Home
برگ نخست
Downloads
دریافت فایل
Forums
تالار گفتگو
Your Account
صفحه شخصی
مجتمع فنی تبریز قویترین پایگاه آموزشی و تجارت الکترونیک در شمالغرب کشور
منو اصلی

 صفحه اصلي
 تماس با مدیر سایت
 نقشه سايت
 فروشگاه سايت
 آمار سايت
 خانه عكسهاي سايت شهريار
 وبلاگ احساسات یک پدر
 حکمت
 علامه

 کاربران
 انجمنهای گفتگو
 پیغام خصوصی
 نوشته روزانه کاربرن
 معرفی به دوستان
 اخبار و مطالب
 موضوعات
 آرشیو مطالب
 ارسال اخبار
 آرشیو ردیفی اخبار
 ارسال مقالات
 پیوند
 دریافت فایل
 لینکستان
 ضمیمه ها
 مقالات
 بهترینهای سایت
 جستجو
 سایر سایتها
 سایت رسمی نیما یوشیج
 وبلاگ سایت شهریار
 وبلاگ زيباي شهر تبريز


پخش ويديو هاي استاد شهريار
shahriyar

By: Anonymous
On: 31st May 2010
Views: 4361
Rating: 1.10 Votes: 804



پخش صوتي اشعار استاد شهريار
در حال حاضر مشکلی در اجرای پلیر وجود دارد.


اطلاعات کاربران
خوش آمدید , کاربر مهمان
نام کاربری
رمز عبور
کد امنیتی: کد امنیتی
محل واردکردن کد امنیتی

(عضویت)
کاربران سایت:
آخرین: ashkan
امروز : 0
دیروز: 0
مجموع: 584

بازدیدکنندگان:
مهمان: 92
عضو: 0
مجموع: 92



دیکشنری



Powered by kianonline.ir


ليست مقالات اخير سايت شهريار
· شهریار شناسی
· عشقی با شهریار
· HEYDER BABA’YA SELÂM ( با الفبای لاتین )
· " حیدر بابا یا سلام "
· ترجمه منظومه " حیدر بابا " به زبان انگلیسی
· ترجمه حیدربابا یا سلام به زبان استانبولی
· ترجمه فارسی منظومه " حیدربابا یا سلام "
· منظومه دوم حیدربابا "حيدربابا گلديم سنى يوخليام "
· ترجمه منظومه دوم "حيدربابا گلديم سنى يوخليام " به زبان استانبولی
· منظومه دوم "حيدربابا گلديم سنى يوخليام " با الفبای لاتین
· ویژگی سخن استاد شهریار
· علي (ع) در شعر استاد شهريار
· بررسی ( حیدربابا ) معروفترين اثر شهريار
· يادي از شهريار شعر ايران
· نگاهی به زوایای شعری شهریار
· زندگينامه شهريار ( قسمت اول )
· زندگينامه شهريار ( قسمت دوم )
· ماجراي عشق شهريار از زبان شاگردش
· حنجره دردمند خشکناب
· عناصر ادبيات شفاهي آذربايجان در ديوان تركي استاد شهريار
· بررسی زندگی و اشعار و شیوه سخن استاد شهریار از نگاهی دیگر ( قسمت اول )
· بررسی زندگی و اشعار و شیوه سخن استاد شهریار از نگاهی دیگر ( قسمت دوم )
· استاد شهریار شاعر اهل بیت
· غدیر در شعر فارسی از کسایی مروزی تا شهریار
· شهریار در یک نگاه
· ويژگي‌هاي هنري شهريار
· ديداري با شهريار... ( مصاحبه با استاد شهریار "قسمت اول" )
· ديداري با شهريار... ( مصاحبه با استاد شهریار "قسمت دوم" )
· گذري و نظري در كردستان و آذربايجان
· محمدحسين شهريارو تجدد شعر ( قسمت اول )
· محمدحسين شهريارو تجدد شعر ( قسمت دوم )
· شاعر شور و مستی
· سبك و شيوه سخن استاد شهريار
· آشنایی با مقبره الشعرای تبریز
· هنر شهريار ( قسمت اول )
· روح واژه‏ها روز شعر و ادب فارسی
· ديدار با شهريار ( شعر صاعقه است! )
· غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا ( مصاحبه ) قسمت اول
· هنر شهریار ( قسمت دوم )
· غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا ( مصاحبه ) قسمت دوم
· هنر شهریار ( قسمت سوم )
· هنر شهریار ( قسمت چهارم )
· مکتب های ا د بي ( 1 )
· مکتب های ا د بي ( 2 )
· شهريار «نابغة شعر»
· خيال و حقيقت (دكتر مهدي روشن ضمير )
· شهريار و موسيقي
· سیمرغ سهند (1)
· سیمرغ سهند (2)
· جامعه‌شناسي ادبيات و مثلث هنر ( قسمت اول )
· جامعه‌شناسي ادبيات و مثلث هنر ( قسمت دوم )


مترجم سایت شهریار
Translation


زندگينامه شهريار ( قسمت اول )

من با نوسان گاهواره
پیچیده به لابه لای قنداق
وز پنجره چشم نیمه بازم
مجذوب تجلیات آفاق
گهواره مرا به بال لالای
بر سینه فشرده گرم و مشتاق
می برد به سیر باغ مینو
هنوز زمستان نرفته بود که محمد حسین آمد. سفید و برفی .به رنگ آرزوهای پدر و مادرش.پدری به نام حاج میر آقا که نام اصلی او حاج سید میر آقا اسماعیل بهجت تبریزی خشگنابی و مردی خوشنام و مردمدار بود داشت و مادری به نام خانم ننه که نام اصلی او کوکب تبریزی خشگنابی و دختر مردی نیکوکار و با صفا بود داشت که خود محمد حسین در منظومه حیدر بابا یه سلام مادرش را خان ننه خوانده است.هر دو زاده روستا٬ روستاهایی کوچک با آسمانی بزرگ ٬به نام خشگناب و قیش قرشاق ٬روستاهایی با مردمان ترک نژاد و ترک زبان بودند.
تبریز شلوغ و نا آرام بود و در تب و تاب جنبش مشروطیت نفس می کشید.یک طرف مشروطه خواهان بودند و طرف دیگر هواخواهان پادشاه٬ مردانی با سبیل هایی تاب داده و از بناگوش در رفته و نگاه هایی آتشین ٬ با قطاری از فشنگ بر دوش و تفنگ هایی بی قرار در دست.
صدای تیر و توپ از همه جای شهر به گوش می رسید.درگیری حکومت و آزادیخواهان به اوج خود نزدیک می شد.چشم امید مردم پایتخت به تبریز دوخته شده بود٬به مردانی همچون ستار خان و باقر خان.آزادیخواهانی دلیر٬ هر دوبلند بالا و سیه چرده٬ با نگاهی گیرا و تفنگ هایی که هرگز تیر آن ها به خطا نمی رفت.
خانم ننه هراسان بود.او در آن شلوغی به پسرش فکر میکرد.می ترسید که اتفاق ناگواری روی دهد و نوزاد نازنینش در آن شلوغی و بلوا از میان برود.حال آنکه بیماری وبا هم بر سر تا سر شهر سایه انداخته بود.شوهرش حاج میر آقا٬ بیشتر وقتش را بیرون از خانه می گذراند.او بود و خانه ای خالی و نوزادی شیر خواره٬نوزادی که برایش لالایی می خواند و درد دل هایش را در گوش او نجوا می کرد٬ به این امید که هر چه زودتر شهر آرام شود و آن ها دوباره زندگی آرامشان را از سر بگیرند.اما از صلح و آرامش خبری نبود.تبریز روز به روز بیشتر در آتش آشوب فرو می رفت.
حاج میر آقا روز و شب در فکر مردم درمانده و بینوا بود.خط بسیار زیبایی داشت و دلی لبریز از صفا و مهربانی.بلند آوازه بود و تکیه گاه مردم.او در اوج جنگ و گریز به دعواهای مردم رسیدگی می کرد و میانه آنها را صلح و صفا می داد٬ اما نگران و دلواپس خانواده اش بود.به همین خاطر٬ تصمیمش را گرفت و یک شب آن را با همسرش در میان گذاشت:
"این جنگ و آشوب تمامی ندارد.بهتر است شما برای مدتی به روستا بروید.
خانم ننه که منتظر شنیدن این حرف بود ٬ گفت:
"اما حاج آقا! شما تنها ٬ میان این شهر شلوغ!....نه! بهتر است که شما هم با ما بیایید."
"اما من که نمی توانم این مردم بیچاره را به امان خدا رها کنم.شما بروید٬ من هم به امید خدا به زودی می آیم."
خانم ننه دیگر حرفی برای گفتن نداشت. چند روز بعد٬ آنها سوار بر یک درشکه به سوی روستا می رفتند.
زان سوی قراچمن دیاری است
نزهتگه شاهدان آفاق
آن دامن کوه شنگل آباد
وان جلگه سبز قیش قرشاق
یاد آن شب خشگناب و مهتاب
وان صحبت میزبان قپچاق
آن یار و دیار آشنایی
خشگناب مثل کودکی شیر خواره سرش را روی دامن حیدر بابا گذاشته و به خوابی شیرین فرو رفته بود.آب خنک چشمه ٬ تن روستا را قلقلک می داد و بازیگوشانه به سوی باغ ها می دوید.
ننوی محمد حسین در میان زمین و آسمان تاب می خورد و او روز به روز بزرگتر می شد.دست به دست میان مهربان ترین زن های جهان می چرخید و قد می کشید٬دست های نجیب و آفریننده مادر و مادر بزرگ و عمه هاو خاله ها٬ دست هایی که از صبح سحر تا شام می جنبیدند٬پشم می ریسیدند٬ شیر می دوشیدند٬زیباترین قالی ها و گلیم ها را می بافتند و آبدارترین میوه ها را از شاخه ها می چیدند.محمد حسین در میان این دست ها بزرگ شد٬ قد کشید و توانست دست های کنجکاو خود را به لب تاقچه برساند٬تاقچه ای که چند کتاب در آن خودنمایی می کردند: "قرآن مجید"٬ "دیوان حافظ" و "بوستان و گلستان سعدی".
صدای قرآن خواندن پدر بزرگ هر روز در گوش محمد حسین می پیچید.او با دست های پینه بسته اش٬دیوان حافظ را ورق می زد٬ فال می گرفت و یا غزلی از او را می خواند٬غزل هایی که آهنگشان در جان محمد حسین می نشست.پدرش نیز گه گاه به آن ها سر می زد٬برای کودکش شعر می خواند و می کوشید که به او سواد بیاموزد.
یک روز صبح زود٬وقتی محمد حسین از خواب بیدار میشود٬ خانم ننه مقداری خوراکی در میان دستمالی ریخت٬آن را به دست پسرش داد و راهی مکتب خانه روستاییش کرد٬مکتب خانه ملا ابراهیم٬پیرمردی که به کودکان روستا سواد می آموخت.
ملا ابراهیم با وقار و جذبه بالای اتاق می نشست و کودکان دور تا دور اتاق حلقه می زدند٬ با لپ هایی گل انداخته مانند سیب سرخ و سرهایی تراشیده٬چشمی دوخته به کتابچه رو به رو و چشمی دیگر به ترکه آلبالو٬ترکه ای که ناگهان فرود می آمد و دست یا پای بچه های خطا کار را آلبالویی رنگ می کرد.
محمد حسین همراه با بچه های کوهپایه٬ آیه های کوچک قرآن را از بر شد.آموخت که باید در برابر معلم خود سر به زیر و حرف شنو باشد و یاد گرفت که چگونه یاد بگیرد.او گلی بود که در دامنه حیدر بابا رنگ می گرفت.
در کوچه های روستا پرسه میزد٬ با پرنده ها ٬ گیاهان٬درختان و حیوانات گوناگون آشنا می شد.دست در دست بزرگتر ها به شب نشینی می رفت.دهانش را می بست و چشم و گوشش را باز می کرد."شب چره"می خورد و در گرمای رخوت آور کرسی فرو می رفت و در رویاها و خواب های کودکانه غرق می شد.او همراه با مردم روستا به پیشباز بهار می رفت.دست هایش را حنا می گرفت و لباس نو می پوشید.به نخ های آویخته از سقف٬سیب های سرخ می آویخت و تخم مرغ های رنگی عیدانه می گرفت.
در نظر او در تمام روی زمین٬همان یک روستا وجود داشت و همان آسمان آبی و همان مردم روستایی٬همین و بس
یک روز حاج میر آقا٬همچون نسیمی از راه رسید و خانم ننه و محمد حسین را با خود به شهر برد.پسر کوچک او آن چنان خوشحال بود که نمی دانست چه بلایی بر سرش آمده است٬اما به زودی همه چیز را فهمید و غمگین و غصه دار شد٬اکنون چشمه زلال روستا در اعماق وجودش می جوشید.کوه حیدر بابا در خاطراتش سر به فلک کشیده بود و مردمان روستایی در دهکده دل او زندگی می کردند.
فرهنگ ما برای جهالت فزودن است
مامور زشت بودن و زیبا نمودن است
یک درس زندگی به جوانان نمی دهد
طوطی مثال٬ قصه مهمل سرودن است
در بسته باد مدرسه ای را که قصد از آن
بر روی ملتی در ذلت گشودن است
زندگی برای محمد حسین همچنان موزون و خیال انگیز بود.خط خوش پدر بود و نوای آسمانی قرآن.
غزل های سحر انگیز حافظ بود و شعر ها و لالایی های مادر و صدای جادویی یکی از دوستان پدر:اقبال آذر ٬ مردی که صدایش چندین فرسنگ اوج داشت.چهچهه اش گویی به عرش خدا می رسید.آواز خوانی که صدایش را نذر کرده بود ٬ نذر ماه رمضان.
اقبال آذر در سحر های ماه رمضان روی بام خانه اش می رفت و صدای مناجاتش آرام آرام اوج می گرفت ٬ آن چنان که مردم خاموش می ماندند و به صدای سحر انگیز او گوش می سردند٬ صدایی که در همه جای شهر به گوش می رسید ٬ صدایی که به صدای بال فرشتگان می ماند.
این صدا از حنجره ی مردی درستکار بیرون می آمد که محمد حسین او را عمو می نامید.روی زانو های او می نشست و در فراز و فرود آواز هایش گم می شد.چه روزها که به شوق دیدار او ٬ از مدرسه تا خانه می دوید تا مهمان دوست داشتنی اش را ببیند.
پاییز سال ۱۲۹۳ ه.ش که از راه رسید ٬محمد حسین به مدرسه رفت٬ با سری تراشیده و یقه ای سفید ٬ به مدرسه ای به نام متحده. با نیمچه سوادی که او داشت ٬ درس ها را به آسانی یاد می گرفت.او در همان کلاس اول گنج بزرگی یافت ٬ گنجی به نام دوست ٬ دوستی به نام سید ابوالقاسم شهیار ٬ پسر بچه ای همچون خود او باهوش و با استعداد ٬ از خانواده ای ادب دوست.آن چنان که هر دو خیلی زود دست در دست هم به باغ شعر پا گذاشتند.با نگاه کودکانه خود ٬ شعر های بزرگانی همچون حافظ و سعدی را خواندند و با آب و تاب برای یکدیگر معنی کردند.آن چنان که گویی آن شعر ها تنها برای آنها سروده شده بود.
یک شب اتفاق عجیبی برای محمد حسین افتاد.ناگهان چند بیت شعر سرود و غرق در شادی شد ٬ درست مانند اولین آواز یک جوجه قناری. همان قدر زیبا و شور انگیز.به همین خاطر ٬ باورش نمی شد که آن شعر را خودش سروده باشد ٬ آن هم به زبان مادری.شعری که در جایی ثبت نشد و شاید اگر خود شاعر نمی گفت که این شعر را گفته است الان هیچ کس از آن خبر نداشت.آن شعر این بود:
رقیه باجی / باشیمین تاجی
آتی آت آتیه / منه وئر کته
به این معنی است که:
خواهر رقیه هستی تاج سر من
بده گوشت را به سگ کته برنج بده به من
رقیه باجی که به او رویه هم می گفتند فکرش را هم نمی کرد که محمد حسین در آن شب ٬ اولین شعر ترکی اش را بسراید.او پیرزنی تک و تنها بود که به تازگی برای کمک به خانم ننه به آن خانه آمده بود.او یک لحظه آرام و قرار نداشت و بیشتر کارهای خانه را انجام می داد ٬ طاهره ٬ خواهر نو رسیده محمد حسین را تر و خشک می کرد. برایش لالایی می خواند و قصه می گفت ٬ با لب های چروکیده و صدایی لرزان و با دلی زنده و سرشار از زندگی.
آن شب رقیه باجی ٬ آبگوشت بار گذاشته بود ٬ اما نمی دانست که پسر دردانه ی خانه ٬هوس پلو کرده است.پسری که از مدتی پیش با رقیه باجی بر سر لج افتاده بود و می خواست دق دلی اش را سر او خالی کند.به همین خاطر محمد حسین بی ادبانه فریاد زد و شعر بالا را به ترکی خواند و بعد گفت:"رقیه باجی! سفره رابکش ٬ شام رابیاور!"
رقیه باجی شگفت زده و هاج و واج از جا برخاست و به سوی آشپز خانه رفت.نگاه محمد حسین با نگاه سرزنش بار مادرش گره خورد و دلش فرو ریخت.پس شرمسار و پشیمان به گوشه ای پناه برد ٬ اما ناگهان رگباری از واژه ها از آسمان ذهنش فرو ریخت. او نیز از خدا خواسته ٬ واژه ها را در کنار هم چید و ناگهان دریافت که شعر زیبایی سروده است ٬ شعری که از اعماق وجودش جوشیده بود:
من گنهکار شدم وای به من!
مردم آزار شدم وای به من!
یاد دارم پدرم شیشه ی مِی دید٬ شکست
من چرا سبحه اجدادی خود داده ز دست؟
من گنهکار شدم وای به من!
مردم آزار شدم وای به من!
                                     " منظور از سبحه در اینجا تسبیح بوده است."
این شعر همچون جویباری زلال ٬ درون محمد حسین را شست و شو داد ٬ آن چنان که چند روز بعد ٬ به سراغ رقیه باجی رفت و از او پوزش خواست.پیرزن نیز با مهربانی او را بخشید ٬ اما او چه می دانست که در آن شب شوم ٬ چه اتفاق مبارکی برای محمد حسین افتاده است!
محمد حسین و دوستش ٬در آخرین سال های پادشاهی قاجار ٬ به عشق دیدن یکدیگر به مدرسه می رفتند و با آرزوی دیدن دوباره هم به خانه باز می گشتند.در آن سال ها ٬ایران هنوز به دنیای جدید پا نگذاشته بود و فقر و عقب افتادگی در همه جا بیداد می کرد.
بیشتر مردم در روستاها زندگی می کردند.تعداد کمی از کودکان می توانستند به مدرسه بروند.در مدرسه ها نیز بساط "چوب و فلک "بر پا بود ٬ وسیله ای که کودکان خطاکار با آن تنبیه می شدند ٬ به جز محمد حسین و ابوالقاسم.آن دو پرستوی عاشق که اکنون در کلاس سوم ابتدایی درس می خواندند و بیشتر وقت ها با زنده ترین زبان جهان یعنی شعر با یکدیگر سخن می گفتند.هنوز هیچ کس گمان نمی کرد که یکی از آن ها در آینده شاعر بزرگی از آب در بیاید.
ما حلقه زده به دور کرسی
شب زیر لحاف ابر می خفت
خانم ننه و مادر بزرگم
افسانه و سرگذشت می گفت
میکرد چراغ کورکوری
من غرق خیال و با پری جفت
شعرم به نهان جوانه می زد
تابستان که از راه می رسید محمد حسین از شادی پر و بال در می آورد.خانواده ی آنها تابستان را در ردستا می گذراندند.همان گونه که شهر به محمد حسین علم و دانش و زبان های خارجی می آموخت ٬ روستا نیز چیزهای زیادی به او یاد می داد ٬ چیز هایی راز آلود و رویایی و خیال انگیز. آیین ها ٬مراسم با شکوه ٬عید نوروز ٬ جشن های رنگارنگ٬ رقص ها و ساز ها و آواز ها.روستایی که مردمان آن در نگاه محمد حسین خوشبخت ترین آدم های روی زمین بودند.
محمد حسین اکنون نوجوانی بود دوازده ساله ٬ با احساس و زود رنج ٬ با خاطری به نازکی برگ گل.نوجوانی که حالا دیگر مثل بزرگان شعر می گفت و میخواست با شاعران بزرگ هماوردی کند:
کار گل زار شود چون تو به گلزار آیی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی
یک سال بعد هنگامی که همراه پدرش در کنار رودی به نام صافی نشسته بود ٬ این بیت را سرود:
صوفی بیا که بر لب صافی مکانم است
وین صبح جاودانه صفابخش جانم است
پدر غرق در شادی و بسیار خرسند گشت.از مدت ها پیش احساس کرده بود که پسرش استعداد عجیبی در سرودن شعر دارد.به همین خاطر٬توجه بیشتری به او کرده بود.برایش معلم سرخانه گرفته بود تا زبان عربی و فرانسوی را به خوبی بیاموزد.آرزویش این بود که پسرش گذشته از شعر گفتن ٬ در یکی از رشته های علمی نیز به تحصیل بپردازد٬ رشته ای مانند طب.این بزرگ ترین آرزوی او و همسرش برای محمد حسین بود.
خود محمد حسین می گوید:
"روزی با بچه های محل مشغول بازی بودم ٬ بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگی که در وسط حیاط  خانه بود ٬ خیره شده و شروع به خواندن شعر کردم. سخنان موزونی که نمی دانستم چگونه به مغز و زبان من می آمدند ٬ که ناگهان ! پدرم مرا صدا زد. به صدای بلند پدر برگشتم.با حالتی تعجب آمیز پرسید: این اشعار را از کجا یاد گرفتی؟گفتم: کسی یادم نداده! خودم می گویم. اول باور نکرد ٬ ولی بعد از اینکه مطمئن شد ٬ در حالی که صدایش از شوق می لرزید ٬ به صدای بلند مادرم را صدا کرده و گفت : بیا ببین چه پسری داریم!!"
محمد حسین همان طور که اولین شعر خود را در ۴ سالگی گفته بود ٬ خیلی زود زبان فرانسه را آموخت و به دنیایی جدید پا گذاشت.اما زبان عربی برای او چیز دیگری بود و با دیده احترام به آن نگاه می کرد ٬ کتاب دوست داشتنی او قرآن به این زبان نوشته شده بود.به همین خاطر آن را به خوبی فرا گرفت تا از آن کتاب آسمانی بهره بیشتری ببرد.
محمد حسین نوجوان درسخوانی بود ٬اما پدر نگران آینده او بود ٬ نگران این که نتواند در تبریز آرزوی خود را بر آورده سازد.به همین خاطر ٬ یک شب دل به دریا زد و تصمیم گرفت که فرزند با استعداد خود را برای ادامه تحصیل به پایتخت بفرستد.به بهترین مدرسه کشور ٬ دارالفنون ٬ مدرسه ای که از امیر کبیر به یادگار مانده بود.
حاج میر آقا و خانم ننه هر دو ٬ هم خوشحال و هم نگران بودند.خوشحال از استعداد درخشان محمد حسین و نگران و اندوهگین از جدایی او.این سخت ترین تصمیمی بود که در همه عمر گرفته بود.اما محمد حسین همه را به آینده خود امیدوار کرده بود.حالا دیگر شعر هایش در مجله ادب تبریز به چاپ می رسید ٬ شعر هایی که همه از آن تعریف می کردند و بسیاری باورشان نمی شد که آن شعر ها را نوجوانی همچون او سروده باشد.
آن بید کنار جاده ی  ده
آیا که پس از منش گذر کرد؟
هر برگی از آن زبان دل بود
با من چه فسانه ها که سر کرد!
او ماند و جوان عاشق از ده
شب همره کاروان سفر کرد
از یار و دیار قهر کرده
محمد حسین بود و کوهی از اندوه و دلواپسی.چه سخت بود جدایی از خانواده٬ خانواده ای صمیمی و ساده :پدر ٬ مادر ٬ عمه ها و خاله ها و حتی رقیه باجی و از همه مهم تر دوستش سید ابوالقاسم.از طرف دیگر روستا بود و حیدر بابای پیر و خاموش ٬ سر خوردن روی برف ها٬ آجیل شکستن زیر کرسی ٬ تخم مرغ رنگ کردن ها ٬ عروسی ها ٬ رقص ها و پایکوبی ها.
جدایی از دیاری که همه در آن به زبان مادری اش سخن می گفتند.رفتن به شهری بزرگ و ناگهان گم شدن در آن.غربت در شلوغی ٬ تنهایی در ازدحام.بدون هیچ همدل و همزبانی.
"نه ٬ پدر ! من به پایتخت نمی روم ٬ مگر اینکه سید ابوالقاسم هم بیاید."
پدر سری تکان داد و چند روز بعد ٬ همه چیز برای رفتن آن ها فراهم بود.سید ابوالقاسم هم به پایتخت می رفت.آن ها با هم به دیاری دیگر مهاجرت می کردند.
تابستان که از راه رسید ٬ آماده رفتن به پایتخت شدند و رفتند ٬ در یکی از روزهای پایانی تابستان سال ۱۳۰۰ هجری شمسی ٬ همراه با یک کاروان. با کوله باری پر از آجیل و کتاب و عسل و مشتی آرزوهای ناب و داغ.با بدرقه ای گرم و اشک آلود ٬ بدرقه ای مادرانه.
کاروان هنوز از شهر تبریز بیرون نرفته بود که محمد حسین احساس کرد دلش را برای همیشه در آن شهر جا گذاشته است.اکنون همه آرزویش این بود که هر چه زودتر با سر افرازی به دیارش بازگردد و پاسخ خوبی ها و مهربانی های پدر و مادرش را بدهد.او و سید ابوالقاسم در آن شهر غریب ٬ انگار یک روح بودند دردو بدن.دو دوست یگانه که همه چیز خود را با یکدیگر تقسیم کرده بودند ٬ حتی آرزو هایشان را.
کاروان در اولین منزل ایستاد و محمد حسین خواب عجیبی دید.بر فراز کوه های اطراف ٬ طبل بزرگی را با صدایی بلند می کوبیدند.صدای مهیب و رعد آسای طبل آن چنان در کوهستان پیچید که محمد حسین وحشت زده از خواب پرید.
"خدایا! این چه خوابی بود که من دیدم!"
نخستین بار بود که خوابی این چنین راز آلود می دید.خوابی که می خواست او را از حقیقتی بزرگ آگاه کند ٬ همان گونه که بعد ها نیز بارها برایش اتفاق افتاد.درست مانند همین خواب که آینده اش در آن پیشگویی شده بود.
کاروان آرزو ها از پیچ و خم و فراز ها و فرود ها گذشت و همچون جویباری کوچک به پایتخت رسید.سید ابوالقاسم چند بار با خانواده اش به تهران آمده بود ٬ اما محمد حسین برای نخستین بار بود که به این شهر پا می گذاشت.به همین خاطر ٬ با چشم های گرسنه اش همه چیز را می بلعید.
مسافران کوچک از خیابانهای سنگفرش و کوچه های خاکی گذشتند ٬ از ازدحام اسب و گاری و درشکه و آدم های جورواجور ٬ از خانه های قدیمی ٬ پاسبان های پریده رنگ و نشان های شیر و خورشید.به سوی خانه ای رفتند که پدرانشان نشانی داده بودند ٬ خانه یکی از آشنایان.رسیدند.در زدند و با شرمی شهرستانی سرشان را پایین انداختند.در با مهربانی به رویشان گشوده شد و چند روز بعد ٬ ترتیب همه کارها داده شده بود.نام نویسی در مدرسه دارالفنون ٬اجاره ی دو اتاق در همان نزدیکی خانه ی خواهر محمد علی شاه قاجار ٬ و سپس ٬ کلاس و درس و کتاب و معلم و همشاگردی های تازه.نام ها و دوستی های جدید ٬ رقابت سنگین در درس خواندن و آن گاه شانه به شانه ی هم به خانه رفتن.شریکی غذا پختن ٬ در اتاق یکدیگر مهمان شدن ٬ ظرف شستن ٬ شب ها زیر آسمان پر ستاره خوابیدن و تا پاسی از شب حرف زدن.چه شور و حال غریبی داشت برای آن ها ٬ زندگی در پایتخت!
خیلی زود با زندگی تازه ی خود انس گرفتند.گاه دختر کوچک همسایه ٬لاله ٬ برایشان غذا می آورد ٬ دختر همسایه ی غریب نوازی که آن ها را مثل فرزند خود دوست می داشت.اما چه کسی می دانست که لاله ی محجوب همسایه ٬ روزی دلداده ی محمد حسین بگردد و ناکام بماند و در سنین جوانی بر اثر یک بیماری سخت درگذرد.شاید لاله نتوانست دوری محمد حسین را تاب بیاورد ٬ شاید نتوانست زنده بماند ولی به معشوقش نرسد ٬ شاید نتوانست....
زندگی آن دو دوست به روانی جویباری می گذشت.بیشتر وقت آن ها با درس خواندن سپری می شد.هر دو غرق در صفایی روحانی به نماز می ایستادند ٬ فال حافظ می گرفتند ٬ شعر می خواندند ٬ و شعر می گفتند.باقی می ماند نامه نوشتن به پدر و مادر که : "آن هم اگر از حال ما بخواهید ٬خوبیم و جز دوری از شما ٬ ملالی نیست!" جمله ای که در همه نامه های آن ها تکرار می شد.اما نامه های خانواده هایشان پر بود از پند و سفارش و پی جویی سلامتی آن ها ٬ نامه هایی که عطر و بوی خانواده را با خود داشت و پسر ها با اشتیاق تمام آن ها را می بوییدند.
محمد حسین پشت سر هم شعر می گفت. دوستی جدید در مدرسه یافته بود که مانند سید ابوالقاسم علاقه داشت شعر های او را جمع آوری کند ٬ شعر هایی که بیشتر با تاثیر گرفتن از حافظ شیرازی سروده می شد.نام این دوست جدید ٬ لطف الله زاهدی بود و برادر یکی از همکلاسی های محمد حسین در دارالفنون به نام اسدالله زاهدی بود.
محمد حسین این گونه شاد و سر خوش زندگی را می گذراند.تنها گاهی نسیم اندوهی گنگ از راه می رسید و او را لحظه ای گرفتار خویش می کرد ٬ نسیمی که پیدا نبود از کجا می آید و برای چه می آید.حسی مرموز به او می گفت که آینده ای عجیب و غریب خواهد داشت.خواب هایش نیز همین را به او می گفتند.
ز بس که دستخوش محنت و ملال شدم
ز پا فتادم و آسوده از خیال شدم
به بیشه تو مرا هم پلنگ عشق درید
چه کودکانه گرفتار خط و خال شدم
محمد حسین می خواست ٬ فقط درس بخواند و به آینده ی با شکوهش فکر کند ٬ اما نمی توانست.وجودش لبریز بود از عشق و ببخودی.گاه و بی گاه ٬ شعر مانند رگباری بهاری بر او باریدن می گرفت ٬ به طوری که گریختن از آن ممکن نبود.می دانست که پدر و مادرش تنها برای شاعر شدن او را به پایتخت نفرستاده اند ٬ اما دست خودش نبود.احساس می کرد که وجودش دو پاره شده است :نیمی عاقل و نیم دیگر عاشق و شاعروآن هم شاعری که در شعر هایش حرفی برای گفتن داشت ٬ حرف هایی که خریداران بسیاری داشت.اولین آن ها ٬ سید ابوالقاسم بود که با وسواس و پشتکاری عجیب ٬ شعر های او را گرد آوری می کرد.
به زودی شعر های محمد حسین رنگ و آهنگی دیگر یافت.او به تازگی دلش را باخته بود و روز به روز بیشتر در دریای عشق و دلدادگی فرو می رفت ٬ عشق به دختری پاک و دلربا ٬ به نام ثریا ٬ با خانواده ای که به خوبی عاشق را می شناختند ٬ عاشقی که با آن خانواده رفت و آمد داشت.تا آن جا که چندین بار از زبان آن ها شنیده بود:"این دختر ما ثریا از آن تو خواهد بود."
محمد حسین اکنون با شور و شوق عجیبی شعر می گفت.به مدرسه می رفت ٬ به کارهای خانه می پرداخت ٬ آواز می خواند ٬ و به خودش بیشتر می رسید.حالا دیگر کم تر احساس تنهایی می کرد.همه ی آرزوها و رویا هایش را با یار تقسیم کرده بود و او را در دل خود جای داده بود.
او وسید ابوالقاسم ٬ زندگی خاطره انگیزی داشتند.آشنایی نبود که از تبریز به تهران بیاید و سری به آن ها نزند.همه هم پیغام رسان مهر و محبت از سوی خانواده های آن ها بودند ٬ قاصد های خوش خبر و خوش قدمی که بهترین سوغات ها را با خود می آوردند ٬ از کشمش و عسل و مغز گردو و سنجد و توت خشک گرفته تا پول و نامه های آغشته به اشک.حاج میر آقا نیز چندین بار به دیدن پسر ها آمده بود و حتی یک بار آن ها را با خود به تبریز برده بود.اما باز هم غم دوری از مادر و پدر ٬ یک لحظه از دل محمد حسین بیرون نمی رفت.آن چنان که هرگاه چهره ی مادرش را به یاد می آورد ٬اشک در چشم هایش حلقه می زد و به یاد آن روزهای خوب کودکی ٬ اشک ها می ریخت.حتی یاد و خاطره ی عمه و خاله ها و آشنایان دور ٬ دل او را به آتش می کشید.
دست سرنوشت ٬ آرام آرام محمد حسین را به جمع شاعران کشاند.شاعرانی همچون ملک الشعرای بهار و پروین اعتصامی.او و سید ابوالقاسم گاه به "کتابخانه ملی " می رفتند.شرمگین و سر به زیر در جمع بزرگان می نشستند و منتظر می شدند تا شعرشان را بخوانند.اما نوبت به محمد حسین که می رسید ٬ با صدایی لرزان و شرمگین شعرش را می خواند.
ملک الشعرای بهار همیشه از شنیدن آن شعر ها لذت می برد و به شاعر آن آفرین می گفت.آن گاه ٬ شاعر جوان ٬ شادمان و ذوق زده از کتابخانه به خانه می رفت تا هرچه زودتر شعر تازه ای بگوید.با این همه از شعر های خود راضی نبود.همیشه در آرزوی روزی بود که بتواند ناب ترین شعرهایش را بسراید.
آرام آرام کار جوان های تبریزی بالا گرفت.اکنون سید ابوالقاسم با تخلص شیوا شعر می گفت ٬ اما محمد حسین هنوز برای خودش تخلصی پیدا نکرده بود.به همین خاطر ٬ یک شب تصمیم گرفت که از حافظ شیرازی کمک بخواهد.وضو گرفت ٬ دیوان حافظ را برداشت ٬ با همه و جودش نیت کرد ٬ چشم هایش را بست و دیوان را گشود.خواجه ی شیراز همه حرف هایش را در یک بیت گنجانده بود :
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکه دولت به نام شهریاران زد
شهریار! چه تخلص زیبایی!اما محمد حسین در انتخاب آن هنوز دودل بود.او یک تخلص خاکسارانه تر می خواست.خودش فکر میکرد که شاید تخلص شهریار لقمه بزرگی برایش باشد.پس بار دیگر چشمانش رابست ٬ دیوان حافظ را گشود و غرق در شگفتی شد.او ناباورانه به سید ابوالقاسم نگاه کرد و خواند :
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم؟
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
حافظ نه تنها برای محمد حسین تخلصی زیبا یافته بود ٬ بلکه آینده ی او رانیز پیشگویی کرده بود.دیگر جای چون و چرا نبود.این تخلص هدیه ای بود که از آسمان برای او فرستاده شده بود.
شهریار از جا برخاست ٬ دیوان حافظ را بوسید و بر تاقچه گذاشت.به حیاط رفت و چشم های نمناکش را به آسمان دوخت.سرنوشت او این بود که شاعر شود ٬ نه چیز دیگری.اما ای کاش پدرش هم این را می فهمید.
چه کنم شاعر آفریدستم
کار دیگر نیاید از دستم
خدمت من اداره رفتن نیست
مهملی گفتن و شنفتن نیست
گل از این شاخه گو بریزد باد
من به جز بار گل نخواهم داد
سال ۱۳۰۳ از راه رسید و شهریار و سید ابوالقاسم سرافرازانه به "مدرسه ی طب" قدم گذاشتند.از این پس ٬ شاعران جوان می باید به جای شعر گفتن ٬ درس های سخت و خشک پزشکی را پاسخ می گفتند.اکنون شهریار نه به چشم بیمار نرگس که باید به بیماری های جسمی انسان فکر میکرد.این آرزوی پدرش بود و شهریار که نمی خواست و نمی توانست آرزوی پدر را نادیده بگیرد ٬ پا روی دل خودش گذاشت٬ زیرا به خوبی می دانست که آشنایان دور و نزدیک از این پس به چشم یک پزشک به او نگاه می کنند.پزشک مهربانی که باید روزی به دیار خود بازگردد تا بیماری های آنان را درمان کند ٬پزشکی که گاه شعر هم می گفت.
سه تار کوچکی که شهریار در یکی از سفرهایش از تبریز آورده بود ٬در گوشه ی تاقچه خاک می خورد.او و سید ابوالقاسم شب و روز درس می خواندند.مدتی بود که شهریار دیگر شعر نمی گفت ٬ولی می دانست که این وضع پایدار نخواهد ماند.هر لحظه در انتظار این بود که رگباری از شعر ٬غافلگیرانه بر او ببارد.همه ی هوش و حواسش پی درس خواندن بود.هرگاه از درس خواندن خسته و یا آسوده می شد٬ به سراغ قرآن و دیوان حافظ می رفت و در پهنه ی آسمانی آنها به پرواز در می آمد.با این امید که بتواند روزی راز و رمز های کتاب آسمانی را دریابد و غزل هایی بسراید به استواری و سحر انگیزی غزل های حافظ.او دیگر شعر هایش را با شعر های حافظ می سنجید و هیچ گاه از کار خودش خرسند نبود.
نسیم دلتنگی از همه سو بر شهریار می وزید.گرچه مدرسه ی طب هر روز میزبان شاعر بود ٬اما او عجیب احساس دلتنگی می کرد.در حالی که بسیاری از جوانان از سر حسرت و یا حسادت آرزو داشتند که به جای او باشند ٬ او می خواست سوار بر اسب سرکشی ٬ از همه چیز و همه جا بگریزد.همراه با یار ٬ چهار نعل به سوی دیار خود بتازد و در دامنه ی کوه "حیدر بابا " آرام گیرد.
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
ظهر تابستان بود و هوا گرم و استخری پر از آب و شهریار بود و یارش ثریا ٬ غرق در آرامش و سکوت.اما ناگهان یار به زیر آب فرو رفت و شهریار در جست و جوی او در آب غوطه ور شد.اما هر چه گشت ٬ او را نیافت.در کف استخر ٬ تنها تکه سنگی دید که آن را برداشت و به روی آب آمد.اما وقتی مشتش را باز کرد ٬ به جای سنگ ٬ گوهر در خشانی را در دست دید و....
شهریار هراسان از خواب پرید.شهریار از دیدن آن خواب به هراس افتاد.می دانست که خواب هایش به او دروغ نمی گویند ٬ با این حال ٬ خودش را دلداری می داد.حتی تصور از دست دادن یارش ثریا ٬ دلش را به آتش می کشید.
اولین مصیبت از راه رسید.سید ابوالقاسم به بیماری کشنده ی سل دچار شده بود.از هنگامی که شهریار این خبر را شنید ٬ آرام و قرار از دست داد.حتی در خیالش نیز نمی گنجید که روزی ٬ دوست پر شور و شر خود را در بستر بیماری ببیند.اما آرام آرام در می یافت که زندگی همیشه یک چهره ندارد.باید می کوشید که چهره های دیگر زندگی را نیز بشناسد.چرا که او بیش از هر چیز یک شاعر بود ٬ شاعری که باید زندگی را می سرود ٬ با همه ی غم ها و شادی ها و فراز و فرود هایش.
حال سید ابوالقاسم کم کم بهتر شد.خانواده ی او به تهران آمدند و آن دو دوست دیگر تنها نبودند.کسی را داشتند که برایشان غذا بپزد ٬ خانه را جارو بزند ٬و هنگام ورود به آنها خوشامد بگوید.او کسی نبود مگر فرشته ای مهربان :مادر سید ابوالقاسم.اما او نیز پس از مدتی با چشم هایی اشکبار به تبریز بازگشت.
شهریار بیشتر وقت خود را در کوچه های عشق و باغ های چهار فصل شعر می گذراند.اکنون بیش از هر زمان دیگر احساس شکفتگی می کرد.شعر هایش سرشار از لحظه هایی بکر و تازه بود.غزل هایی می سرود نرم و روان و می کوشید که زبان شعر هایش را به زبان مردم کوچه و بازار نزدیک کند.می خواست شعر فارسی به ویژه غزل را از تکراری بودن و یکنواختی نجات بخشد.می خواست تجربه های شخصی را چاشنی شعر هایش کند.اما افسوس که وقت چندانی برای این کارها نداشت.وقت او بیشتر بات یارش ثریا می گذشت و مدرسه ی طب هر روز در انتظار قدم های او بود.به همین خاطر ٬ احساس می کرد که بر سر دوراهی گرفتار شده است :یک راه به سوی دانشکده ی طب و پزشکی می رفت و راه دیگر ٬ به سوی کوچه باغ های عشقش ثریا و شعر.
سید ابوالقاسم بیمار وشهریار بی قرار هر طور که بود خود را به سال آخر دانشکده رساندند ٬ اما بار دیگر بیماری سید ابوالقاسم شدت گرفت.کاری از دست پزشکان بر نمی آمد.به سفارش یکی از آنان قرار شد که بیمار را برای مدتی به مازندران ببرند تا شاید بیماری اش ٬ در آن آب و هوا بهبود یابد.
شهریار با چشمانی اشکبار از او جدا شد ٬ به خدایش سپرد و به خانه بازگشت ٬ اما انگار دیگر زنده نبود.گویی سید ابوالقاسم جانش بود که ترکش کرده بود.خانه بدون او به گورستان می ماند و اتاق به اندازه ی یک قبر کوچک شده بود.به هر گوشه که چشم می انداخت ٬ سید ابوالقاسم را می دید.هفت سال با هم در آن خانه زندگی کرده بودند ٬ هفت سال ازبهترین سال های زندگی ٬سال های شور انگیز نوجوانی و جوانی.حال می فهمید که چه گوهر گرانبهایی را از دست داده است.
شهریار همچون پرنده ای زندانی خود را به در و دیوار خانه می زد.خانه ای سوت و کور که دیگر تاب ماندن در آن را نداشت.دیگر مانند گذشته نمی توانست ثریا را ببیند ٬ خانواده اش با او نا مهربانی می کردند. به همین خاطر احساس می کرد ٬ باید برای مدتی کوتاه هم که شده ٬ آن جا را ترک کند.پس بار سفر بست و به سوی خراسان رفت.چند تن از آشنایان پدر در آن دیار زندگی می کردند ٬ و او می توانست دور از غوغای پایتخت ٬ چند روزی را با آن ها بگذراند.
چند روز در نیشابور ماند و سپس به مشهد رفت.در حرم امام رضا (ع) ٬ به سادگی مردی روستایی ٬ در اشک هایش غرقه شد و از امام خواست که دوستش را شفا بدهد.در آن لحظه هیچ آرزویی برای خودش نداشت ٬ هرچه بود ٬ دوست بود ٬ دوستی که پاره ای از وجودش بود.
به تهران بازگشت و با دلی پر از امید و بیم به سوی خانه رفت.اما وقتی به خانه رسید ٬ غرق در ماتم و اندوه شد.سید ابوالقاسم هنوز به تهران بازنگشته بود.از آن دردناکتر ٬ مرگ دختر همسایه ٬ لاله ٬ بود ٬ دختر پاک و معصومی که عمر کوتاهش همچون عمر گل لاله به سر آمده بود.
شهریار مات و مبهوت به پارچه های سیاه عزا نگاه می کرد و به عمر کوتاه لاله افسوس می خورد.او با دلی شکسته قدم به خانه گذاشت و همان شب در آن خانه ی سرد و ساکت سرود :
بیداد    رفت    لاله  ی   بر    باد  رفته    را                 یارب  خزان  چه بود  بهار  شکفته   را
هر  لاله ای  که  از  دل  این    خاکدان  دمید                 نو   کرد   داغ   ماتم   یاران   رفته    را
جز  در   صفای   اشک  دلم   وا  نمی شود                  باران  به  دامن  است  هوای گرفته  را
وای ای مه دو هفته چه جای   محاق    بود                    آخر محاق   نیست  که ماه دو هفته را
برخیز  لاله  ٬    بند   گلوبند   خود      بتاب                آورده ام   بدیده  گهر های   سفته   را
ای کاش ناله های  چو  من   بلبلی   حزین                بیدار  کردی آن  گل  در خاک خفته   را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت    نیست               تب  موم  سازد  آهن  و  پولاد  تفته را
گردون برات خوشدلی کس نخوانده    است                 اینجا همیشه رد و نکول است سفته را
این  گوژپشت ٬  تیر   قدان    راست  تر  زند               چندین  کمین  نکرده کمانهای چفته را
یا رب چها به سینه ی این خاکدان   دراست                 کس نیست واقف این همه راز نهفته را
راه  عدم  نرفت    کس    از    رهروان   خاک              چون رفت خواهی این همه راه نرفته را
لب  دوخت   هر  که  را که بدو راز  گفت دهر              تا  باز  نشنود  ز  کس  این  راز گفته را
لعلی  نسفت  کلک  در    افشان    شهریار              در رشته چون کشم در و لعل نسفته را
و نام این شعر را "داغ لاله" گذاشت.
غم ها و غصه ها پایانی نداشت ٬ اما دنیا هم به آخر نرسیده بود.شهریار آستین هایش را بالا زد و از جا بر خاست.اتاق را جارو زد ٬ گردگیری کرد ٬ لباس ها و ظرف های نشسته را شست و کتاب ها را مرتب کرد.آن گاه یک استکان چای برای خود ریخت ٬ آن را با لذت نوشید و تصمیم گرفت که به زندگی اش سر و سامانی بدهد.
باید سال آخر مدرسه ی طب را به پایان می رساند.تنها دوره ی عملی مانده بود و بس.این دوره راکه به پایان می رساند ٬دیگر یک پزشک بود ٬ همان گونه که پدر و مادرش آرزو کرده بودند .
سایه افکند شب سنگینی
شب ابری که نزاید سحری
می رود گربه سیاهی لب بام
ریخته پای ستون مشت پری
سید ابوالقاسم به تهران بازگشت ٬ با حال و روزی بهتر و در تلاش برای چاپ شعر های دوستش ٬ شعر هایی که با دقت و وسواس آن ها را گرد آورده بود و آرزو داشت ٬ روزی آنها را به چاپ برساند.
سید ابوالقاسم تعدادی از شعر های شهریار را آماده کرد و به ناشر سپرد.دو تن از بزرگان شعر و ادب هم یعنی ملک الشعرای بهار و سعید نفیسی برای آن مقدمه نوشتند و کتاب به چاپخانه سپرده شد.اما سید ابوالقاسم باید به تبریز بازمیگشت تا در کنار خانواده اش ٬ به استراحت و درمان خود بپردازد.او با شوق و شادی با شهریار خداحافظی کرد و به تبریز رفت ٬ با این قرار که پس از چاپ کتاب به تهران بیاید و آن اتفاق را با هم جشن بگیرند.
چه آرزوی محالی!کتاب از چاپ بیرون آمد ٬ اما سید ابوالقاسم دیگر هیچ گاه به تهران نیامد.او آن قدر زنده نماند تا حاصل کار خود را ببیند ٬ گر چه آرزویش سر انجام برآورده شده بود.
شهریار کتاب شعر های خود را ورق می زد و در حسرت روزهای خوش با دوست بودن ٬ می گریست.دوستی که در بدترین شرایط یار و مددکارش بود ٬ اکنون زیر خاک خفته بود و او را تنها گذاشته بود.
اکنون شاعر چه می توانست بکند ٬ جز آن که قلم بردارد و تمام اندوهش را این چنین بسراید:
کار گل زار شود گر تو به گلزار آیی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی
ماه در ابر رود چون تو بر آیی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آیی
شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار
تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آیی
ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه
سپر انداخته ام هر چه به پیکار آیی
روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار
به امیدی که توام شمع شب تار آیی
سایه و روشن مهتاب چنانم آشفت
که تو از هر در و دیوار پدیدار آیی
چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده
در دل شب به سراغ من بیدا ر آیی
خرمن طاعت مسجد رود آن روز به باد
که تو از میکده با آتش رخسار آیی
راستی رشته ی تسبیح گسستن دارد
چون تو ترسا بچه با حلقه ی زنار آیی
مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف
عیسی من به دم مسجد سردار آیی
عمری از جان بپرستم شب بیماری را
گر تو یک شب به پرستاری بیمار آیی
ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست
باری اندیشه ی ز آن کن که گرفتار آیی
با من این رفته قضا ای دل آزرده ی من
که تو آزرده ی یاران دل آزار آیی
با چنین دلکشی ای خاطره ی یار قدیم
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آیی
لاله از خاک جوانان به درآمد که تو هم
شهریارا به سر تربت شهیار آیی
و نام این شعر را چون نام خانوادگی سید ابوالقاسم ٬ شهیار بود و تخلصش شیوا بود ٬ "یاد شهیار" نهاد.
شهریار داغدار تصمیم گرفت که سرودن شعر را جدی تر بگیرد.کنابش دست به دست در پایتخت می چرخید و بسیاری او را ندیده ٬ می شناختند. اما او هنوز هم از خود راضی نبود.سختگیرتر شده بود و با وسواس بیشتری شعر می گفت.هنوز خجالتی بود و گوشه گیر.پرنده ای بود وحشی که برای دل خودش آواز می خواند ٬ نه برای خوشامد دل دیگران.
روزی ٬ همراه با مدیر مدرسه ی کودکی هایش ٬ جناب آقای امیر خیزی ٬ به خانه ی ملک الشعرای بهار رفت.بسیاری از بزرگان شعر و ادب آن جا بودند.شهریار وارد اتاق شد و بهار به احترام او از جایش برخاست.در آغوشش گرفت و او را به میهمانان معرفی کرد.سپس آن قدر از شعر هایش تعریف کرد که شهریار غرق در خجالت شد.
چندی بعد ٬ کتاب شهریار برای دومین بار به چاپ رسید ٬ کتابی که ملک الشعرای بهار بر آن مقدمه نوشته بود ٬ مقدمه ای آکنده از ستایش و تحسین . او شهریار بیست و سه ساله را نه تنها شاعر توانا و افتخار آفرین ایران ٬ که شاعر بزرگ شرق نیز دانسته بود ٬ سخنی که خود شهریار را هم به شگفتی وا می داشت.او هنوز در آرزوی سرودن ناب ترین شعر هایش بود و خود را شایسته این مقام نمی دید.
الهه ی شعر ٬ شهریار را به سوی خود می کشید.او دیگر ناگزیر از شعر گفتن بود.روز به روز ٬ بیشتر در کویر تنهایی فرو می رفت و دریای روح و روانش ٬ روز به روز موج خیزتر و تو خالی تر می شد.از همه دردناک تر این که در اوج جوانی ٬ احساس پیر شدن می کرد.دیگر پزشک شدن چنگی به دلش نمی زد.حتی آرزوی آن را هم در سر نمی پروراند.هر بار که به اتاق عمل می رفت ٬احساس بی حالی می کرد.تیغ جراحی در دستش می لرزید.تماشای گوشت و پوست از هم شکافته ٬ حالش را بد می کرد.آخر آن شاعر نازکدل ٬ چگونه می توانست شکم انسانی را از هم بشکافد!؟
شهریار حال خوشی نداشت.مدت ها بود که ثریا از او روی پنهان می کرد و دیگر مانند گذشته ٬ به او روی خوش نشان نمی داد.سنگدلانه او را می آزرد.از رفتارش پیدا بود که می خواهد او را از خود براند.شاعر دلباخته از همه سو در فشار بود. همه از او می خواستند که تنها به درس خود فکر کند و آینده ی خود را تیره و تار نسازد.اما او آن چنان در بند عشق گرفتار بود که نمی توانست به چیزی جز او بیندیشد.
بیشتر وقت شهریار با شعر گفتن و نواختن تار می گذشت.به شکل عجیبی دچار عصیان شده بود.هیچ توجه و علاقه ای به حرف دیگران نشان نمی داد.شب و روز خود را در رخوت و آرامشی تنبلانه می گذراند.دیگر از آن شهریار شاد و سرزنده نشانی نبود.از کوچه و خیابان ٬ از جمع آدم ها و از هر نگاه آشنایی می گریخت.حال و حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداشت. از نام و شهرت گریزان بود.احساس می کرد که بر سر دو راهی قرار گرفته است.باید میان عشق و پزشکی یکی را انتخاب می کرد.اگر به دل خودش بود ٬ عشقش ثریا و شاعری را برمی گزید. دوست داشت که با روح و جان آدم ها سر و کار داشته باشد ٬ نه با جسم آنها.بارها از خودش پرسیده بود:"خیلی ها می توانند پزشک شوند ٬ اما مگر چند نفر می توانند مانند من شعر بگویند؟"
درگیری شهریار با خودش می رفت که سر به رسوایی و جنون بزند.روزهای سرکشی نزدیک بود.
با تو ای شعر ! عالم است بهشت
ور بهشت است بی تو باشد زشت
بی تو انسان نمی تواند زیست
وان که بی شعر زیست انسان نیست
کشور ار تیغ تیز می خواهد
ادبیات نیز می خواهد
شهریار آواره ی بیابان تنهایی و سر گشتگی بود که روزی ناگهان ٬ در های بهشت به رویش گشوده شد و فرشته ای به دیدار او آمد ٬فرشته ای به نام مادر ٬ مادری که داشوره ی پسر را داشت و آمده بود که غمخوارش باشد.
مادر آمد و بوی بهشت در خانه ی غم زده ی پسر پیچید.مادر آمد با دست هایی که از آن ها شیر و عسل می بارید.با چشم هایی که از آن ها مهر و امید می چکید.مادری که خود سراپا شعر بود و پسر نمی توانست او را بسراید.
در شوره زار خانه ی شهریار ٬ چشمه ی زندگی شیرین جوشید.مادر سفره ی کپک زده ی تنهایی پسرش را شست و روی بند حیاط انداخت.تشک و لحاف تنبلی ها را تکاند و آیینه ی انزوایش را گرد گرفت.قندان خالی احساسش را لبریز کرد ٬از قند شعر.خوش طعم ترین غذاهای کودکی را برایش پخت.
آن گاه ٬ محمد حسین دوباره کودک شد.سرش را روی شانه ی مادر گذاشت و از او خواست که برایش شعر بخواند ٬ مادری که تمام زیبایی و صفای روستا را با خود به تهران آورده بود.مادری که خود سراپا یک روستا بود ٬ روستایی در قلب پایتخت.
محمد حسین دوباره به روستا بازگشت.در کوچه باغ هایش دوید و سرشار از آرامش و صفا قلم برداشت و زیباترین شعر زندگی اش را سرود ٬ آن هم نه به زبان فارسی ٬ که به زبان ترکی تا مادرش بداند که او هنوز زبان مادری را از یاد نبرده است.شعر را هم به پاس حضور مادر ٬ "حیدر بابا " نام نهاد.این کم ترین هدیه ای بود که می توانست در برابر سوغاتی که مادر با خود آورده بود ٬ به او پیشکش کند.
مادر به زودی رفت ٬ اما حیدر بابای پسر او برای همیشه در تاریخ ماندگار شد.حیدر بابا شعر بلندی بود سرشار از سادگی و صفا و شکوه روستایی.به همین خاطر ٬ چنان در جان و دل ترک زبانان نشست که مرزها را در نوردید.
پا فشاری دوستان و آشنایان به جایی نرسید و زمان فراق از راه رسید و شهریار و یارش ثریا از هم جدا شدند.انتظار پدر ٬ چشم های گریان مادر و آرزوی دوستان ٬ هیچ کدام به جایی نرسید.هیچ حرفی بر دل آن دو تن کارگر نیفتاد :نه در دل سنگ ثریا و نه بر دل وحشی و رمیده ی شهریار.
شب عروسی یار شهریار یعنی ثریا فرا رسید و شاعر شوریده ٬ سر به کوچه و خیابان گذاشت.افسرده و غمگین به دشت بهجت آباد رفت ٬ جایی که زیباترین خاطره هایش را به او ارزانی داشته بود ٬ جایی در نزدیکی محل عروسی.
شهریار تمام شب را در آن جا گذراند.اشک ریخت و نالید و فریاد زد.اما نتوانست خودش را آرام کند.صبح از راه رسید و او به خانه بازگشت ٬ همچنان شعله ور در آتش جدایی.اما آن قدر از خویش پایداری نشان داد که در های آسمان به رویش گشوده شد.او اکنون غرق بود در راز و نیاز با خداوند.حادثه ای که به او آرامش بخشید و آرام آرام آتش دلش را فرو نشاند.
"آه ٬ ای پدر ! دیگر چگونه به روی تو نگاه کنم؟"
یک هفته بود که به دانشکده پا نگذاشته بود.این خبر به سرعت به تبریز رسید و پدر را در غم و اندوه فرو برد.اما پدر از پا ننشست و در پی چاره جویی برآمد.می خواست هر طور که شده ٬ پسرش را به دانشکده برگرداند.


shahriar-eshgh.blogfa.com


© کپی رایت توسط شهریار (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

نوشته شده در تاریخ: 1387/3/24 (6374 مشاهده)

[ بازگشت ]
سایت رسمی استاد محمد حسین شهریار

کلیه حقوق مادی و معنوی سایت شهریار متعلق به مدیر سایت ( سید یوسف سعیدی ) میباشد
                                                                  
            
                            

                                                                                                         
                                                   

PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.04 ثانیه