده ميشود. چهرهاش حالت پرشكوهي يافته و اندوه عرياني از چشمهايش بيرون ميزند. به دقت به حرفهايم گوش ميدهد. اندام تكيده و استخوانياش را تكاني ميدهد. دستهاي ضعيف و فرسودهاش ارتعاش خفيفي دارند. صدايش هم لرزان است، ميگويد:
ـ «ميدانيد از هر كس عمل خودش را بايد خواست. اثر شاعر كتابش است با خود او و زندگي شخصي و خصوصياش چه كار دارند؟ همه ميدانند كه هر متفكري بخصوص شاعر بايد فراغت داشته باشد. وقتي كسي يك عمر عادت به تنهائي كرد عادتاُّ از وجود اشخاص ديگر بخصوص اشخاص بيتناسب كه امن خاطر او را به هم ميزنند ناراحت ميشود.
من از اول عمر به اقتضاي طبع هنري كه داشتم عزلت و انزوا را دوست داشتم. در تهران هم جز دو سه هنرمند معاشري نداشتم. دربارة گوشهگيريام بايد بگويم:
كمال شعر فارسي عرفان است هر شاعري كه به عرفان نميرسد يك شاعر سطحي ميشود. شما مقدمة گلستان سعدي را اگر بخوانيد ميفهميد كه چرا من اين طور شدم. ميدانيد كه چرا منزوي شدهام. سعدي به حالي افتاده بود كه اصلاُّ حرف نميزد حال براي من آن مقدار مقدور نيست وگرنه قاعدهاش همان است. مرد عارف بايد در سير و سلوك از همه عالم منقطع شود تا به مقصودش نزديكتر شود.
ميگويم:
ـ «پس شما عرفان را برگزيدهايد؟ در حقيقت بعد از اين بايد سما را عارف و متصوف بخوانيم.»
شهريار در حالي كه پك محكمي به سيگارش ميزند، جواب ميدهد:
ـ من عرفان را برگزيدهام. جهت اين كه منظور از آفرينش انتخاب انسانهاي كامل است، و انسانهاي كامل عارفان كاملند.
سيگاري آتش ميزنم و ميپرسم:
ـ خوب با اين وصفي كه كرديد مسأله براي خود من بسيار جالب شد. پس معلوم ميشود تحولي شگرف در زندگي شما به وجود آمده، عرفان و تصوف را ميگويم. در گذشته جاي پاي محوي از اينها در زندگي شما بود ولي حالا شما سالك شدهايد، عرف نميگويم، سالك ميگويم. فكر ميكنم قسمت مهمي از شايعات دربارة شما از گرايشتان به عرفان و تصوف سرچشمه ميگيرد، چون چنان كه من شنيدهام مثل اين كه از عالم غيب پيامهائي ميرسد. در اين مورد چه ميگوئيد؟»
رنگ صورت شهريار به سرخي تندي ميگرايد، خواستهام همة حرفهايش را بزند تا شايد جوابي باشد براي مغرضين. پالتو را از ري دوشش برميدارد و ميگويد:
ـ خير چنين حرفها شايعاتي بياساس است از زبان افراد مغرض. اصلاُّ چنين چيزي وجود ندارد از عالم غيب به من پيامي نرسيده و من خود را هم از اولياء نميدانم و كساني كه ميخواهند نسبت جنون به من ببندند اين حرفها را اشاعه ميدهند. فقط بعضي از اشعار من الهامي است.
ـ چه طور الهامي؟ توضيح دهيد يعني از عالم حق به شما الهام شدهاند؟
شهريار جواب ميدهد:
ـ يعني شعرها خودشان آمدهاند و من نوشتهام. وقت نوشتن شعرها متوجه و آگاه نبودهام كه چه چيزي مينويسم، اين الهام از طرف حق و جهان معنوي بوده است.
من احساس ميكردم سينهام بزرگ شده. مثل اين كه روشنائي در سينة خود احساس ميكردم. گاهي چشمانم برق ميزد و ميديدم شعر دارد ميبارد و به عجله شروع به نوشتن ميكردم به طوري كه بعضاُّ هم نفله ميشد اگر كمي در نوشتن دير ميكردم شعر ميآمد و رد ميشد. آن حال الهامي است. بعضي از اشعار الهامي من تاكنون چاپ شدهاند. يكيش همان «موميائي»بود، «زفاف شاعر»، «هذيان دل»، «افسانة شب» و بعضي از غزليات من از اشعار الهامي است و من خود را مسئول آن اشعار نميدانم. همة اشعارم آن طور نيستند، بسياري از اشعار من از روي آگاهي و تفكر و تعمق صرف به وجود آمدهاند.
بيش از يك ساعت از گفتگويمان ميگذرد، ميگويم:
ـ در اينجا باز ناچارم اعتراض كنم. شما اگر خود را مسئول آن اشعار نميدانيد، چرا آنها را چاپ كرديد؟
جواب ميدهد:
ـ من تاكنون هرگز اقدام به چاپ اثري از خود نكردهام و كاملاُّ با طبع آثار خودم كه هنوز آنها را نارسا و در جريان تكامل ميديدم مخالف بودم و عقيده داشتم كه آثارم بايد بعد از مرگم به چاپ رسند. دو سال تمام مرحوم زهري و ديگران به من اصرار كردند بالاخره بعد از دو سال من به حال عصباني وقتي ديگر تحمل برايم باقي نمانده بود كتابچههايم را به طرفشان پرت كردم و گفتم ديگر به من مربوط نيست خودتان ميدانيد هر كاري ميخواهيد بكنيد. آدم مگر چقدر تحمل دارد دو سال تمام شب و رز به من اصرار ميكردند.
البته هر عطار و بقالي ميتواند براي خود يك كتابچة يادداشت داشته باشد و توهمات خود را در آن كتابچه بنويسد اما تا خودش چاپ نكند مسئول نيست؛ مسئول ناشر و چاپكننده است كه براي نفع شخصي خويش مبادرت به چنين كاري ميكنند. و بدين سبب است كه من خود را مسئول طبع هيچكدام از آثار خود نميدانم.
در مقابل چهار جلد ديوان من كه تاكنون چند بار طبع شده است قرار بود 20هزار تومان به من بدهند و آن را هم از قرار ماهي صدتومان به من دادند و اين صد تومان را چه به من بدهند و چه از من بگيرند هيچ تأثيري به حال من نداشته و ندارد. من اگر ديوانم را چاپ ميكردم غير از اين ميشد؛ اشعارم را به دقت انتخاب ميكردم در صورتي كه در اين چهار ديان اشعاري چاپ شده است كه به هيچوجه من با انتشار آنها موافق نبودم.
ميگويم:
ـ نكات جالبي بود. متشكرم از تضيحتان. خوب چنانكه گفتيد اغلب اشعارتان هم از روي آگاهي و تعمق به وجود آمدهاند. به طور كلي من ساية يك «عشق» شديد را بر روي اشعار شما ميبينم. عشق با شور و حرارت تمام در اشعار گذشت شما وجود دارد ميخواهم نظر خودتان را هم بدانم. شما به عنوان يك شاعر دربارة «عشق» چه طور فكر ميكنيد؟
لبخند معنيداري روي لبهاي شهريار ميدود و در حالي كه سعي ميكند سيگار را گوشة لبش بگذارد جواب ميدهد:
ـ اگر بنا شود كه غريزة جنسي را عشق بناميم بايد به تعداد نفوس عالم عاشق قائل بشويم يعني بگوئيم همة افراد بشر عاشقند. در اين صورت آيا براي عشاق معنوي معروفي مانند عرفاي عالي مقام وقعي ميماند؟
پس بنابراين عشق را از اين صورت اعمش خارج كنيم و به صورت اخصش نام عشق بدهيم. پس عشق جذبه الهي است كه انسانهاي كامل و عارف از آن بهرهمندند.
البته عشق مجازي مقدمة عشق حقيقت است اما آن عشق مجاز هم صورت خاصي دارد كه نمونة آن در عرفاي معروفي مانند: حافظ، مولوي، باباطاهر مشهود است من به عنوان شاعر، عشق را ميستايم. من خود از عشق مجاز شروع كردهام و حال در راه رسيدن به عشق الهي هستم.
ميپرسم:
ـ و چطور شروع كرديد مگر شما تا به حال عاشق شدهايد؟
چهرة شهريار در اين موقع واقعاُّ ديدنيست. آهي سوزناك ميكشد و ميگويد:
ـ بلي در اول جواني براي اولين بار عشقي ورزيدم و عاشق دختري شدم و اين عشق منجر به شكست تلخي شد و همان شكست باعث شكستهاي ديگري در زندگيم گشت.
بالاخره همان دل شكستهام پاية عشق معنوي و جذبهً عرفانيام بود. تمام عرفا دلشكستهاند و هر چه پيدا ميكنند از دل شكسته پيدا ميكنند، چون:
«خدا در دلهاي شكسته است.»
شهريار سكوت ميكند. به ساعت مينگرد بيش از او من متعجبم چون حال اين مرد صدوپنجاه دقيقه است كه جليم نشسته و بدون كچكترين رفتار غيرطبيعي به حرفهايم گوش ميدهد و جواب آنها را ميگويد.
تواضع و متناتي را كه در اول صحبت داشت هنوز حفظ كرده است.
ميپرسم:
ـ شنيدهام كه قرآن را به خط خودتان مينويسيد و قسمتهائي از آن را به نظم ميآوريد؛ آيا درست است؟
ـ من مدتي مشغول نوشتن قرآن مجيد با خط خود بودم، ولي آن را به شعر در نميآورم؛ اين موضع حقيقت ندارد.
ولي حالا چند سالي است كه از سرودن شعر و نوشتن قرآن مجيد هم كه مدتي مشغولش بودم دست كشيدهام.
ميپرسم:
ـ چرا از سرودن دست كشيدهايد؟ اين موضوع بيش از هر چيز باعث تأسف من است، چه دليلي داشته؟ حالا چند سال است كه شعر نسرودهايد؟
سرايندة «حيدربابا» نگاه عميقي به صورتم مياندازد و در حالي كه خاكستر سيگارش را در جاسيگاري ميتكاند ميگويد:
ـ در عرفان بايد بين عاشق و معشوق حجابي نباشد چون شعر هم مورد علاقة شديد من بود خود حجابي بود براي من يعني حجابي بود بين من و معشوق بدين سبب حالا چهار سال است كه شعر را كنار گذاشتهام در تصوف و عرفان انسان بايد كمكم تمام علائقش را از جهان مادي قطع كرده و به حق بپيوندد و بدين سبب من از مردم گريزانم.
ميپرسم:
ـ وقتتان را چگونه ميگذرانيد؟ و روزي چند ساعت مطالعه ميكنيد؟
ـ من هميشه در خانه هستم و خيلي كم از خانه بيرون ميروم. مطالعة زيادي در قرآن كريم ميكنم و كارهاي منزل را هم انجام ميدهم و بايد گفت هر روز بيش از ده ساعت مطالعه ميكنم.
ـ شنيدهام شما شب زندهداريد و خيلي كم ميخوابيد.
جواب ميدهد:
ـ بلي من شبها تا سحر نميخوابم و مطابق شرع نماز خوانده و مطالعة قرآن ميكنم، از فرمايشات اوصياء استفاده ميكنم كه البته نكات قرآني هم در آنها هست در بيستوچهار ساعت خواب من از چهار ساعت تجاوز نميكند آن هم به طور نيم ساعت نيم ساعت. خوابم هيچ وقت عميق نيست هر وقت صدا كنند جواب ميدهم.
ميگويم:
ـ حال شما خودتان را عارف ميدانيد؟
از روي زمين بلند ميشود و به طرف در حركت ميكند، چند لحظهاي تأمل ميكند و پس از آن ميگويد:
ـ نه من خودم را سالك ميدانم. البته در مورد اينكه چرا به عرفان روي نهادهام بايد توضيح بيشتري بدهم هر كس كه جذبة معنوي پيدا كرد و اهل عبادت شد البته سر و سرّي با خدا دارد. روًياي صادقانه به او داده ميشود و ممكن است حوادث آيندة زندگيش را در خواب ببيند.
ميگويم:
ـ خوب، اين طور كه ميگوئيد پس اين جنبة رسالت پيدا ميكند.
ـ نه اين جنبة رسالت ندارد چون كسي كه به او روًياي صادقانه اعطا ميشود رسالت ندارد كه آن را به ديگريان هم بگويد. شخص عارف ممكن است حوادث آينده را در خواب درده باشد اما چن تعيين وقتي نشده و همة حوادث مختوم نيست و ممكن است بدائي حاصل شده باشد جايز نيست كه به ديگران بگويد.
ـ شما چنين حوادثي را در خواب ديدهايد؟
ـ بلي من چيزهاي زيادي را در خواب ديدهام. حوادثي كه بعضيشان اتفاق افتاده و مابقي هنوز موعدشان نرسيده است.
ميپرسم:
ـ از جهتي من بسيار متأسفم چرا كه من فكر ميكنم قرن ما قرني است كه ماشين ملاكهاي زمين را از دست بشر گرفته است؛ قرني كه عواطف و احساسات در مقابل يرش «ماشين» از بين رفته، شما براي قرن ما عرفان را پيشنهاد ميكنيد؟ در چنين قرني كه انسان در مقابل اختراعات و صنايع و غول ماشين متحير مانده آيا درست است كه دست به گريبان عرفان شد و امروز كه انسان در كرة ماده پياده ميشد آيا تصوف دردي از دردهاي نسل ما، قرن ما را علاج ميكند؟ شما راه رسيدن به سعادتي واقعي را تصوف و عرفان ميدانيد؟
گفتگويمان تبديل به بحث شده است او جواب ميدهد:
ـ بلي حتماُّ تنها وسيلة رسيدن به سعادت واقعي عرفان است و عرفان با هيچ تمدن و زندگاني ماشيني منافات ندارد. انسان در هر صنعت و در هر مسلكي ميتواند از همان مسلك راهي هم به خدا داشته باشد.
توفيق عرفان حقيقي در اشخاص معدودي است مابقي بايد هر كس راهي به خدا داشته باشد چون كه زندگي مادي براي ادارة تن است و تن مركّب از روح و عقل است و وجود اصلي ما «عقل» است و انسان بايستي هم تن و هم عقل خود را سيراب نگاه دارد؛ چنان كه ورزش جسمي و دماغي هم بايد تواماُّ صورت گيرند كه تناسبي در ميان باقي باشد.
ـ شما روح را چه چيزي ميدانيد؟
ـ روح قالب عقل است و قالب اثيري هم داريم و قالب ابداني هم.
ادامه دارد ....
منبع : کتاب " به همین سادگی و زیبایی "