دو مرغ بهشتی (بخش دوم )
حسین منزوی
«دو مرغ بهشتی» نخستین تحسینی است که شهریار نثار نیما میکند اما تنها و آخرین نیست. پس از این منظومه، شهریار باز هم در شعر خود، نیما را و شعر نیما را میستاید. تا آنجا که به یاد دارم شهریار دو غزل برای نیما دارد که یکی گفتوگویی با نیماست و دیگری مرثیهای برای نیما. جز این دو غزل، گهگاه نیز اینجا و آنجا، و به مناسبتهایی در شعرش یادی از نیما کرده است از جمله در غزلی که با مطلع:
ای دل به ساز عرش اگر گوش میکنی
از ساکنان فرش فراموش میکنی
غزلی که شهریار در آن با نیما گفتوگو و درددل میکند در نوع خود از زیباترین و پرشورترین غزلهای شهریار است و میتوان گفت روایت دیگری است از قصهی «دو مرغ بهشتی» و البته با لحنی تلختر و یأسی عمیقتر. اینجا نیز، شاعر از تنهایی خود و نیما در زمانه و در میان مردمی که به ظاهر از تیره و تبار آن دواند، اما باطناً از دودمانی دیگر، سخن میگوید، تواضع شاعرانهی شهریار نسبت به نیما در این غزل نیز همچنان نمودار است؛ به ویژه در بیت دوم: این غزل را در ضمن جزو نادر غزلهای شهریار میتوان شمرد که هم بیان حالت است و هم حال و هوایی اجتماعی دارد:
برای مشاهده متن کامل بر روی (( ادامه متن )) کلیک کنید
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قلهی آن قاف
از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم
دودی است در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشهی کاشانه بگرییم
این شانه پریشانکن کاشانهی دلهاست
یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانهی خویشم
باز آ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
پیمان خط جام یکی جرعه به ما داد
کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم
برگشتن از آیین خرابات نه مردی است
می مرده بیا در صف میخانه بگرییم
از جوش و خروش خم و خمخانه اثر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعهی حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
آئین عروسی و چک و چانه زدن نیست
بستند همه چشم و چک و چانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم.
اما مرثیهای که شهریار برای نیما ساخته نیز از بهترین شعرهای این شاعر است. پرواز مرغ بهشتی صرف نظر از آنکه بدرقهی پرشور شایستهای از نیماست، ادای دینی به او نیز هست؛ ادای دین به شاعری که بزرگترین نقش را در بازسازی شعر جدید ایران ایفا میکند، از جانب شاعری که میتوان شعرش را پلی میان شعر دیروز و امروز دانست. این شعر شائبهی هر نوع تردیدی را در اعتقاد شهریار نسبت به شعر نیما که میتوان گفت بعد از حافظ بیشترین تأثیر را بر شعر او نهاده از میان میبرد و بر سخنان شبههآمیزی که گهگاه در اینجا و آنجا، از قول شهریار دربارهی نیما و شعرش شنیده شده است، خط بطلان میکشد. نه نیما نمیتوانسته است از پشیمانی خود، در آنچه با شعر فارسی کرده است سخنی با شهریار گفته باشد چرا كه این پشیمانی اصلاً نمیتوانسته است وجود داشته باشد. شعرها و نامهها و یادداشتهای نیما سراسر آکنده از اعتماد به نفس و خودشناسی عجیب اوست. بیآنکه لزوم آنچنانی حس کنم صرفاً برای آن که شاهدی به دست داده باشم دو سه نمونه از یادداشتهای نیما را دربارهی خودش و معرفت مؤمنانهاش بر نفس خود، ارائه کنم و دوباره بر سر سخن بازمیگردم:
از نامهای به میرزاده عشقی:
«محبس، افسانه و قطعات دیگر من بیرقهای موج انقلاب شعری فارسی هستند. به همان اندازه که امروز بر آنها استهزاء میکنند، آینده آنها را دوست خواهند داشت. اگر به تقلید صرف از «افسانه» من کسی نتواند اسرار این انقلاب را زنده نگاه داشته باشد، هرگز نقصی برای کار من نخواهد بود، چرا که اصل پیش من است. بیرقهای من همیشه افراشته و سالم و سرنگوننشدنی است. به آنها باید نگاه کرد و طرح نو را در صورت آنها تجسس کرد».
از نامهای به ا. بامداد:
«من همین قدر باید از عنایتی که جوانان نسبت به کار من دارند متشکر باشم، اگر اشتباه کرده یا نکردهاند قدر مسلمتر اشتباه اینکه شخص خود من در راه و رسم خود، شک بیاورم چون که این نیت و کار من از هیکل خودم در پیش چشمم روشنتر است.»
از نامه به دوستی که شناخته نشد:
«هر چند روزنامهخوان و مجلهخوان نیستم، مجلهای را که فرستادی خواندم. من هیچ محتاج به این نیستم که برای یقین کردن به عاقبت مقدس خود به متابعت دیگران نگاه کنم که چه طور به طرز جدید من اقبال میکنند. این عاقبتی است که در آیندهی طرز شعر و سبک نوشتن خود از اولین دفعاتی که قلم من روی صفحه میچرخید، به خوبی میدیدم».
از نامهای به یکی از نویسندگان معاصر:
«ولی تو هرگز در انتشار دادن آثار یک نفر مثل من که به اخلاق وحشیانهام آشنا هستی حق هیچگونه متن گذاشتن را نداری و من هرگز مثل کسانی که خودشان و وظیفهشان را گم کردهاند تشکر نخواهم کرد، زیرا تو در این عمل به یک وظیفهی اجتماعی و عمومی خودت رفتار کردهای و توانستهای از قبول این اوراق، به طوری که درخواست کردهای از مردمان ریاکار و طرار جدا شده باشی و در آتیه بگویند فلان نگارنده دوست و حامی حق بود».
گمان میکنم همین قدر کافی است تا دریابیم که نیما، هم بر چند و چون کار خود وقوف داشت و هم با دیدگان نافذ و توانایش آفاق دور و دورتر را به خوبی میدید. او در همان ایام که به روایت خودش، مورد استهزاء قرار میگرفت، از ایمانی که به آمدن این روزها داشت، نیرو و توان ادامه دادن میگرفت. این روزها که شعر او به عنوان حقانیتی بیتردید بر پیشانی ادبیات معاصر ایران میدرخشد و این را جز مغرضان همه باور دارند، و شهریار که عمری با شاعر افسانه گذرانده و تأثیرهای مستقیم و غیرمستقیم بسیار از او و شخصیتش پذیرفته است، در شعر «دو مرغ بهشتی» همچنان که گفتم، ادای دینی سزاوار و شایسته به نیما کرده است، خود همین شعر از دلایل و براهین مبین و قاطعی است که در قبول خاطر نیما از جانب شهریار، جای نردیدی باقی نمینهد. تعریفهایی چون «پدر شعر نوین»، «شعلهی جنگل»، «توفان دل دریا»، «صحنهپرداز درخشندهترین سیما در سینمای ادبیات نوین» و جز اینها، اندکی از حق بسیار نیما بر شعر فارسی را ادا میکند و ادای حق بیشتر را، زمانه خود بر عهده گرفته است. از فرازهای شعر بدرقهای از نیما، بیتی است که شهریار خود و نیما را با دقتی شاعرانه میسنجد و تصویری که از خود و او به دست میدهد به راستی کتابی از عمق و معناست:
من همه عبرتی از باختن دیروزم
او همه غیرتی از ساختن فردا بود.
شهریار که تمام زندگیش را بر آتش ناکامی بزرگی در جوانی داشته، نشانده است، نیما را در نقطهی مقابل خود، شاعری میبیند که امروزش را، صرف ساختن فردای شعر فارسی کرده و به پیشواز شهادتی رفته است که ظاهراً شهریار نیز از آن آگاه است.
سخن آخر در این مورد این که این شعر، از نظر تعریفهای شاعرانه و در عین حال تعیینکنندهای که از نیما به دست میدهد و نیز از این جهت که داوری مستند غایی و نهایی شهریار را دربارهی نیما، ثبت کرده و منتقل میکند، ارزش فراوانی دارد:
رفت آن گو پدر شعر نوین ما بود
شعر نو چیست که بالاتر از آن نیما بود
پسر کوه بگو یا پسر افسانه
شعلهی جنگل و توفان دل دریا بود
چون یکی صاعقه بر جنگل و کوه و در و دشت
همه در پرتو اندیشهی خود، پویا بود
سینمای ادبیات نوین ما را
صحنهپرداز درخشندهترین سیما بود
عمق اندیشه و آزادی پرواز خیال
روی پیشانی بازش دو خط خوانا بود
چون زرش با همه پنهانی خود، پیدا بود
گردش چشم نپرسی که در آن جام صبوح
مستی و عربده و آشتی صهبا بود
پشت هر دندهی احساس دلی دیوانه
روی هر نقطهی حساس، سری دانا بود
من همه عبرتی از باختن دیروزم
او همه غیرتی از ساختن فردا بود
گوهرش در صدف لفظ نگنجیده هنوز
کان همه بر سر غواصی آن غوغا بود
از غرور غم توفانی او، با خود او
کس نپرداخت که مهمان شب یلدا بود
پارسال او پی من آمد و همراه پدر
پسری بود که چون دختر من زیبا بود
گوهرم نیست در این بدرقه، اشکم بپذیر
چه کند دل؟ که خود از شیشه نه از خارا بود
یاد از آن مرغ بهشتی که غریب آمد و رفت
گفت در کنج قفس چند توان تنها بود؟
زیست در گوشهی تنهایی خود دنیا بود
رد پایش همه جا محو و بلند آوازه
کز هنر خیمه به قافی زده چون عنقا بود
هر که آمد قدمی چند به پایش بجهد
دست در دست پدر، کودک نابینا بود
از بهشت آمد و آواز غم وحشی خود
خوانده برخاست که با شوق وطن شیدا بود
آن که با وی نفسی چند همآوایی کرد
دل من بود که همزاد هزار آوا بود
من به گهوارهی حافظ که چو طفل نازم
خواب «افسانه» ربود و عجبم رؤیا بود!
دایگی کرد چو حوران بهشتی با من
که به صد آینه با طوطی شکرخا بود
یاد از آن خلوت قدسی که به قول حافظ
«جز من و دوست نبودیم و خدا با ما بود»
آری آن خوان دلاویز که نیما گسترد
سالها رفت که کار من و دل یغما بود
چه به خشت و گل من دید که معماری کرد
والی او بود که این کاخ ادب والا بود
پی تشییع صبا بوده و نیما گویی
ماندن من که به این بیرمقی، بیجا بود
طفل من! یاد اساتید کهن دار به خیر
زآنکه ترکیب تو در تجزیهی آنها بود
بپر ای مرغ بهشتی که گشودم پر و بال
برویم این قفس تنگ نه جای ما بود.