از غزليات حافظ گونهام، يك غزل ميخوانم. ميدانيد يكي از غزليات معروف خواجه اين است:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
عنوان غزل من «تشريف قبول» است. چون اين هم در زندگي يك شاعر سنديت دارد، به آن جهت ميخوانم:
مژده اي دل! كه نجات از ظلماتم دادند وز كف خضر نبي آب حياتم دادند
تشنة بادية عشوة ذاتم ديدند جامي از چشمة اسما و صفاتم دادند
چه مبارك شب قدري كه به چندين بركات از بر لوح و قلم، برگ و براتم دادند
كورسويي زدم آنقدر به شب تا چون شمع محرمم ديده و ره در خلواتم دادند
بس وضو ساختم از زمزم ميزاب سرشك تا به جان رفرف معراج صلاتم دادند
سر ميراث نبي داشتم و سحر كلام كه كليد درگنج كلماتم دادند
با بياض سحر از مردمك ديدة حور مشك سودند و سياهي به دواتم دادند
تا كنم كام جهاني شكرين چون حافظ، كلكي از نيشكر و شاخ نباتم دادند
جز شهيدانه به سر چشمة كوثر نرسي تشنگيها به لب شط فراتم دادند
پايمردي است كه آن صبر و سكونم بخشيد تلخكامي است كه اين قند و نباتم دادند
باري از چشمة عشق آب حياتي خوردم كه دگر ايمني از چاه مماتم دادند
ناكريمان، به گدايان «بركت» ميگفتند مدح او گفتم و چندين بركاتم دادند
شهريارا چه كني فاش كه تشريف قبول؟ با چه تشييع و سلام و صلواتم دادند