ني بودم و به دامن صحراي محبت بردميدم يادش بخير آن صبح دلكش كه بنفشة محجوب رعناي من چشم نازي به روي من گشود و تبسم دلنوازي نثار نگاه من كرد.
داية نوشينپستان ابر، آغوش ناز گهوارة خاك و لالائي دلانگيز نسيم به تربيت ما دم همّت گماشتند تا قدّي كشيديم و از طراوت شباب شاهدي يكتا گشتيم.
سپيده دمي بود كه نسيمي از بوستان عشق بر ما گذاشت و از يك دم افسونكاري بنفشه را ساحري و ني را شاعري آموخت. براي نخستين بار بنفشة محجوبم را در آغوش و خود را مست و مدهوش يافتم. از آن پس پيوسته دم عشق با ما بود. بنفشة محجوب نگهت جانفزا و من ترانههاي عاشقانه خود را در آفاق سر ميداديم. ديگر از آن يكديگر بوديم. ـ حيات را دوشت داشتيم و طبيعت را همآهنگ نغمة آرزوي خود ميپنداشتيم. بنفشه هر روزم تار موئي هديه [مي]كرد و ني دمساز كمر خدمتش را به ميان ميبست ـ ترانة من همان بود كه او را دل ميخواست و آنچه دل او ميخواست من همان ميسرودم.
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بد نونهالان محبّت صحبت ما را عزيز داشتند و راز و نياز ما حيات آنها را هم شيرين كرده بود. خزان در رسيد و چوپاني را به نزهتگاه انس ما گذر افتاد مگر نغمة منش دلكش آمده بود. غافل كه سوز عشق در من ميدميد و من اين افسانه نه به خود ميگويم. خواست مرا به همدمي گزيند. دوستي و دشمنيها كرد. با تيغ مهرم سربُريد و از جان شيرينم جدا ساخت. با يك نگاه حسرتآلود، بنفشه مرا دم تيغ جلاّد ديد و من او را به چنگال باد خزان سپردم.
برای مشاهده متن کامل بر روی (( ادامه متن )) کلیک کنید
خود را در زندان جيب چوپان زنداني يافتم. واي چه شكنجة ـ داستان هجران را به گوش نشنيده بودم كه طوفانش را به چشم ديدم. يكباره دم فرو بستم. هر چه چوپانم ـ و بوسه بر لبم داد من از نفس افتاده بودم و دمي برنياوردم. حتي برّههاي سيهچشم، گوسپندان پرندين گيسو، كبوتران آسمان و آهوان صحرا هم با نگاههاي معصوم التماسآميز خود نتوانستند مرا بر سر گفتار آوردند.
چوپان چون مُردهام انگاشت دل از من بركنده و به كنج اين خرابهام افكند.
گنج نيستم ولي خرابهنشينم. فسانة غمگين و داستان گذشتة طوفاني اين خرابه را هم كه از هر رخنة ديواري ميشنوم هر دم به روي غمهاي خويش ميريزم. از خلال اين رخنهها دختران زيبا و شاهدان شيدائي را كه از طوفان حوادث پردة خاك به رخ كشيده و به انتظار رستاخيز فرو خفتهاند تماشا ميكنم.
اكنون ني محزون نام دارم و خداي عشقم خيال بنفشة محجوبم را به دمسازي گماشته است.
گاهي كه نسيم مسكين نو از صبحگاهي از كنار مزار آرزوي من برخاسته و به سراغ ني محزون آيد، به فغان آمده و سطري چند از حسرتنامة حيات اندوهگين فرو ميخوانم. دختران آسمان به نالههاي من اشگ حسرت ميريزند و من اين اشگها را همان عرق شرم و عفاف ميبينم كه گاهي ره رخسار بنفشة محجوبم پديد آمدي.
آنهائي كه درد محبّت كشيدهاند حتي آنهائيكه سر همدردي و خاطرنوازي من دارند كمتر به سراغ من ميآيند زيرا ميدانند كه مرا تنها بايد گذاشت و نالههايم را از دور بايد شنيد.
ني محزون
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو من دارم و من ميدانم كه تو از دوري خورشيد چها ميبيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چو من سر راحت ننهادي به سر باليني
هر شب از حسرت ماهي من و يكدامن اشگ تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
همه در چشمة مهتاب غم از دل شويند امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن كه تام آينة بخت غبار آگيني
باغبان خار ندامت به جگر ميكشند برو اي گل كه سزاوار همان گلچيني
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد كه كند شكوه زهجران لب شيريني
تو چنين خانه كن و دلشكن اي باد خزان گر خود انصاف كني مستحق نفريني
كي بر اين كلبة طوفانزده سر خواهي زد اي پرستو كه پيامآور فروديني
شهريارا اگر آئين محبت باشد جاودان زي كه به دنياي بهشت آئيني
جان شيرينم شريفي
اين دفتر رشگ مجموعة گل است و سزاوار نغمهسرائي ولي من آن مرغ حزينم كه از نغمهام ملال خيزد. خون دلي خورده و تدبير نثاري كردم ولي نه در خور شاهد مقصودي كه تو داري.
هر برگي از اين دفتر را به نقش بديعي بياراي باشد كه كتابي شود چون ني دمساز و مشتاق مهجوران محبت و چون ديوان خواجه شمع بالين رنجوران عشق.
يا رب كه اين مجموعه را از آفت پريشاني گزند مباد ـ اميد است به پريشاني من هم ببخشائي اين ساز شكسته را ياري تغنّي نيست.
اين كار دلي خواهد و ما را آن نيست
طهران: 20/12/1319
محمدحسين شهريار
منبع : " کتاب به همین سادگی و زیبایی "