گفتگوئي با استاد محمدحسين شهريار
عشق ميبارد جمال پير را
شعر، حكايت كهني است؛ حكايت پررمز و راز قصهايست كه در نهفت پرقدمت فرهنگ پرشور و شعور مردم اين آب و خاك جاي دارد و حكايتِ قامت بلند و برافراشتة لفظ پارسي است كه هماره با كامها و ناكاميها، با زخمهاي كهنه و شوقهاي تازه عجين و از آن سيراب گشته و در گذارة زمان، با قاطعيت صخرهاي در زير يورش باران و تگرگ، همچنان كوهواره و پرصلابت بر اصالت خود پاي فشرده است.
از استثناءهاي تاريخ شعرمان همچون حافظ و سعدي كه بگذريم و بيآنكه بخواهيم اين دو ماندگار عرصة ماناي شعر را براي سنجش ديگر شاعران ملاك قرار دهيم ـ كه از سوئي تنها محك معتبر و از سوي ديگر، خطرناك براي شاعران مورد سنجش است ـ ميزانهاي شعر هر شاعري را، با توجه به استحكام و قدرت شعري آنها، ميتوان در راهيابي بر اذهان مردم مورد قضاوت قرار داد واين همان حكايت شهريار و اشعاريست كه همچون دانههاي سبز و مصمم در بهار شعر ايران ميشكفند و درختان تناوري ميگردند، بيآنكه بيم گزندي بر آنان رود؛ چرا كه از دل برميآيند. شعرهائي كه به لحاظ بار معنائي همسنگ و مافق با تفكر مردم و بيبهرهوري از الفاظ گنگ و نارسا، زبانزد خاص و عام ميگردند و چونان آئينهاي بيخش، بازتاب غم و رنج و يا شوق و عشق ديگران ميگردد.
حكايت شهريار، حكايت خود را دارد؛ حكايت تشييع دردها و بيقراريهايش در پهندشت شور و شيدايي است.
شهريار شعر را از كودكي ميآغازد: «از همان كودكي، شعر را شروع كردم؛ هفت ساله بودم و شايد هم كوچكتر. نميدانم چه چيز در درون من ميجوشيد و چه چيزي مرا بر آن ميداشت كه خواستههايم را به صورت شعر بيان كنم».
شعر، همانگونه كه شهريار آنرا لطايف روح انسان ميداند، بيآنكه قابل وصف باشد، در پشت پرچين هفت سالگي شهريار پرسه ميزند تا به شط بارور ذهن او راه يابد. و اين راهيابي، همانا آغاز توفان پرغريوي است كه لحظههاي ناب حيات او را در برميگيرد. لحظههائي كه با شعر:
من گنهكار شدم واي به من مردمآزار شدم واي به من
آغاز ميشود. اين شعر سرفصل بهرهوري از كلمات روان و رايجي است كه همواره حجم بسياري از اشعار شهريار را در برميگيرد و به سادگي به ذهن ميخَلَد.
شهريار با نقبي به خاطرات معطر كودكي، از پدري سخن ميراند كه سهمي درخور، در شكلگيري ذوق شاعرانهاش دارد: «پدر بزرگواري داشتم، بينظير بود؛ سيدي نوراني. اهل ذوق بود و هنر. خط خوشي هم داشت و با آنكه وكيل درجة اول بود، خوشنويس و محرّر حاج ميرزا حسين، مجتهد تبريز بود. اسمش حاج مير آقا خشكنابي بود».
يادبودهاي شهريار، از زني به نام «مادر»، سواي پژواك مهر و عاطفهاش در چهار ديواري خانه است؛ او را زني اديب ميداند كه شعر را خوب ميفهمد و به هنگام خواندن شعر، سراسر شور و جذبه ميشود؛ انگار كه امواجي نامرئي او را در برگرفته باشند: «من تراژيكترين شعرهاي تركي را در نوحههاي مادرم شنيدم؛ زني كه به هنگام مرگ دخترش، آنچنان ميه كرد و آنچنان شعرهائي خواند كه من هيچگاه نظير آنها را نشيندهام. اما افسوس كه نتوانستم آنها را بنويسم و به عنوان بخشي از شعر و ادبيات زبان آذري آنها را حفظ كنم».
شهريار، زبان آذري را زبان احساس ميداند؛ زباني كه ميتواند زلالترين مكنونات قلبي شاعر را بيان كند: «اما افسوس كه اين همه بعد گستردة حسي، در چهار چوب تنگ تكنيك، دچار ضعف ميشود».
شهريار در سال 1285 در تبريز زاده شد و دوران كودكي را در كنار پدر و مادري با دركي روشن از شعر و شور و احساس گذراند و به همين واسطه توانست به تار و پود اين زبان چنگ اندازد و حجم حس و بيان خود را بر واژههاي نجيب آن بنشاند و خود را به حول و ولاي آهنگين و موزون آن بسپارد.
شهريار گرچه مأنوس زبان آذري است و اين زبان، زبان نياز و ضرورت در موطن اوست، معهذا زبان فارسي، زبان ديگري است كه شهريار با دست يازيدن بدان، ميتاند زواياي پنهان و پررمز و راز احساس خود را بيان دارد.
شهريار در سال 1300 راهي تهران ميشود و به تحصيل در رشته طب ميپردازد. اما شعر، اصلي است كه همواره بدان پايبند است: «مدتي كه در تهران ماندم، ديگر تهراني شدم. شعر من به زبان فارسي بود و امضايم همان سيد محمدحسين بهجت خشگنابي. و در همين ايام بود كه تخلصم را از حافظ گرفتم: وضو گرفتم و حمد و سوره خواندم و رو به قبله نشستم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم. ديوان را گشودم، آمد:
سحر چو خسرو خاور علم بر كوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست
برآمد خندة خوش بر غرور كامگاران زد
و من تخلصم را از بيت آخر گرفتم:
دوام عمر و ملك او، بخواه از لطف حق اي دل
كه چرخ اين سكة دولت به نام شهرياران زد
اما كمي فكر كردم، ديدم كه براي من سرگشته و جوان، لقب شهريار، عنوان بزرگي است. پس فال ديگري زدم:
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو برنميتابم بشهر خود روم و شهريار خود باشم
سيدمحدحسين بهجت خشگنابي از اين پس نام « شهريار» را بر خود مينهد و پرواز بر فراز گسترة شعر را با بالهاي خواجة شيراز ميآموزد و به خود شيوة چنين پروازي را نويد ميدهد:
شهريارا قلم از خواجة شيراز بگير تا ورق، رشك گل و لالة دلكش باشد
آشنائي شهريار با شعر از دوران كدكي، و سپس غوطهوري در درياي بيكران شعر خواجة شيراز، مرهمي بر دل شكسته و رنج و حرماني اشت كه از چندي عارض او گشته است. عشق، اكنون همچون دانة گياهي است كه در سراچة دل او، تصير پرشكوه و شكوفة بهار را نويد ميدهد:
با رنگ و بويت اي گل، گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حيواني، آبي به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئيست من عاشق تو هستم، اين گفتگو ندارد
جز وصف ماه رويت در پشت سر نگويم رو كن به هر كه خواهي، گل پشت و رو ندارد
ميزانهاي بهرهوري شهريار از غزليات حافظ، اكنون نه معيارهاي عارفانه، كه همانا در زمرة عشقي مجازي است؛ عشقي كه ارتفاع بلند خيال و انديشة او را يكسره، در سيطرة خود قرار داده است و او رو به هر سو كه ميگذارد، نشان از خط و خال او دارد، نشان از طرة گيسوي او دارد و نقش هر چهره، (عيان غاليه خط) اوست؛ بيآنكه بداند كه در تهاجم بيامان باد پائيز، اين شكوفة نشكفتة بهاري به تاراج خواهد رفت:
رو كن به هر كه خواهي گل پشت و رو ندارد
شايد هيچگاه شهريار بوي جنازة عشق را نيازموده بود و نميدانست كه در زلّ آفتاب سرمستي، قامت بلند غرور او، در هلهلة بادهاي هرز و نافذ خميده خواهد شد.
شهريار، اكنون، شكسته دل و پريش، سر به كوچة خاكآلودة غم مينهد. ديگر نه عطر گل شقايق و طراوت گل شمعداني، كه همه جا عبوس و عفن و حزنآلود است، و تنها آنچه كه سراپردة ذهن او را به خود مشغول ميدارد، همانا نفريني است كه در اشعارش ظاهر ميشود:
چو ابرويت نچميدي به كام گوشهنشيني برو كه چون من و چشمت به گوشهها بنشيني
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار نديدم برو كه چون سر زلفت به خود قرار نبيني
به جان تو كه دگر جان به جاي تو نگزينم كه تا تو باشي و غيري به جاي من نگزيني
زباغ [حسن] تو هرگز گلي به كام نچيدم برو زگلبن حسنت گلي به كام نچيني
اكنون واژههاي سركش شعر شهريار، در امتداد عبور اين بغضهاي تازه، ماية تسلائي ميگردد تا روئينگي شبهاي كشدار و بلند ا را به صبح برساند:
نالد به حال زار من امشب سه تار من اين ماية تسلي شبهاي تار من
اما آنچه كه محتوم است، پذيرش اين حادثه و كشيدن خط بطلاني بر گذشتههاست:
برو اي ترك كه ترك تو ستمگر كردم حيف از آن عمر كه در پاي تو من سر كردم
عهد و پيمان تو با ما و وفا با دگران ساده دل من كه قسمهاي تو باور كردم
تو شدي همسر اغيار و من از يار و ديار گشتم آواره و ترك سر و همسر كردم
دورة چند سالة اقامت شهريار در تهران، به هنگامي كه سال پاياني دانشكدة پزشكي را ميگذراند، مصادف با اتفاقات جدي در زندگي اوست. اكنون همان باد هرز تطاولگري كه شكوفة بهاري خاطر شهريار را به يغما برده بود، حكم هلاكت شاعر را ميدهد؛ حكمي كه با وساطت يار به تبعيد شهريار منتهي ميشود: «بايد از تهران ميرفتم. بايد ترك همه چيز ميكردم. بايد خاطرات را پشت سر ميگذاشتم و زندگي تازهاي را شروع ميكردم. ديگر همه چيز تمام شده بود».
شهريار به نيشابور ميرود و فصل تازهاي را در ديوان زندگيش ميگشايد: «پيش از من، كس ديگري هم به نيشابور تبعيد شده بود و او كمالالملك بود. در تهران كه بودم كمالالملك را ميديدم. با ميرزا احمدخان اشتري پيش او ميرفتم. مينشستيم و شعر ميخوانديم. او عاشق حافظ بود و سعدي. برايش از حافظ و سعدي ميخواندم و بعد اگر فرصتي پيش ميآمد، از شعرهاي خودم؛ يعني او ميخواست شعرهايم را بخوانم و ميخواندم، و حالا هم مجال آن بود كه اگر فرصتي دست دهد، به زيارتش بروم، و رفتم. كمالالملك رفيقي داشت به نام سالار معتمد و او بود كه پس از تبعيد شدن كمالالملك، او را به حسينآباد برد و خانة بزرگي در اختيارش گذاشت، تا مردم به ديدارش بروند.
عصر يك روز جمعه بود كه به زيارتش رفتم، به همراه روًساي ادارات. شور و حالي داشتم و سر از پا نميشناختم. ميخواستم باز چهرة آرامش را ببينم. به ياد تهران افتاده بودم و ياد عصرهاي دم كردهاي كه كالسكه سوار ميشديم و از كوچه پسكوچههاي شهر ميرفتيم به جانب او، و بعد مينشستيم و شعر ميخوانديم. و حالا باز، گوئي دست تصادف مرا كشانيده بود به اين ديار و به ديدار او:
صبحگاهي به خيل يار و نديم پايكوبان به راه افتاديم
من بيپا زخود بدر رفتم همه با پا و من بسر رفتم
اين جاست كه رنگ نزديك ميشود به واژههاي مترنم شق؛ عاطفه نزديك ميشود به عطر گلهاي شقايق. اين جا حضور كمان نور است و كلام؛ اين جا مجال گريستن است در دامن خيال:
«مدتي مانديم پيش استاد و از هر دري سخن رفت. سخن از بيمهري زمانه رفت و بازي چرخ گردون. استاد هماني بود كه در تهران به ملاقاتش ميرفتم. اما اكنون كمي شكستهتر:
گر چه از ناملايمات حيات داشت چندان به چهره تغييرات
كه نظر نفي آشنا ميكرد نظر آشنا خطا ميكرد
ليك عشقم به ره گرفت چراغ يافت چشم از ظلام شبه فراغ
گفتم اين دلستان ديرين است آنكه جانم طلب كند اين است موقع رفتن كه شد، استاد مرا نگهداشت و نگذاشت بروم. بودن با كمالالملك طي ده روزي كه فرصت بود، زيباترين خاطرات را برايم به جا گذارد؛ روزهائي كه در كنار هم راه ميافتاديم و او از رنگ ميگفت و من از شعر و هر دو از زمانه ميناليديم».
و يا مينشستند در خنكاي مهتابي خانهشان و از حافظ ميخواندند و از سعدي، و اگر مجالي بود ـ كه همواره بود ـ از شعرهاي پرشور شهريار.
يادگار ملاقات با كمالالملك، همانا قطعه (زيارت نامة كمالالملك) است كه به عنوان يكي از شاهكارهاي مسلم شهريار به شمار ميرود. اين قطعه با توصيف دهي از دهات نيشابور آغاز ميشود:
در دهي از دهات نيشابود بسي از جادة تمدن دور
خفته گنجي به فرصت ديدار گنج خفته است و دولت بيدار
و سپس لحظه به لحظة تدارك سفر و شوق ديدار استاد را بازگو ميكند تا اينكه:
حلقه بر در زديم و در وا شد قد چون سر دوست پيدا شد
ديدار دوست، گوئي همان لحظة موعودي است كه شهريار از ديرباز در انتظار آن است. پس چه عجب كه نه در اين ديدار، كه در اين زيارت، بوسه بر دستهاي استاد زند:
عشق فرمان دستبوسي داد ليك رخصت ندادمان استاد
من تحمل نميتوانستم چاره جز خود سري نداشتم
لبم از بوسه توشهها برداشت دلم از توشه گوشهها انباشت
ديدم اين فرصت ار زدستم جست بلكه بار دگر ندادم دست
اين گنه گر ز قدر من ميكاست عشق من عذر اين گنه ميخواست
شهريار در اين ملاقات كمالالملك را آفتابي بر لب بام مييابد:
ماه تابد ولي نه ماه تمام آفتابي است [ليك] بر لب بام
چون ستاره به صبحدم، لرزان يا چو برگي به برگريز خزان
چون چراغي به پيش باد سحر يا عزيزي كه بسته بار سفر
و اي پيشبيني سال بعد به وقوع ميپيوندد: «بعد از آن، هر وقت كه فرصتي پيش ميآمد، به زيارتش ميرفتم. دلخوشيم همين بود. اما يك سال بعد خبر مرگش را شنيدم. خبر مرگ او همه جا پيش ميرفت و دهان به دهان ميگشت».
خبر، گر چه تلخ است، اما محتوم است و ناگزير. ميبايست پذيرفت و ميبايست در انتظار خبرهاي مشابه ديگري بود؛ مثل خبر مرگ عزيزان، مثل خبر پدر و يا خيلي خبرهاي بد ديگر: «شب قبل از مرگ پدرم، او را به خواب ديدم؛ پدري كه برايم بينظير بود؛ پدري كه وقتي برايم شعر ميخواند، سراسر شور ميشد و شوق؛ پدري كه برايم همه چيز بود، و حالا آمده بود به خواب من. مدتها بود كه او را نديده بودم و دلم هوايش را كرده بود، اما حالا فرصت داشتم تا ا را در خواب ببينم. تصوير پدر افتاده بود توي ماه. ماه تا سنهاش را گرفته بود و صورتش نوراني شده بود. پدر قهقهه ميزد و من تا به حال او را اين چنين سرخوش نديده بودم. بيدار كه شدم، اللهاكبر صبح بود. و پيرمرد معتكفي كه بر بالاي تپهاي زندگي ميكرد، داشت اذان ميگفت. صدايش طنين خاصي داشت. ديوان خواجه كنار دستم بود. بازش كردم، آمد:
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
بعد از اين نور به آفاق دهيم از دل خويش كه به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد
فردايش برايم از تبريز تلگرام آمد؛ پدر فوت كرده بود.»
ديدي منت گذاشتهام بيپسر، پدر رفتي تو هم گذاشتيم بيپدر، پدر
اي جان سپرده در وطن خويشتن غريب وي مانده با همة پدري بيپسر، پدر
گفتم عصاي دست تو باشم ولي چه سود پايم به گِل فروشده، خاكم بسر، پدر
ما را يتيم هشتن و ساز سفر چه بود خوش ميروي، برو كه سفر بيخطر، پدر
با به سر آمدن دورة غربت، در سال 1314، شهريار به تهران باز ميگردد و در بانك كشاورزي به كار ميپردازد و اين در حاليست كه هنوز يادوارههاي تابناك و ناميراي عشق، همچون ابلقي گستاخ بر پهنة نجيب ذهن او پاي ميكوبد. اما آنچه كه مسلم و حتمي است، اينست كه انديشة شهريار قرين تحولاتي است كه چند سال بعد به نقطة اج و بلنداي اصلي خود ميرسد و همين نقطة بكر تحول، منشاء رويگرداني شهريار از (او)ئيست كه اينك بازگشته است:
آمدي جان بقربانت ولي حالا چرا بيوفا حالا كه من افتادهام از پا چرا
نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر ميخواستي، حالا چرا
اما اينك حضور ما در كنار شهريار، مرهمي بر دل شكستة اوست و مجالي براي آشتي مجدد شاعر با زبان آذري. حضور مادر و تشعشع هيجاناتش به هنگام شعرخواني، شهريار را به بيكرانگي دريائي تازه ميكشاند؛ دريائي لاجوردين و گسترده كه بيقراري روح شاعر را در تموّج بيزال حماسة (حيدربابا) جاودانه ميسازد.
منظومه حيدربابا كه به زبان آذري سروده شد، به حق يكي از شاهكارهاي شهريار است. اين منظومه نه تنها تا دورافتادهترين روستاهاي آذربايجان، بلكه تا تركيه و قفقاز نيز راهي شد و چندين بار تجديد چاپ گرديد و دو بار نيز به زبان پارسي برگردانيده شد.
«حيدربابا» نام كوهي است نزديك خشگناب از قراء قرهچمن، كه شهريار دوران كودكي خود را در آنجا گذرانيده و همواره همدم راز و نيازهاي او بوده است. حيدرباباي بلندبالا و استواري كه گلهاي نوروزي و برف زمستانيش، چشمهسارها و باغهايش، امواج رودهايش و همه و همة يادگارهايش، ذره ذره بر ذهن شاعر ميخلد:
حيدربابا آن زمان كه رعد و برقهايت شمشيربازي ميكنند
و امواج رودخانههايت غرشكنان روي هم ميغلطند و ميروند
و دخترانت صف بسته و به تماشاي امواج دل دادهاند
سلام ميكنم به شما و به شوكت و قبيلة شما
چه شود كه نامي هم از من بيايد بر زبان شما
نغمة حيدربابا، حكايتي آشنائيها و شكايت از جدائيهاست؛ حكاياتي كه با جاذبة غنيِ زبان آذري و مصطلحات عاميانة همين زبان و احساس شور و شيدائي و تخيل قوي شهريار درآميخته شده است. شهريار در اين منظومه از همه چيز ياد ميكند: از جادة پرشور و شوق قرهچمن، از شبهائي كه ننه پيره قصه ميگويد، از گرگ هراساني كه از گردنه خودش را بالا ميكشد، از سماور مسواري بالاي پشت بام، از آقا ميرغفار، تاج سر سادات خشگناب و از هر چه كه بر آئينة بيتكدر كودكيش نقش بسته است، و سرانجام، آرزوي سرخوشي براي حيدربابا:
حيدربابا الهي كه هميشه سرخوش و شادان باشي
تا دنيا بجاست الهي كه كامت شيرين باشد
بيگانه و آشنا هر كه از پاي تو ميگذرد آهسته بگوشش
بگو:
پسر شاعر من شهريار
عمريست كه غم روي غم ميگذارد
تهران و همجواري شهريار با شعر و شاعران ديگر، مرحلهاي تازه و دريچهاي نو در برابر ديگان او قرار داد و او نيز جهان را براي مدتي از وراي همين دريچه نگريست.
سال 1304، سال انتشار حكايت تازهاي در شعر پارسي است. افسانة نيما در همين سال، موجي از شاعران جوان را به خود ميخواند و شهريار نيز از آن بينصيب نيست؛ تا جائي كه در تب و تاب ديدار با نيما، راهي ديار او ميشود؛ چرا كه نالة آشناي نيما، همچون پروانهاي كه بر روي شقيقة بهار بنشيند، بر جان [شهريار] نشسته است:
ناگه از جنگل ياسمنها
نالة آشنائي شنودم
زخمة تار جان بود گوئي
چنگ زد در همه تار و پودم
همزبان بهشت طلائي است
باز خواند به نوشين سرودم
در پي آن صدا رفتم از دست
«سال 1317 و شايد 18 بود كه به اتفاق مرحوم اميري فيروزكوهي، سواره راه افتاديم و رفتيم به شهر نيما. راه، دراز و پرخطر، اما چكنم كه هوائي شده بودم و دلم پر ميكشيد.»
شهريار در اين عبور شوقانگير تا به آن سوي (مازندران چهره در ابر)، هر آنچه را بر سر راه خود، مييابد آنسان زيبا و بيبديل ميبيند كه گوئي پيش از اين، اين چنين نبودهاند. اما راه، دراز است و پرمخافت و آيا ديدار ممكن ميگردد؟ پس براي آرامش خويش، نشان نيما را از (نگارندة باغ معنا) ميپرسد:
اي نگارندة باغ معنا
اين پرنده كجا لانه دارد
گرچه دنيا به او جز قفس نيست
در كجاي قفس خانه دارد
كيست كو را دهد آب و دانه
دارد اصلاُّ كسي يا نه دارد
يا چو من بيكس و بيپناهي است
و از (باغبان) جهان هستي ميپرسد:
باغبانا خدا را خدا را
او به باغ شما ميسرايد
اول [اين] باغ زيبا به من گو
در به روي كسي ميگشايد؟
ديگران باغبان چشم دارم
با سلامي كه او را بشايد
از من او را رساني پيامي
نيروي خيال شهريار از اين منظومة بلند (د مرغ بهشتي)، در حول و ولاي ديدار با نيما، آن چنان تصاويري ميسازد كه هر قطعة آن را ميتوان به عنوان يك تابلوي سراسر رنگ تلقي نمود و اين به لحاظ منزلتي است كه شهريار براي نيما قائل است؛ براي نيمائي كه بايد نشانش را اكنون از كوه پرسيد:
كو بابا! تذروي بهشتي است
نغمهاش زنده چون زندگاني
چون من از آشيان دور مانده
نغمهها ميزند جاوداني
همزبان من است او خدا را
داغم از دست بيهمزباني
پيش بابا گرفتم سراغش
اما نه پاسخهاي نگارندة باغ معنا و نه باغبان و نه حتي كوه او را بسنده نيست. پس جنگل را مخاطب قرار ميدهد؛ چرا كه كه او را حواله به جنگل داده است:
خاله جنگل! سلام عليكم
من يكي قمريم آسماني
كوه بابا مرا كرده راهي
قصر عاجي كه داري ـ نشاني
گفته اين همزبان من اينجاست
مژده تا جان دهم مژدگاني
و جنگل نشان او را در آسمانها ميدهد:
ها! بدانسو نگر تا چه بيني
شهريار به ديار يار ميرسد. گرد راه از روي ناگرفته، به سراي نيما ميشتابد تا غم دل با او بگويد. اما او را نمييابد. سرگشته و پريشان رو به دريا ميكند و با آن سخن ميگويد:
عمه دريا دلم خون شد آخر
بازگو پس كجه رفته حالا
و دريا به شهرياري كه خود به شهادت كوه و جنگل و... از مقام شامخ نيما آگاه است، پاسخ ميدهد:
زهره با او كند عشقبازي
كار حسنش گرفته است بالا
خواهرم آسمان برده او را
تاج افرشتگان است و والا
خوابهاي زميني؟ چه ناچيز
«يادداشت گذاشتم و خودم را معرفي كردم و وعدة روز بعد را گذاشتم و آن را به همراه كتابم به قهوهچي دادم تا به او بدهد. روز بعد رفتم، اما باز او را نيافتم. رفتم به سراغ قهوهچي. گفت كه نيما آمد. يادداشت را به همراه كتاب به او دادم و او هم نوشته را خواند و بعدش پارهاش كرد.»
چيزي مثل سنگ آسماني سقوط ميكند روي جنگل يشمي پندار شهريار و آن را درهم ميكوبد و آن چه كه از اين حيات سبز باقي ميماند، اكنون ويرانهايست پرهيبت و مخافت و تيره از ترديد:
با خود انديشد آخر خدايا
او خود از كبر با من نپرداخت؟
يا چنان غربت خاكدانم
كرده آلوده كو باز نشناخت؟
يا كه من نيستم آسماني
اهرمن با من اين رنگها باخت
كمكم از خويشتن ننگش آيد
شهريار راه پس پيش روي مينهد و شكسته دل و محزون باز ميگردد و همواره عدم تمايل نيما را به اين ديدار از خود ميپرسد.
اما چندي ميگذرد تا شهريار پاسخ اين سئوال را دريابد؛ چرا كه اين بار، نيماست كه راه ديار شهريار را در پيش ميگيرد و در لحظاتي نامنتظر به سراي شهريار قدم ميگذارد. نيما شرح ميدهد كه پيش از او كس ديگري با دفتر شهريار به منزلش ميرود و خود را شهريار ميخواند. نيما از او ميخواهد كه غزلي از كتاب بخواند و آن جوان حتي توفيق خواندن از روي كتاب را هم نمييابد. و اين بار نيز، نيما بر اين گمان است كه شهريار درغين ديگري به سراغ او آمده است.
نيما سپس منظومهاي براي شهريار ميسرايد و در نامهاي به پيوست آن مينويسد:
«منظومهاي كه به اسم شما ساخته بودم، فرستادم. زبان اين منظومه، زبان من است... بارها براي رفقاي خود گفتهام كه: آدم، در حين سرودن و مواظبت در حال مصرعها، كه چگونه نظم طبيعي پيدا كنند، خسته و كوفته ميشود. ولي هيچكدام از اينها براي آستان شريف تو چيزي نيست و نبايد چندان چيزي شمرد... چشمداشت عمده اين است كه هدية ناقابل را به منزلة سبزي كه درويشي به آستان ملك تحفه ميبرد، از دوست خود بپذيريد. اين نمونة كار من نيست، نمونة صفاي من است.»
ديدار شهريار با نيما و سرودن اشعار آزادي چون (اي واي مادرم)، (نقاش)، (موميائي) و... نشانههاي بارز تأثير نيما و شعر نو بر شهريار است. اما در آشفته بازار سالهاي واپسين، هنگامي كه خزف و لعل را در يك كفه مينهند، پيرمرد حق دارد كه دل نگران و مضطرب شعر كهن پارسي باشد. اما شهريار هموست كه شعر نو را با معيار متين و راستين شعر نو مورد سنجش قرار ميدهد كه در غير اين صورت، شهريار به شيوة نوين شعر پارسي شعر نميسرود و اين چنين شيداي شعر نيما و نيماي شاعر نميگشت.
حدود سال 1320، در دنياي فكر و انديشه شهريار، آغاز تازهايست، شهريار كه تا پيش از اين تاريخ، پرشورترين حكايات عاشقانه را ميسرايد، قرين تحلات فكري شگرفي ميگردد [كه] حال و هواي او را دگرگون ميكند. اينك عشق از صورت به معنا ميرود و آنچه كه شاعر را در ميربايد، همانا طريقة رسيدن به معرفت و حقيقتي است كه به وساطت ذوق و اشراق، و نه تعقل و وتفكر عارضش ميگردد.
«گرچه ياد آن عشق با من بود. اما ديگر آن عشق نبود. چيزي ديگر شده بود؛ شده بود عشق الهي. شاعر عرفاني ميبايست الهام داشته باشد، و الهام تشعشعي از نور الهي است؛ چيزي مثل وحي. اما الهام پائينترين مرحلة وحي است. وحي از آنِ انبيا و الهام از آنِ شاعر و هنرمند است. من، ديگر فكر و تعقل نميكنم، به من الهام ميشود و فكر و تعقل مرا زنده ميكند.»
شهريار براي نيل به حاجت درونياش كه همانا رسيدن به معرفت و حقيقت است، ترك لذتهاي دنيوي ميكندو تائب ميشود و به فقر و گرسنگي و تنهائي تن در ميدهد و اكنون كه شهريار، پير كعبة دل است ومست شراب طهور و پيشاني بر جانماز سبز عرفان سائيده است، به راز و نيازهاي شبانه ميپردازد، تا آنجا كه:
«روح يكي از اولياء با من مرتبط شد و مشكلاتي را كه در راه حقيقت و عرفان داشتم و براي من مبهم و مجهول بود، گشود.»
اكنون شهريار معتكف رو به كتاب آسماني مينهد و راز دل را با خداي خود ميگويد:
دلم جواب بلي ميدهد صلاي ترا صلا بزن كه به جان ميخرم بلاي ترا
به زلف گو كه ازل تا ابد كشاكش تست نه ابتداي تو ديدم نه انتهاي ترا
كشم جفاي تو تا عمر باشدم، هر چند وفا نميكند اين عمرها وفاي ترا
بجاست كز غم دل رنجه باشم و دلتنگ مگر نه در دل من تنگ كرده جاي ترا
تو از دريچة دل ميروي و ميآئي ولي نميشنود كس صداي پاي ترا
و در پايان همين غزل:
دل شكستة من گفت شهريارا بس كه من به خانة خود يافتم خداي ترا
و در مقام جلال خاتم الانياء (ص) ميسرايد:
ستون عرش خدا قائم از قيام محمد (ص) ببين كه سر به كجا ميكشد مقام محمد (ص)
بجز فرشتة عرش آشيان وحي الهي پرنده پر نتواند زدن به بام محمد (ص)
به كارنامة منشور آسماني قرآن كه نقش مُهر نبوت بود به نام محمد (ص)
شهريار كه راز و نيازهاي شبانة خود را بر پهنة شعر كشانيده، غزل مناجات علي (ع) را ميسرايد كه همچون گوهري تابان همواره در نورافشاني است. آنچه كه در واقع، اين جذبه و شور و مكاشفه را تبيين ميكند، همان احوال تازهايست كه او را چنين دستخوش تحولات نموده است:
علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را كه به ما سوي' فكندي همه ساية هما را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين به علي شناختم من بخدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند چو علي گرفته باشد سرچشمة بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوي' را
برو اي گداي مسكين در خانة علي زن كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
اين دوره از انقلابات روحي و فكري شهريار كه تا به سال 1331 به طول ميانجامد، دورة پرمعنائي از غزلهاي عارفانة اوست و در همين سال، حادثهاي تلخ ـ كه همانا مرگ مادر است ـ بر متن زندگي او سايه ميافكند:
«مدتي ميشد كه مادر را بستري كرده بوديمش به تهران تا در بيمارستان بستري شود. اما دكترها جوابش كرده بودند و مادر، ديگر آن مادر چالاك پيشين نبود. نحيف شده بود و لاغر و من نميدانستم كه ديگر دارد همه چيز تمام ميشود، اما باور كردنش بس تلخ و گزنده بود.
روزها به ملاقاتش ميرفتم و مينشستم كنار تختش و توي چهرة مهتابياش خيره ميشدم تا در آن، سالهاي پيش را بيابم؛ سالهائي را كه او با هيجان برايم شعر ميخواند و نوحههايش لرزه بر اندامم ميانداخت:
او با ترانههاي محلي كه ميسرود
با قصههاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت
تابستان بود و هوا دم كرده. يك شب خواب پدر راديدم؛ همان پدر خوبي كه سالها پيش از دست رفته بود و حالا آمده بود بخوابم و مادر را صدا ميكرد:
آنشب پدر به خواب من آمد، صداش كرد
يك دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
خواب پدر، مرا وحشتزده كرده بود؛ پدري كه در غرفة باغي نشسته بود و مادر را ميخواند. تير ماه داشت تمام ميشد. روز سيويكم بود كه خبر آوردند كه مادر رفته است. دوست و آشنا را خبر كردم. همه آمدند. همه چيز برايم رنگ ماتم داشت. جنازة مادر را تشييع كرديم به قم و در كنار پدر به خاكش سپرديم.»
او مرد و دركنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پُربَدَك نبود
بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت:
اين حرفها براي تو مادر نميشود
شعر بلند و آزاد (اي واي مادرم) كه همواره در حافظة شعر معاصرايران ميماند، نمايشگاهي از تابلوهاي رنگارنگ است. اما نه رنگهاي قوس و قزح، كه رنگهاي بيشماري ديگري، وامانده در پس هالهاي از مه و دَمه. اين شعر تحت تأثير اوزان نيمائي است، و حس شاعر نه در گرو قوالب شعري، كه با حفظ رواني و سالي وزن، اقتداء به كوتاه و بلندي مصرعهاي شعر نو است. تركيبات اين شعر، تركيباتي به ذهن نشستني است و زيبا، بيآنكه شاعر بخواهد به صِرف تظاهر به روشنفكريهاي مرسوم، از كلماتي نامتجانس و غريب سود جويد:
«همة اجزاي شعر بايد مأنوس باشد و شنوده را مثل برق بگيرد و همه چيز را بفهمد بيآنكه بخواهد براي درك مفاهيم شعري به فرهنگ لغات مراجعه كند.»
آغاز شعر (اي واي مادرم)، دربرگيرندة بخشي از خاطرات شهريار است؛ شهرياري كه اكنون گوئي مرگ مادر را نپذيرفته و او را حيّ و حاضر، در تمام لحضات زندگي خود ميداند:
آهسته باز از بغل پلهها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هالهئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
شهريار همچون نقل خاطرهها، شنونده و بينندة تابلوهاي شعرش را به گوشه گوشة اين خاطرات دور و نزديك ميكشاند تا مرثية كوهوارة غم خود را در رواق پريشانياش بازگويد:
باز آمدم به خانه، چه حالي [نگفتني]
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود:
بردي مرا به خاك سپردي و آمدي؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
اما خيال بود
اي واي مادرم.
شهريار سواي شعر آزاد (اي واي مادرم)، اشعار (نقاش)، (پيام به انيشتين) و (موميائي) را ميسرايد كه هر كدام نشانههاي بارزي است از ذهنبارور او در پهنة نوين شعر.
شهرياردر مقدمهاي براي «موميائي» مينويسد:
«بعد از سي و پنج سال، به موطن اصلي خود، تبريز برگشتهام، به يك موميائي مانندهام كه بعد از قرنها زنده شده باشد. در اطراف خود هيچ چيز آشنائي نميبينم؛ حتي يك خشت. همه رفتهاند، همه.
سايه و شبح گذشتگان را احساس ميكنم كه به سرعت خيال از در و ديوار پريده و از من رو پنهان ميكنند. انگار زير گوشي حرفهائي هم ميزنند، اما تا به گوش من برسد، كلمات كاملاُّ محو شده. شايد ميگويند چه جان سختي داشته كه هنوز زنده است:
چشم ميمالم هنوز
گوئي از خواب قرون برخاستم
زندگي گم كرده دنياي قديم
نيست يك خشتي كه عهدي نو كنم
خواب و بيداري چه كابوسي عبوس
آشنايان رفتهاند
داغ يك دنيا عزيز
واي! وحشت ميكنم
حكايت موميائي، شرح پريشانيها و محنتهاي او، نه در شهر غريب، كه در موطن اوست. شاعر كه اينك به زادگاه خود بازگشته است، همه چيز را واژگونه و غيرمعمول مييابد و همه را بيگانه با خود. پس به اميد يافتن نشاني از يادگارهاي دور، به كوچه پسكوچههاي قديم پناه ميبرد. اما باز همان غربت و بيگانگي، نگاهي به صورت مردم مياندازد و گمشدههاي خود را نزد مردمي مييابد كه خندهها و شادابيهاي بچگي و جواني و شكل و شمايل او را به تاراج بردهاند:
«انگار گوشت قرباني قسمت كرده باشند، نه آب و رنگ، نه چشم و ابرو و نه هيچ براي من باقي نگذاشتهاند... در فلان رفيق، دورة بچگي خود را ميبينم كه ظاهراُّ از صورت و قد و بالا خود اوست، اما مثل اينكه هيچ مرا نميشناسد. او كه به اين سردي نبود. خدايا پس اين كيست؟ يك دفعه يادم ميافتد كه ها! قضيه ساده است. اين آقا هم مال و متاع آن بيچاره را دزديده و به خود بسته است.»
اما شهريار، آن شاعري نيست كه يأسهاي بيامان، امان او را ببُرند. رنج و محنت همواره قرين زندگي او بوده است و همواره بر آنها فائق آمده؛ خصوصاُّ كه چندي است روزنهاي به جهان معني گشوده و زمين و زمان را به گونهاي ديگر مينگرد:
«از يك روزنة كوچك، چشمي به جهان معني گشودهام، آها! اصل و ريشة همه خبرها اي جاست. اين جا آغاز و انجام زمين و گذشته و آيندة زمان را نه به خوبي، اما محو و روشن ميشود تماشا كرد... راه جهان آرزو را پيدا كردهام، اما از دالان گور بايد گذشت؛ آنهم با گذرنامهئي كه ممكن است من در دست داشته باشم. در اطاق انتظار، نشستنها دارد.»
اما شهريار همچنان ميسرايد و غم دل را با غناي انديشه و زمينة بكر و گستردة تخيلش تسكين ميدهد و خوانندة آثارش را به دنيائي ميبرد كه ماوراي دنيا محسوس و زميني است. گرچه اين اشعار، آنسان كه خود شاعر ميگويد، سواي اشعار نخستين او كه يكباره كشف ميگرديدند، اكنون در پس هالهاي از معاني عرفاني رنگ ميبازند و دنياي پررمز و رازي را بيان ميدارند، اما تفاوت اصلي شهريار با برخي از شاعراني كه اشعار آنان نيز صريح و گويا نيست، در ميزان و چگونگي بهرهوري از واژه است، و نه غوطهوري در معاني بكر و عارفانه. شهريار با الفاظي شيرين و رايج، اما با نگاهي از روزنة باغ معنا بر ژرفنا و گستردة درياي دلش شعر ميسرايد؛ در حالي كه برخي ديگر با بهرهوري از موميائي شدهترين واژههاي نامأنوس و تهنشين شده در فرهنگ لغات، داعية همين معنا را دارند. اما دريا كجا و بركهاي كوچك كجا؟
شهريار در طول زندگي بلند خود و در پس آنهمه سرودههاي پياپي، همچنان شاعري تواناست و همچنان در آبي درياي ذهن او، خبري جز موج نيست؛ چرا كه خموشي از آن مرداب است.
شهريار، اينك منظومة خميدهايست، فرو افتاده در غمي غريب، اما با پيشينهاي بس ماندگار در پهنه شعر اين سرزمين. و هموست كه در آخرين اشعارش، (مزد شبان) حكايت دل تنگ خود را ساز ميكند:
خوشست پيري اگر مانده بود جان جواني
ولي ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جاني
چو من به كنج رياضت خزيده را چه تفاوت
كزان كرانه بهاري گذشت يا كه خزاني
وداع يار به ياد آر و اشك حسرت عاشق
چو ميرسي به لب چشمهئي و آب رواني
دهان غنچه مگر بازگو كند به اشارت
حكايت دلتنگي به چون تو تنگ دهاني
جهانيان به جهان ميدهند صحبت جانان
منم كه صحبت جانان نميدهم به جهاني
به صحت و به امان زندهاند مردم دنيا
منم كه زندهام اما نه صحتي نه اماني
به رمز و راز دهان تو پي نميبرم اما
به هر حديث تو پي ميبرم به راز نهاني
شعيب جلوة سينا جهيز دختر خود كرد
خدا چه اجرت و مزدي كه ميدهد به شباني
در آستان تو كانجا نياز در نگشايد
همه به پشت درند و گداي آبي و ناني
زبانبه شكر همين يك زبان گشودمي اي دوست
اگر به هر سر موي من از تو بود زباني
چه دلبخواه بغير از تو باشد از تو ندانم
كه آنچه فوق دل و دلبخواه ماست تو آني
به غفلت از تو چه عمري تباه كردهام، اكنون
امان نميدهم از بيم غفلت تو به آني
نه مستحق مكافات موًمنيم و نه كافر
تجارتي نه به اميد سود و بيم زياني
تو « شهريار» نبودي حريف عهد امانت
ولي به مغز سبك ميبري چه بار گراني