دو مرغ بهشتي شهريار و نيما يوشيج
واي يارب دلي بود نيما تكه و پاره خونين و مالين
پاي شمع شبستان دو شاعر تنگ هم چون دو مرغ دلاويز
مهر بر لب ولي چشم در چشم با زبان دلي سحرآميز
خوش به گوش دل هم سرايند دلكش افسانههاي دلانگيز
ليك بر چهرهها هلة غم
آغاز پيدايش شعر نوين زبان فارسي بود. «امين اسفندياري» نيما يوشيج اولين منظومة خود به نام «خانوادة سرباز» را (كه از كمتر شهرتي برخوردار شد) به وسيلة انتشارات خيام به طبع رسانده بود. وي به علت آن كه اكثراُّ به مسقطالرأس خود در «يوش» مازندران رفت و آمد داشت، كمتر به كتابخانه مراجعه مينمود. شهريار جوان نيز كه اولين مجموعة غزليات و اشعار خود را به وسيلة همين مؤسسه انتشار داده بود، با نام نيما يوشيج آغاز آشنا شد، ولي در آغاز چندان اشتياقي از خواندن آن منظومه از خود نشان نداد؛ تا اينكه پس از چندي افسانة نيما انتشار يافت. با انتشار اين منظومه چنان حالتي به شهريار دست داد و آنقدر تحت تأثير اين شعر قرار گرفت كه به گفتة پدرم: در حالي كه پاي از سر نميشناخت، مجموعة «افسانة» نيما را تنگ بغل فشرده و در جذبه و شيفتگي خاصي فرو رفته بود كه حاضر نبود حتي لحظهاي از آن جدا شود. بالاخره پس از مدتي تصميم گرفت به ديدار نيما به مازندران برود. «كولهبار» عشق و «رخت شباني» خود را آماده كرد و راهي ديار همزبان گمشدة خويش شد:
برای مشاهده متن کامل بر روی (( ادامه متن )) کلیک کنید
كولهباري به پشت، اين مسافر صبح با چوب و رخت شباني
از سياهي شهري جدا شد خود سياهي عشق و جواني
چشم در سبز و نيلي چمنها گوش با غلغل كارواني
او بسي دشت و هامون نورديد
شهريار با شوق ديدار نيما روي به جانب مازندران كرد، اما به عللي موفق به ديدار وي نشد. نااميدانه مراجعت كرد ولي در عوض اثري جاويدان به نام «دو مرغ بهشتي» خلق كرد كه در گسترة ادب فارسي بينظير و از شاهكارهاي رمانتيك منظومههاي عصر حاضر است.
بيشك افسانة نيما تحولي در روح و انديشة شاعرانة شهريار به وجود آورد، ليكن ايهامات و پيچيدگيهاي فلسفي و بريدگيهاي سوژه و مضمون كه در افسانه به كار رفته، و گروهي اين روش نيما را در شعر ميستايند، در شهريار اثر چنداني نگذاشت؛ بلكه دريچهاي را به روي افكار و احساسات شاعرانة او باز كرد كه بتواند در محيطي بازتر شيوة خود را دنبال كند، چنانكه مقايسة «افسانه» و «دو مرغ بهشتي» خود شاهدي است گويا بر اين مدعا.
اگرچه در ادبيات منظوم جهان استفاده از سمبلهاي طبيعت و گفتگو با هر يك از مظاهر آن كمابيش سوابقي دارد، ولي شيوة شهريار در اين منظومه، در استفاده از سبك سمبليك و گفتگو با كوه و جنگل و دريا، به گونهاي متفاوت و بدون سابقه است.
تجسم حالات شاعرانة مسافر عاشق و مناظر طبيعي مازندران كه در مسير گذرگاه وي قرار گرفته و نشان دادن چهرة سر به فلك كشيدة كوه مازندران كه از ديدگاه او در طلسم اعصار و قرون فرو رفته، تصويري سخت دلكش و زيباست كه انسان را در شوقي دست نيافتني فرو ميبرد:
كوه مازندران چهره در ابر با جمال طبيعت نهفته
پهلواني بر آن روح اين كوه در طلسم قرون خواب رفته
از دل ابر و مه سر برآورد چهره همچون مس و سرب تفته
ها! فرشته چه گوئي، چه خواهي؟
به گفتگوي معصومانة جوان با كوه توجه كنيم كه با چه زباني نشان از گمشدة خويش ميگيرد و چگونه از بيهمزباني خود شكوه آغاز ميكند:
كوه بابا تذروي بهشتي است نغمهاش زنده چون زندگاني
چون من از آشيان دور مانده نغمهها ميزند آسماني
همزبان من است او خدا را داغم از دست بيهمزباني
پيش بابا گرفتم سراغش
آنگه در جواب كوه كه او را لايق چنين ديداري نميداند، ملتمسانه ميگويد:
كوه بابا به مهتاب سوگند هم به آن ژالة صبحگاهي
من هم از طاوسان بهشتم وين نگارين سرودم گواهي
ميروم شكوه با ماه گويم با نگاهي به اين بيگناهي
او مرا يك نظر ميشناسد
بعد از گفتگوئي چند بين جوان و كوه، جوان چنين پاسخي ميشنود:
حاليا چند گاهي است كو را خواهرم جنگل از من ربوده
قصري از عاج و مينا بر او ساخت خشتش از زمورد و زرّ سوده
تا به افلاكيان خواند آواز قصر او سر به افلاك سوده
رو به آنجا ترا ميپذيرند!
جوان با اميد رسيدن به همزبان بهشتي راهي جنگل ميشود؛ جنگل نيز كه در خواب قرون فرو رفته، سر و زلف خود را به هم زده بيدار ميشود و گوش به جوان ميدهد:
خاله جنگل سلام عليكم من يكي قمريم آسماني
كوه بابا مرا كرده ياري قصر عاجي كه داري نشاني
گفته آن همزبان من اينجاست مژده تا جان دهم مژدگاني
....
پس از سؤال و جوابهاي نغز و دلكش، خاله جنگل به او ميگويد:
ليك چندي است او را ربوده است خواهر آسمان عمه دريا
ديدم او را در آئينة صبح بر يكي مهد زر، مست رويا
تاب ميخورد مهدش در آفاق او به افسانة عشق گويا
رو در آنجا كه جاي تو خالي است
اين منظومه با مناظر زيبائي از همين قبيل صحنهپردازيها خاتمه پيدا ميكند و جوان نااميدانه برميگردد. تا اينكه:
سالها رفت، در اين شبستان گر دلي مانده با سعي ساقي است
رنج غربت شكسته، وليكن آتش شوق ديدار باقي است
چنگ هم گاه در پردة راز نوش بخشاي عهد تلاقي است
چون طبيعت به پايان اسفند
پيشتازان موكب رسيدند همزبان بهشتي است هشدار
عود ميسوز و صندلي همي ساي غرفه را درگشا پرده بردار
شاعري محتشم شمع در كف پرده بالا زد و شد پديدار
اشگ شوقش به مژگان درخشيد
پاي شمع شبستان دو شاعر تنگ هم چون دو مرغ دلاويز
مهر بر لب ولي چشم در چشم با زبان دلي سحرآميز
خوش به گوش دل هم سرايند دلكش افسانههائي دلانگيز
ليك بر چهرهها هالة غم
واي يارب دلي بود نيما تكه و پاره، خونين و مالين
پارهدوز و رفوگر در آنجا تيرهاي ستم زهرآگين
خونفشان چشم هر زخم ليكن هم در او برقي از كيفر و كين
گفت نيما همين لخته خون است
بديهي است كه اشعاري چون «دو مرغ بهشتي»، «اي واي مادرم»، «موميائي»، و «پيام به انشتن» شهريار كه مالامال از لطافت و حساسيت و تازگي ايت، به پيروي از سبك نيما سروده شده است، ولي با احساس خود شهريار و زبان ساده و روان او كه از هرگونه پيچيدگي و تعقيد لفظ و معني به دور است.
به طور كلي آن مايه رقت و سوزي كه در جان و دل و سرودههاي شهريار نهفته است در اشعار نيما به چشم نميخورد. درست به خاطر دارم كه شهريار در هنگام خواندن شعرهاي «تخت جمشيد» و «اي واي مادرم» به هر بيت، دامني از اشك چشم نثار ميكرد. او دلي داشت سوخته، و چشم و گوشي كه از ماوراء آن چيزهائي را ميظديد و ميشنيد كه هرگز به فكر آدمي نميرسد:
باز كوه بيزبان وِر ميزند
گو بگويد هر كه ميداند زبان راز
«موميائي»
يا:
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دل شكسته بود
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر!
«اي واي مادرم»
منبع : کتاب " به همین سادگی و زیبایی "