دو مرغ بهشتی شهریار (بخش اول)
حسین منزوی
اشاره: زندهیاد «حسین منزوی» در دههی شصت از مصادیق بارز غریب در وطن بود. دههای که میباید اوج آثار او را در هیأت نشر میدیدیم و میخواندیم؛ تنها به ندرت میشد اثری از او را در گوشه و کنار نشریه یا روزنامهای دید و خواند. شاعر بزرگی که در دههی پنجاه برندهی جایزهی فروغ شده و از سرآمدان و یا درستتر بگوییم سرآمد غزل امروز بود. در آن سالها مقالهای دربارهی «شهریار و نیما» با عنوان «دو مرغ بهشتی» و با نام مستعار «حسین پورزنجانی» در کیهان فرهنگی سابق منتشر شد که شنیده میشد کار حسین منزوی است. سبک و سیاق نثر نیز اگر تأمل شود، نشان از درستی این نظر دارد. با آرزوی چاپ مناسب همهی آثار آن شاعر فقید به صورت دقیق و درست «دو مرغ بهشتی» را با هم میخوانیم.
دربارهی «نیما» نوشتن، برای راقم این سطور همیشه مشکل بوده است، به همان دلیل که نوشتن دربارهی «دریا» مشکل است. عظمت ابعاد غولآسای دریا، اجازهی سادهنگری و سهلانگاری نمیدهد. این گودال کوچکی نیست که با نگاهی نه چندان دقیق، عرض و طول و عمقش را به تخمین دریابی، این دریاست که برای شناختش باید، دلِ به دریا زدن داشته و تازه خطر غرق شدن را نیز پیشاپیش بر خود هموار کرده باشی. به هر حال قصدم این است که دربارهی نیما بنویسم و رابطهاش با یک شاعر بزرگ دیگر. یعنی کار مشکلتر است؟ به نظر میرسد که هر چند آن دیگری، نیما نیست و دریا نیست، اما دور از انصاف خواهد بود اگر، شاعر بزرگ ندانیماش. اما بزرگی نیز، چون بیشتر مفاهیم اعتباری، نسبی است؛ بزرگ و بزرگتر و بزرگترین داریم و به همین اعتبار میتوانیم، دریا، دریاتر و دریاترین نیز داشته باشیم. چه غم که اساتید ایراد بگیرند که اسم را به جای صفت نشانده است.
«شهریار» شاعر بزرگی است، شاید آخرین شاعر بزرگ از نسل شاعران کهن ــکهن را به اعتبار گرایش به سنتهای شعر گذشته به کار میبرمـ غزلهای او، از نمونههای شیرین و پرشور غزل فارسی است با هویتی خاص خود. یعنی میتوانیم در کنار غزل سعدی، غزل حافظ، غزل صائب، فیالمثل غزل شهریار را هم داشته باشیم و البته بدون آنکه غرض در یک حد و یک افق دانستن این با آنهای دیگر در میان بوده باشد. اما این تمام داستان شعر شهریار نیست و با وجود غزلهای درخشانی که این شاعر دارد، چهرهی موفقتر او را باید در برخی شعرهای دیگرش جستوجو کرد.
در «افسانه شب»، «دو مرغ بهشتی»، «مومیایی»، «ای وای مادرم» و بیش از همه، در «هذیان دل» که این آخری را باید بهترین شعر شهریار و از زیباترین شعرهای معاصر دانست و در همینجاست که شهریار با نیما رابطه برقرار میکند. شهریار آنچنان که خود گفته است، در حال خواندن حافظ، با «افسانه»ی نیما برخورد میکند و این برخورد چنان اثری بر او مینهد و چنان دگرگونش میسازد که «حافظ» را به سویی مینهد و غرق دنیای افسانه و شعر نیما میشود:
برای مشاهده متن کامل بر روی (( ادامه متن )) کلیک کنید
من به گهوارهی «حافظ» که چو طفل نازم
خواب «افسانه» ربود و عجبم رؤیا بود!
افسانه، در آن سالها (اولین بار افسانه در سال 1304 انتشار یافت) حال و هوای تازهای در شعر فارسی بود و بیان جدیدی از عشق و شعر عاشقانه. شهریار به راستی منقلب میشود و با استعداد درخشانی که برای پرواز در آفاق تازه دارد، آسمانش را عوض میکند و نتیجهی این پروازها، شعرهای درخشانی است که در تمام آنها، تأثیر مثبت شعر نیما به چشم میخورد. «دو مرغ بهشتی» تحت تأثیر مستقیم «افسانه» سروده میشود. در همان وزن و با همان اسلوب و حال و هوا و همان قالب. این شعر، ستایشنامهی نیماست از زبان شهریار و داستان مرغی که تنهاست و به دنبال جفتی میگردد که آوازش از جنس آواز او و پروازش از تیرهی پرواز او باشد.
در این حالت تعلیق و اشتیاق، ناگهان آوازی میشنود که نشانیهای دلخواه را دارد و چنان این آواز آشنا مجذوبش میکند که برای یافتن صاحب آواز آفاق را زیر پا میگذارد و از دریاها و جنگلها میگذرد.
ناگه از جنگل یاسمنها
نالهی آشنایی شنودم
زخمهی تار جان بود، گویی
چنگ زد در همه تار و پودم
همزبان بهشت طلایی است
باز خواند به نوشین سرودم
در پی آن صدا رفتم از دست
گفتنی است که مرغ، جویندهی «شهریار» است و جفت دلخواه نیما و نالهی آشنایی که از جنگل یاسمنها برمیخیزد، همان «افسانه».
شهریار، برای یافتن نیما، به مازندران میرود؛ تا قهوهخانهای که سراغ نیما را از آنجا دارد، اما موفق به دیدار نمیشود و به ناگزیر جلدی از دفتر غزلهایش را که در آن زمان تازه انتشار یافته بود با نامهای برای نیما میگذارد و باز میگردد.
این را شهریار در مصاحبهای سالها پیش اگر اشتباه نکنم سال 45 یا 46 بیان کرده بود که متأسفانه دسترسی به آن نداشتم و ناچار از حافظه و از خود شعر «دو مرغ بهشتی» بهره میگیرم.
شهریار چند روز بعد به همان قهوهخانه میرود و سراغ مجدد از نیما میگیرد. قهوهچی میگوید، آقای نیما آمدند و من نامهی شما و آن کتاب را به ایشان دادم، اما او، نامه را پاره کرد و دور ریخت! دل حساس و زودرنج شاعر، به درد میآید، بیآنکه دلیل بیمحلی نیما را دریافته باشد.
با خود اندیشید آخر خدایا
او خود از کبر با من نپرداخت؟
یا چنان غربت خاکدانم
کرده آلوده کاو باز نشناخت
یا که من نیستم آسمانی
اهرمن با من این رنگها باخت
کمکم از خویشتن ننگش آید.
دو مرغ بهشتی، از نشانهها و تمثیلهای آشنایی که در عرفان ایران، وجود دارد نیز بهره گرفته است. خود همین اصلیت بهشتی داشتن و غریب خاکدان بودن، یکی از آن نشانههاست. شاعر خود را مرغ بهشتی میداند که مرغان خاکی، و آوازشان را، در خور جان آسمانی و آواز آنجهانیاش نمیداند و در جستوجوی مرغ بهشتی دیگری است که چون او غریب این خاکدان است و در اشتیاق رهایی از قفس تن و پرواز به سوی جانان.
و چنین است قصهی بیمهری جفت بهشتیاش و داستان تنهایی و سرخوردگیاش را با خود به کوه و در و دشت میبرد و با زمین و آسمان باز میگوید:
اینک از طرف کوه دماوند
صبحدم چون شکوفهی دمیده
او به پایان اندیشه خود یافت
بر لب چشمهای آرمیده
ناگه از غلغل کاروانها
لرزه بر تن غزالی رمیده
آمد و خود در آغوشش انداخت
گر من از خاکیانم غزالا!
با منت این چه زود آشناییست؟
کز رد پای مردم رمیدن
شیوهی آهوان ختایی است
ور نیم خاکی، آن شاهد قدس
از چه رو با منش، بیصفاییست
حلقه زد اشک در چشم آهو
شاعر چنان شیفتهی آن صاحب آواز است که چون بیمهری او را میبیند باز هم خشمگین نمیشود و بر او نمیتازد بلکه در ماهیت خود به تردید مینگرد که نکند، من همانی نباشم که میپندارم؟
در این تردید و اندوه اما، دل شاعر از امید خالی نیست و بانگی در درونش ندا میدهد که سرانجام روزی دلخواه را خواهد یافت، کبوتر، مژدهگوی سنتی قصهها، نوید دیار نزدیک دوست را آواز میدهد:
کفتری چاهی از آشیانه
در پی دانه میکرد پرواز
زیر پر، بر لب جو جوانی
دید و با جفت خود داد آواز
روزی این نغمهساز بهشتی
میشود با همآواز دمساز
او رسید به دروازهی شهر
نیما بعدها برای شهریار توضیح میدهد که پیش از آمدن تو، چندین بار، چند نفر پیش من آمده و خود را شهریار معرفی کرده بودند و هر بار، دریافته بودم که با دروغگویی، طرف بودهام. تو که آمدی، من به همان گمان که این یکی نیز، نامه و دفتر را جدی نگرفتم.
به هر حال آن رفتار نیما، هر دلیلی داشته است، بعدها از جانب خود او، عذرش خواسته میشود و سالها بعد، نیما پوزشطلب و دیدارجو، به سراغ شهریار میرود. لحظههای آمدنش در «دو مرغ بهشتی» به زیبایی تصویر شده است:
شبچراغان روشنگر شهر
رنگ و وارنگ، دل میربایند
لالهرویان به طرف خیابان
زیب و فر، رنگ و بو میفزایند
این همان شاعر آسمانیست!
و در چنین حالتی، آن دیگری، که خبر از دیدار نزدیک دوست ندارد، همچنان ملول و محزون، در تنهایی خود، در برزخ یار و اغیار بسته و با خود نشسته است:
در شبستان خود پای شمعی
شاعری مات و محزون نشسته
دیرگاهی است کاین کلبه را در
بر رخ یار و اغیار بسته
گرد اندوه باریده اینجا
مینماید همهچیز خسته
دفتری پیشش است و سه تاری
و سرانجام دوست، همآواز و همنفس از راه میرسد. بیخبر و ناگهانی، این حضور و این دیدار برای شهریار چنان خاطرهانگیز و پرشکوه است که بعدها، در منظومهی «دو مرغ بهشتی»، این گونه، به ثبتش میرساند:
پیشتازان موکب رسیدند
همزبان بهشتی است، هشدار!
عود میسوز و صندل همیسای
غرفه را درگشا، پرده بردار
شاعری محتشم شمع در کف
پرده بالا زد و شد پدیدار
اشک شوقش به مژگان درخشید
و به راستی، لحظه، لحظهای باشکوه و فراموشناشدنی است؛ هم برای شهریار، هم برای نیما و هم برای تاریخ شعر معاصر فارسی که در آن دو شاعر بزرگ، هر یک به عنوان نمایندهی شایستهای از دو فصل مشخص شعر امروز، آغوش به روی هم میگشایند. این صحنهای است که در آن غزل امروز، با شعر نیمایی آشتی میکند و مثنوی بر گونهی شعر آزاد، بوسه میزند و بار دیگر مضحک بودن جنگ و ستیز بر سر قالبها را، به رخ میکشد. شعر خوب، خوب است و شعر بد، بد و بقیه هر چه هست در حاشیه قرار میگیرد.
باری، نیما از دیدگاه شهریار، آن گوهر شبچراغی است که از دل دریا برآمده است. او، آن شاعر یگانهای است که چون برای دیدار دوست میشتابد، کهکشانها در معبرش پل میزنند. شهریار با فروتنی و ارادتی خاص، جایگاه نیما را در آسمان توصیف میکند و مکان خود را در زمین. هر چند که در اصل، خود و نیما ر از تبار مرغان بهشت دانسته است:
گوهر شبچراغی برآمد
از دل لاجوردینه دریا
کهکشان تا زمین پل کشیده
وز دو سو، نردهی عاج و مینا
سایهای از دو روح همآغوش
گشت بر پردهی غرفه پیدا
ماه از این منظره فیلم برداشت
در پارهی بعدی، تصویری از چهرهی میهمان از راه رسیده به دست میدهد که با اندک تأمل، نشانههای نیما را در آن میتوان یافت صورت. پریدهرنگ و راهبانهای که حزن و عصمت مسیحا را توأمان دارد و گیسوانی بلند و بر دوش ریخته که هم یادآور تصویر مسیح است و هم تداعیکنندهی هیأت نیما:
همزبان با شکوه بهشتی
صورت راهبی طیلسانپوش
عصمت و حزن سیما مسیحا
گیسوان چون سمن هشته بر دوش
شاهد افرشتگان تخیل
پرفشان از دو طرف بناگوش
بازگردنده با گنج الهام
و سرانجام در پارههای پایانی، شعر تصویری از دو شاعر را در کنار هم ارائه میدهد. لحظهها، در سکونی سخنگو میگذرند. بیان آن شوقها و حکایت آن هجرانها، در کلام نمیگنجد، پس سکوت گویاتر است و شاید با همین زبان دل سحرآمیز است که نیما، عذر آن تندخویی شاعرانه را میخواهد و سپس دفتر خونین دلش را در پیش شهریار میگشاید و چشم باریکبین شاعر، ورق به ورق و خط به خط آن دفتر را چنان میخواند و چنان به خاطر میسپارد که بعدها چون دیدهها و حس کردههایش را با ما در میان میگذارد، پنداری که این نه شعر شهریار که به راستی دل خونآلود نیماست که اکنون در پیش روی ماست:
پای شمع شبستان دو شاعر
تنگ همچون دو مرغ دلاویز
مهر بر لب ولی چشم در چشم
با زبان دلی سحرآمیز
خوش به گوش دل هم سرایند
دلکش افسانههایی دلانگیز
لیک بر چهرهها هالهی غم
گوید آن من نبودم که دیدی
او نمود من و خودنمایی است
با پلیدان صفای من و تو
عرض خود بردن است و روانیست
گر صفا خواهی اینک دل من
آری این لختهی خون گفت و بگریست
در پس اشکها شمع لرزید
وای یا رب دلی بود نیما
تکه و پاره، خونین و مالین
پارهدوز و رفوگر در آنجا
تیرهای ستم زهرآگین
خونفشان چشم هر زخم لیکن
هم در او برقی از کفر و کین
گفت نیما همین لخته خون است.
آری، به راستی، نیما، عصارهی درد زمان و انعکاس زنجهای تاریخی مردمی است که تیرهای زهرآگین ستم قرون و اعصار را بر سینه دارند و هم او، با زخمهای خونفشان سینهاش، اسطورهی کیفر و کین این مردم نیز به شمار میرود، کینهی عمیق به جهانخواران. و شهریار این همه را خوب دیده و خوب به تصویر کشیده است.
شعر «دو مرغ بهشتی»، با وصفی که شهریار از تنهایی و غربت خود میکند، پایان مییابد. همزبان رفته و شاعر را با غمی تازهتر تنها نهاده است. به نظر میرسد که اندوه نیما، دست کم برای مدتی، شهریار را از غمهای خودش رهانده باشد.
آخرین واژههای منظومه، آغشته به اشکهای شبانهای است که شاعر و شمع محزونش، در غم دوست نثار یکدیگر میکنند:
همزبان رفته و کلبهی تنگ
با غمی تازهتر مانده مدهوش
باز غم، باز هم غم، خدایا
موج خون میزند چشمهی نوش
در غم همزبان اشکبارند.