گفتگوئي با استاد محمدحسين شهريار
عشق ميبارد جمال پير را
شعر، حكايت كهني است؛ حكايت پررمز و راز قصهايست كه در نهفت پرقدمت فرهنگ پرشور و شعور مردم اين آب و خاك جاي دارد و حكايتِ قامت بلند و برافراشتة لفظ پارسي است كه هماره با كامها و ناكاميها، با زخمهاي كهنه و شوقهاي تازه عجين و از آن سيراب گشته و در گذارة زمان، با قاطعيت صخرهاي در زير يورش باران و تگرگ، همچنان كوهواره و پرصلابت بر اصالت خود پاي فشرده است.
از استثناءهاي تاريخ شعرمان همچون حافظ و سعدي كه بگذريم و بيآنكه بخواهيم اين دو ماندگار عرصة ماناي شعر را براي سنجش ديگر شاعران ملاك قرار دهيم ـ كه از سوئي تنها محك معتبر و از سوي ديگر، خطرناك براي شاعران مورد سنجش است ـ ميزانهاي شعر هر شاعري را، با توجه به استحكام و قدرت شعري آنها، ميتوان در راهيابي بر اذهان مردم مورد قضاوت قرار داد واين همان حكايت شهريار و اشعاريست كه همچون دانههاي سبز و مصمم در بهار شعر ايران ميشكفند و درختان تناوري ميگردند، بيآنكه بيم گزندي بر آنان رود؛ چرا كه از دل برميآيند. شعرهائي كه به لحاظ بار معنائي همسنگ و مافق با تفكر مردم و بيبهرهوري از الفاظ گنگ و نارسا، زبانزد خاص و عام ميگردند و چونان آئينهاي بيخش، بازتاب غم و رنج و يا شوق و عشق ديگران ميگردد.
حكايت شهريار، حكايت خود را دارد؛ حكايت تشييع دردها و بيقراريهايش در پهندشت شور و شيدايي است.
شهريار شعر را از كودكي ميآغازد: «از همان كودكي، شعر را شروع كردم؛ هفت ساله بودم و شايد هم كوچكتر. نميدانم چه چيز در درون من ميجوشيد و چه چيزي مرا بر آن ميداشت كه خواستههايم را به صورت شعر بيان كنم».
شعر، همانگونه كه شهريار آنرا لطايف روح انسان ميداند، بيآنكه قابل وصف باشد، در پشت پرچين هفت سالگي شهريار پرسه ميزند تا به شط بارور ذهن او راه يابد. و اين راهيابي، همانا آغاز توفان پرغريوي است كه لحظههاي ناب حيات او را در برميگيرد. لحظههائي كه با شعر:
من گنهكار شدم واي به من مردمآزار شدم واي به من
آغاز ميشود. اين شعر سرفصل بهرهوري از كلمات روان و رايجي است كه همواره حجم بسياري از اشعار شهريار را در برميگيرد و به سادگي به ذهن ميخَلَد.
شهريار با نقبي به خاطرات معطر كودكي، از پدري سخن ميراند كه سهمي درخور، در شكلگيري ذوق شاعرانهاش دارد: «پدر بزرگواري داشتم، بينظير بود؛ سيدي نوراني. اهل ذوق بود و هنر. خط خوشي هم داشت و با آنكه وكيل درجة اول بود، خوشنويس و محرّر حاج ميرزا حسين، مجتهد تبريز بود. اسمش حاج مير آقا خشكنابي بود».
يادبودهاي شهريار، از زني به نام «مادر»، سواي پژواك مهر و عاطفهاش در چهار ديواري خانه است؛ او را زني اديب ميداند كه شعر را خوب ميفهمد و به هنگام خواندن شعر، سراسر شور و جذبه ميشود؛ انگار كه امواجي نامرئي او را در برگرفته باشند: «من تراژيكترين شعرهاي تركي را در نوحههاي مادرم شنيدم؛ زني كه به هنگام مرگ دخترش، آنچنان ميه كرد و آنچنان شعرهائي خواند كه من هيچگاه نظير آنها را نشيندهام. اما افسوس كه نتوانستم آنها را بنويسم و به عنوان بخشي از شعر و ادبيات زبان آذري آنها را حفظ كنم».
شهريار، زبان آذري را زبان احساس ميداند؛ زباني كه ميتواند زلالترين مكنونات قلبي شاعر را بيان كند: «اما افسوس كه اين همه بعد گستردة حسي، در چهار چوب تنگ تكنيك، دچار ضعف ميشود».
شهريار در سال 1285 در تبريز زاده شد و دوران كودكي را در كنار پدر و مادري با دركي روشن از شعر و شور و احساس گذراند و به همين واسطه توانست به تار و پود اين زبان چنگ اندازد و حجم حس و بيان خود را بر واژههاي نجيب آن بنشاند و خود را به حول و ولاي آهنگين و موزون آن بسپارد.
شهريار گرچه مأنوس زبان آذري است و اين زبان، زبان نياز و ضرورت در موطن اوست، معهذا زبان فارسي، زبان ديگري است كه شهريار با دست يازيدن بدان، ميتاند زواياي پنهان و پررمز و راز احساس خود را بيان دارد.
شهريار در سال 1300 راهي تهران ميشود و به تحصيل در رشته طب ميپردازد. اما شعر، اصلي است كه همواره بدان پايبند است: «مدتي كه در تهران ماندم، ديگر تهراني شدم. شعر من به زبان فارسي بود و امضايم همان سيد محمدحسين بهجت خشگنابي. و در همين ايام بود كه تخلصم را از حافظ گرفتم: وضو گرفتم و حمد و سوره خواندم و رو به قبله نشستم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم. ديوان را گشودم، آمد:
سحر چو خسرو خاور علم بر كوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست
برآمد خندة خوش بر غرور كامگاران زد
و من تخلصم را از بيت آخر گرفتم:
دوام عمر و ملك او، بخواه از لطف حق اي دل
كه چرخ اين سكة دولت به نام شهرياران زد
اما كمي فكر كردم، ديدم كه براي من سرگشته و جوان، لقب شهريار، عنوان بزرگي است. پس فال ديگري زدم:
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو برنميتابم بشهر خود روم و شهريار خود باشم
سيدمحدحسين بهجت خشگنابي از اين پس نام « شهريار» را بر خود مينهد و پرواز بر فراز گسترة شعر را با بالهاي خواجة شيراز ميآموزد و به خود شيوة چنين پروازي را نويد ميدهد:
شهريارا قلم از خواجة شيراز بگير تا ورق، رشك گل و لالة دلكش باشد
آشنائي شهريار با شعر از دوران كدكي، و سپس غوطهوري در درياي بيكران شعر خواجة شيراز، مرهمي بر دل شكسته و رنج و حرماني اشت كه از چندي عارض او گشته است. عشق، اكنون همچون دانة گياهي است كه در سراچة دل او، تصير پرشكوه و شكوفة بهار را نويد ميدهد:
با رنگ و بويت اي گل، گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حيواني، آبي به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئيست من عاشق تو هستم، اين گفتگو ندارد
جز وصف ماه رويت در پشت سر نگويم رو كن به هر كه خواهي، گل پشت و رو ندارد
ميزانهاي بهرهوري شهريار از غزليات حافظ، اكنون نه معيارهاي عارفانه، كه همانا در زمرة عشقي مجازي است؛ عشقي كه ارتفاع بلند خيال و انديشة او را يكسره، در سيطرة خود قرار داده است و او رو به هر سو كه ميگذارد، نشان از خط و خال او دارد، نشان از طرة گيسوي او دارد و نقش هر چهره، (عيان غاليه خط) اوست؛ بيآنكه بداند كه در تهاجم بيامان باد پائيز، اين شكوفة نشكفتة بهاري به تاراج خواهد رفت:
رو كن به هر كه خواهي گل پشت و رو ندارد
شايد هيچگاه شهريار بوي جنازة عشق را نيازموده بود و نميدانست كه در زلّ آفتاب سرمستي، قامت بلند غرور او، در هلهلة بادهاي هرز و نافذ خميده خواهد شد.
شهريار، اكنون، شكسته دل و پريش، سر به كوچة خاكآلودة غم مينهد. ديگر نه عطر گل شقايق و طراوت گل شمعداني، كه همه جا عبوس و عفن و حزنآلود است، و تنها آنچه كه سراپردة ذهن او را به خود مشغول ميدارد، همانا نفريني است كه در اشعارش ظاهر ميشود:
چو ابرويت نچميدي به كام گوشهنشيني برو كه چون من و چشمت به گوشهها بنشيني
چو دل به زلف تو بستم به خود قرار نديدم برو كه چون سر زلفت به خود قرار نبيني
به جان تو كه دگر جان به جاي تو نگزينم كه تا تو باشي و غيري به جاي من نگزيني
زباغ [حسن] تو هرگز گلي به كام نچيدم برو زگلبن حسنت گلي به كام نچيني
اكنون واژههاي سركش شعر شهريار، در امتداد عبور اين بغضهاي تازه، ماية تسلائي ميگردد تا روئينگي شبهاي كشدار و بلند ا را به صبح برساند: