استادان موسيقي معاصر در شعر استاد شهريار
سوزي نداشت شعر دلانگيز «شهريار»
گر...
دكتر ساسان سپنتا
اشعار دلكش و زيباي شهريار سخن، شاعر شيرين كلام معاصر سيد محمدحسين شهريار علاوه بر وصفهاي بديع و جاذب شاعرانه و كاربرد مضامين جديد و تصاوير خيالانگيز و رعايت تناسب و همآهنگي (هارمُني) واجهاي زبان فارسي و موسيقي شعر ودارا بودن تجسم شيوة زندگي دلانگيز روستائي و مشحون بودن از مفاهيم فرهنگ عامه داراي نكات مهم و اشارات قابل اعتنا از تاريخ هنر معاصر است. شهريار بر خلاف برخي از شعرا كه به علت هوي و هوس و يا به سائقة شهرت طلبي به سرودن شعر پرداختهاند، هيچگاه بدون انگيزة معنوي، شعر نسرود و در برخي اشعارش بازتاب همنشينيها و مجالستهاي او با هنرمندان برجسته و پرآوازه ملاحظه ميشود و آن اشعار واجد مطالب و اشاراتي است كه تشريح آن اشارت خود روشنگر بخشي از تاريخ فرهنگ و هنر دوران معاصر ميباشد. هر كدام از اشعار زيباي استاد شهريار با حوادث و زير و بمهاي زندگي پرفراز و نشيب او مرتبط است و ازاين نظر هرگاه شأن صدور هر شعر توجيه گردد و سرگذشتها وحوادث عبرتانگيزي كه شاعر با اشارتي كنايهآميز در خلال اشعارش از آنها ياد كرده است ذكر شود، توضيحات اخيرالذكر در بردارندة شمهاي از تاريخ هنر معاصر خواهد شد و اشاراتي كه استاد شهريار به ميان اورده است جهت خوانندة آن اشعار روشن خواهد گرديد.
هنرمنداني كه با شهريار دوست و معاشر بودهاند و شاعر در اشعار خود به نام و خصال آنان اشاره كرده است هر كدام در تاريخ هنر ايران چهرهاي نام آورند و برخي از آنان در اعتلاي فرهنگ و هنر اين مرز و بوم سهم بسزائي داشتهاند. از آنجا كه شهريار با استاداني در رشتة موسيقي دوست و همنشين بوده است كه برخي مانند: ابوالحسن صبا و محمود تاجبخش در رشتة موسيقي سمت استادي بر نگارندة اين مقاله داشتهاند و برخي ديگر چون: قمرالملوك وزيري، عبدالله دوامي، علياكبر شهنازي، تاج اصفهاني ـ و تعدادي ديگر از آنها كه شهريار به هنرشان ارج نهاده است ـ محضرشان فيض بخش هنر براي نگارندة اين سطور بوده است كه كمابيش از نزديك با صفات و خلقيات و فراز و نشيبهاي فعاليتهاي هنري و ويژگيهاي كار آنان آشنا بودهام، بنابراين آنچه شهريار در آن زمينه سروده و در اشعار خود ياد كرده يا حتي به اشارتي زودگذر بسنده كرده است براي اين بنده، بسي آشنا و ملموس است و از قرائت آن بسي زمينههاي مشترك فكري و احساس بين شهريار و نگارنده يافت ميشود كه محصول تداعي روزگار آشنائي با استادان سابق الذكر است. چه بسا مواردي را كه شهريار به كنابه در ذكر حال استاد نامآوري در شعر خود آورده است كه مربوط به اوج وحضيض حوادث زندگي آن هنرمند است و چه بسا اشارت تأسفانگيز يا ترحمانگيزي بر انزواي استادي كرده است كه بر اثر آشنائي با حسب حال آن استاد مصداق ان براي نگارندة اين مقاله روشن است و در اينجا تا آن حد كه حجم مقاله اجازه دهد به توضيح مواردي از آن ميپردازم.
برای مشاهده متن کامل بر روی (( ادامه متن )) کلیک کنید
چه بسا اين گونه توضيحات و عرضة اطلاعات جهت محققان و پژوهندان علاقهمند بيفايده نباشد و از اين جهت است كه ديوان شهريار از نظر انعكاس بسياري از صفات و خصال و حسب حال هنرمندان معاصرِ شاعر مرجع خوبي براي تداعي سير و تحول هنر معاصر به شمار ميظآيد. بر اثر يادآوري و توضيح موارد مذكور نه فقط بسياري از خصايص فكري واحساسي شاعر استنباط ميشود بلكه بخشي از فراز و نشيبهاي تاريخ هنر و وضع اجتماعي معاصر شاعر بازگو خواهد شد. در اينجا لازم به ذكر است كه گرايش شهريار به تعدادي خاص از هنرمندان كه نه فقط از نظر آفرينش و مهارت هنري سرآمد بودند بلكه از نظر صفات عالي اخلاقي نيز شاخص بودهاند، خود نشانه كمال طبع و علو همت شهريار است.
يكي از اولين موارد در اشعار شهريار دربارة هنرمندان، اشعاري است كه در وصف استاد سنتور، «حبيب سماعيز سروده است. حبيب سماعي در صفحات گرامافون كه از سنتور او باقي مانده است با خوانندهاي بنام «پروانه» نواخته است. پروانه خوانندة با احساسي بود كه در عنفوان جواني با سرنوشت اندوهباري درگذشت. شهريار در مثنوي «روح پروانه» پس از توصيف شب مهتاب و جمع دوستان از گرامافوني ياد ميكند كه زينتبخش آن جمع بود و صفحة سياه رنگي از آواز پروانه روي آن گرامافون نهادند و از سوزن گرامافون صداي غمانگيزي از خواننده پراحساس برخاست. بر اثر طنين افكن شدن آواز، روح خواننده در نظر شاعر شكل ميگيرد:
مبهم و روشن چو فروغ اميد گاه پديدار و گهي ناپديد
تا كه غباريش به دامن نشست شكل پذيرفت و رخي نقش بست
چهره ماتي شد و مهتاب گون ابر بر آن چهره چو زلفي نگون...
شهريار در منظومة خود با استادي در كلام و تشبيهات شعري به توصيف خواننده ميپردازد كه با مشاهدة حيرت شاعر، لبش به تبسم شكفته شده و به شاعر چنين ميگويد:
من نه پري نه پي ديوانهام روح ستم ديدة پروانهام
و سپس از ناكامي خود و ناجور بودن زندگي زناشوئي خويش ياد ميكند تا سرانجام كه بيماري سل به درون سينه پردردش راه مييابد و با پايان دردناكي طومار هستي او را در هم ميپيچد.
پس از پايان نقل گفتار «پروانه» شهريار ابتكار عجيبي به كار بسته است و آن اين است كه بقيه شعر را با وزن ديگري سروده است كه در كل نشانة كمال مهارت و توانائي شاعر است. اين منظومة بلند در ديوان شهريار چاپ شده است. «پروانه» كه شهريار منظومة بلند فوق را درباره او سروده است دختر داية اكرمالدوله بود و اكرمالدوله دختر صاحب ديوان شيرازي همسر يكي از پسران عضدالملك بود كه موسيقي و آواز را از ميرزا محمدصادق خان سرورالملك استاد نامور سنتور عهد ناصرالدين شاه آموخته بود. اين پروانه زني حساس و نكتهدان به شمار ميرفت كه آواز و برخي گوشههاي رديف موسيقي را از خواهر رضاعي خويش فرا گرفته بود.
روايت شده است كه شوهر او خياط بوده است كه به علت ابتلا به بيماري سل شغل خود را رها كرد و در حدود دو سال در خانه بستري بود و پروانه با فروش اثاثية خانه و گاه خوانندگي [در صفحات گرامافون] تأمين معاش خانواده را ميكرد تا شوهرش درگذشت ولي پرستاري دائم، بيماري سل را از شوهر به او منتقل كرد. صفحات گرامافون كه از آواز وي ضبط شده مربوط به اواخر دوران زندگي اوست كه سل به درون سينهاش راه يافته بود و به اين مناسبت است كه آواز او كه در صفحة گرامافون با يادگار مانده است بسي غمانگيز و تأثرآور است. بيشتر صفحات گرامافون كه پروانه خوانده است همراه با سنتور حبيب سماعي است و چند صفحة ديگر هم با تار قوام يا همراه با سه تار خودش ضبط شده است كه همراه با آواز، سه تار را به شيريني نواخته است و در برخي صفحات مهدي نوائي (كه مقيم اصفهان بود) با «ني» همراه با آنان نواخته است. اين خواننده حدود سال 1308 هجري شمسي به مرض سل درگذشت. شايد سرگذشت غمانگيز وي كه در عنفوان جواني درگذشت، با «لاله» دختر باذوق و عاطفهاي كه در دوران دانشجوئي شهريار قسمتي از خدمات منزل او را بدون توقع مزدي انجام ميداد و او هم در جواني درگذشت، سنخيت داشته و براي استاد شهريار باعث تداعي باشد؛ چون مرگ «لاله» شهريار را بسيار اندوهگين كرد و بر سر گور او غزلي ساخت كه مطلعش اين است:
بيداد رفت «لالة» بر باد رفته را يارب خزان چه بود بهار شكفته را؟
يكي از دوستان بسيار نزديك شهريار سيدابوالقاسم شهيار همشهري او بود كه جواني خونگرم و فعال و باذوق بود. شخص اخيرالذكر همان است كه در سالهاي 1309 ـ 1308 هجري شمسي ديوان كوچك شهريار را گردآوري و چاپ كرد. سيدابوالقاسم نيز در سن جواني به مرض سل درگذشت و شهريار را بسيار اندوهگين ساخت. در ديوان شهريار چند مورد ديگر هم اشارهاي به «پروانه»ي سابقالذكر شده است. صداي پروانه در آثار ضبط شده از او تنوع تحرير ندارد، شايد اين خاصيت ناشي از ابتلا به بيماري سل باشد. يكي از صفحاتي كه پروانه به همراهي سه تار خود خوانده است صفحه مثنوي افشار است كه مهدي نوائي نيز با «ني» آواز و سه تار او را همراهي كرده است و خواننده در اين صفحه شعر سعدي: «پاي سرو بوستاني در گل است» را با لحني پراحساس و مؤثر خوانده است. مهدي نوائي نوازنده مشهور «ني» مقيم اصفهان، از شاگردان استاد ني نايب اسدالله بود كه چند صفحه گرامافون «ني» تنها هم در سال 1308 هجري شمسي از نوازندگي او ضبط شد. در آغاز تأسيس راديو، مهدي نوائي گاه به تهران مسافرت ميكرد و در برنامههاي اوليه راديو ايران (1319 هجري شمسي) شركت ميكرد. اشارهاي كه شهريار در مطلع غزل «نواي ني» كرده است مربوط به مهدي نوائي سابقالذكر است:
چه گزارشي است يارب به تغنّي نوائي كه به گوش دل بنالد به نواي بينوائي
شهريار در بيت آخر همان غزل گويد:
به نوائي اين غزل را بفرست شهريارا كه بجز سري نباشد به ميان ما سوائي
از پروانه خواننده سابقالذكر حدود يازده صفحه گرامافون توسط شركت «هيزماستروس» در تهران ضبط و در انگلستان تكثير و به بازار عرضه شد. برخي از آنان مانند تصنيف ابوعطا با استفاده از شعر سعدي: «هر كسي را هوسي و سر و كاري در پيش» به همراهي تار قوام و برخي مانند صفحة گريلي و ضربي شهناز و صفحه تصنيف افشار و صفحة مشهور شور و شهناز همرا با سنتور حبيب سماعي اجرا شد. شهريار، غزل «الهي خون شوي اي دل» خود را تحت تأثير صفحة گرامافون گريلي و ضربي شهناز با سنتور حبيب سماعي سروده است.
اين شعر در صفحة سابقالذكر خوانده شده است:
دلا ديشب چه ميكردي تو در كوي [حبيب] من
الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من
شهريار بيت مذكور را مطلع غزلي قرار داده و بر اثر تأثيرپذيري از صدا و ساز در اثر اجرا شده، بيت مذكور را تضمين كرده و غزلي ساخته است. ساز حبيب سماعي در شهريار اثر بسيار داشت. شهريار در اشعار خود، بويژه در عناوين برخي از اشعار خود، به حبيب سماعي اشاره كرده است كه از آن جمله است: ساز حبيب، مزار سنتور، اشكهاي گريزان، داغ حبيب. حبيب سماعي فرزند ميرزا حبيب سماع حضور بود. سماع حضور از استادان سنتور عصر ناصرالدين شاه بود كه علاوه بر موسيقي در فنّ كشتي نيز سرآمد زمان به شمار ميرفت. ميرزا حبيب سماع حضور داراي روية درويشي بود و براي هنر خود، شأن و منزلت بسيار قائل بود. فرزند او حبيب سماعي خردسال از ابتدا با سنتور پدر تنبك مينواخت و سپس نزد پدر به فرا گرفتن سنتور مشغول شد تا به مرحلهاي رسيد كه خود در نواختن اين ساز استادي ورزيده گشت. شيوه سنتور نوازي حبيب سماعي متنوع و دلانگيز بود. او در معيت پدر خود به مشهد رفت و به خدمت نظام پرداخت. پس از مدّتي از مشهد به تهران منتقل شد و در تهران بر اثر اصرار دوست خود استاد ابوالحسن صبا كلاس آموزش سنتور داير كرد ولي چون چندان حوصلهاي براي اين كار نداشت كلاس او ادامه نيافت. حبيب سماعي تحت تأثير سرنوشت غمانگيز پروانه براي آنكه يادگاري از آواز وي باقي بماند در چند صفحة گرامافون با سنتور او را همراهي كرده است و اكنون تنها اثري كه از سنتور حبيب سماعي باقي مانده است همان چند صفحهاي است كه در زمان حيات پروانه از او ضبط شده است. حبيب سماعي از سال 1319 كه راديو ايران افتتاح شد در برنامههاي راديو شركت كرد و در كنسرتهاي انجمن موسيقي ملي كه چند سال بعد به همت روحالله خالقي تأسيس شد نوازندگي كرد. شيوه نوازندگي حبيب سماعي در اين دوره نسبت به حدود دوازده سال قبل از آن تاريخ كه صفحه از او ضبط شده بود پختهتر شده بود ولي با اين وجود، از دورة نوازندگي حبيب سماعي در راديو در سالهايي كه ضبط مغناطيسي به صورت مفتولي (سيمي) تازه تارك ديده شده بود، نواري باقي نمانده است.
روحالله خالقي ذكر ميكرد كه ساز حبيب سماعي بسيار دلنشين و جذاب بود و اگر حبيب ساعتها سنتور مينواخت، شنونده احساس خستگي نميكرد. خلاقيّت و تنوّع در اجراهاي حبيب به نحوي بود كه بداهه نوازي او در هر زمان براي شنونده، تازه و مطلوب بوده است. به همين مناسبت است كه شهريار در شعر خود گويد:
روان دهد به سرانگشت دلنواز به ساز كه نبض مرده جهد چون مسيح بود طبيب
صفاي باغچة قلهك است و از توچال نسيم همره بوي قرنفل آيد و طيب...
حبيب سماعي فرزند خردسالي داشت كه بسيار به او علاقهمند بود و آن كودك بر اثر بيماري در خردسالي درگذشت و پدر و مادر را بسيار اندوهگين ساخت. حبيب گاهي ميگفت من هم به زودي از پي او خواهم رفت. حبيب سماعي پس از ششماه مريضي و بستري شدن در سن چهل و پنج سالگي در سال 1325 در ضعف و نقاهت درگذشت. شهريار بر اثر انس و الفتي كه با حبيب داشت از درگذشت او بسيار اندوهگين شد و اشعار متعددي از جمله «داغ حبيب» را كه با مطلع زير آغاز ميگردد در رثاي دوست از دست رفتهاش سرود:
سنتور شد يتيم به داغ حبيب خويش بيمار شد ترانه به مرگ طبيب خويش
روحالله خالقي در چند مقاله كه راجع به او نوشته است، مينويسد: «شايد سالها بگذرد و نظير حبيب را چشم روزگار نبيند ولي افسوس!! كه سماعي يادگار و آثاري از خود باقي نگذارد. صفحاتي كه با پروانه پر كرده نسبت به سازي كه در سالهاي اخير ميزد قابل مقايسه نيست. سه نفر شاگردي هم كه بقول خودش تربيت كرده هنوز تعليمات خود را كامل نكرده استاد خود را از دست دادند.» (مجله موزيك ايران، سال ششم، شماره 8، ديماه 1336) منظور از سه نفر شاگردي كه تعليمات خود را كامل نكردند؛ نورعلي برومند، عبدالرسولي و قباد ظفر ميباشد. بجز مقالات سابقالذكر از خالقي، پژوهشي دربارة «زندگي و آثار حبيب سماعي» توسط خانم ارفع اطرايي انجام گرفت كه شامل شرح حال و تحليل صفحات بازمانده از او و نُت آثار حبيب سماعي است و به مناسبت چهل و پنجمين سالگرد درگذشت سماعي به صورت تأليف كتابي به همان نام در 1371 به چاپ رسيد كه شامل تحقيقاتي مستند در مورد حبيب سماعي ميباشد. يكي ديگر از استادان مشهور موسيقي كه صميميّت بسيار با شهريار داشت، شادروان ابوالحسن صبا بود كه دوستي ديرين آنها در تمام عمر ادامه داشت. شهريار در بسياري از اشعار خود از صبا و نواي روحنواز سه تار و ويلن او ياد كرده است. چون خود شهريار سه تار مينواخت و به رديف موسيقي ايراني به خوبي آشنا بود، اصطلاحات تخصصي موسيقي و نام برخي گوشههاي دستگاههاي موسيقي ايراني را با استادي و به مناسبت در اشعار خود آورده است. در هنگامي كه حبيب سماعي در قيد حيات بود، شهريار با آن دو هنرمند جلسات متعددي داشت. پس از درگذشت حبيب سماعي جاي خالي او در محفل دوستانه صبا و شهريار بسي تأثرانگيز بود به همين مناسبت صبا نيز زتألم خود را با نغمههاي ساز بيان ميكرد، چنانكه شهريار در اين مورد ميگويد:
ساز صبا به ماتم سنتور ميگريست آري هنر عزيز بدار رقيب خويش
با چنين انس الفتي كه شهريار با صبا داشت، درگذشت صبا بر شهريار اثري عميق نهاد به نحوي كه شاعر تأثر خود را در بسياري از اشعارش با بياني شيوا نمودار ساخته است:
اي صبا با تو چه گفتند كه خاموش شدي چه شرابي به تو دادند كه مدهوش شدي
تو كه آتشكدة عشق و محبّت بودي چه بلا رفت كه خاكستر خاموش شدي
به چه دستي زدي آن ساز شبانگاهي را كه خود از رقت آن بيخود و بيهوش شدي...
نگارنده شعر فوق را با صداي شخص شهريار به صورت ضبط شده در اختيار دارد. او با كلامس كه از دل برميخيزد شعر خود را خوانده است و احساس عميق شاعر نسبت به موضوع شعر نه فقط از بافت خود شعر بلكه از كلام و ويژگيهاي صوتي شهريار به هنگام اداي شعر ملاحظه ميشود.
استاد ابولحسن صبا فرزند كمال السلطنه در خانداني رشد يافت كه اهل فضل و علم و هنر بودند. صبا نزد استادان نامآور زمان خود: ميرزا عبدالله، درويش، حسين اسماعيلزاده و حسين هنگآفرين و علياكبر شاهي و حاجي خان به فرا گرفتن سازهاي مختلف از قبيل: تار، سهتار، ويلن، سنتور و تنبك پرداخت. از اواخر سال 1302 هجري شمسي در مدرسة عالي موسيقي در سلك شاگردان استاد علينقي وزيري مؤسس مدرسه مذكور درآمد و مدارج كمال را در هنر موسيقي طي كرد. در سال 1310 خود كلاس تعليم موسيقي داير كرد. در آن سنوات تعدادي صفحة گرامافون از نوازندگي صبا در تهران ضبط شد و بر شهرت او افزود. پس از تأسيس راديو، صداي ويلن صبا از راديو به گوش شنوندگان رسيد و از بدو تأسيس انجمن موسيقي ملي در اركستر آن انجمن و چند سال بعد در اركستر گلها در راديو نوازندة اول و رهبر بود و نيز رهبر اركستر شمارة يك هنرهاي زيبا گشت.
او به جز كلاس خصوصي خود، در هنرستان موسيقي ملّي نيز به تدريس پرداخت و چند جلد كتاب ويلن، سنتور و سه تار از آثار او به چاپ رسيد. نگارندة اين مقاله كه نزد استاد صبا به فرا گرفتن دستگاههاي موسيقي ايراني و نواختن ويلن و نزد روحالله خالقي و محمود تاجبخش و علينقي وزيري و دكتر مهدي بركشلي به آموختن دورههاي تكميلي هنر موسيقي پرداختم با آشنائي نزديك و مستقيم كه با كار صبا داشتم بايد ذكر كنم كه صبا در نواختن ويلن و ساختن قطعاتي براي اين ساز حساس و دقيق و نواختن سه تار سرآمد اقران و استادي بيبديل بود و مكتبي ويژه در نواختن ويلن بنياد نهاد كه تا امروز نظيري براي او نميتوان يافت. صبا گذشته از جنبههاي خاصّ نوازندگي، در آفرينش موسيقي، ساختن چهار مضراب و رنگ و قطعات توصيفي مفصّل قدما داراي حسن سليقه و ابتكار بود و از آهنگهاي محلي كه خود جمع كرده بود در ساختن قطعات مذكور استفادة شايان كرد. او از نظر مادّي بسيار بلند نظر و داراي استغناي طبع بود. تمام عمر صبا به تدريس و اشاعة موسيقي ايراني صرف شد. او هنرمندي عالي طبع، با شخصيت، متواضع و خوش خلق بود. بر اثر همين صفات و حمائد اخلاقي بود كه ياد صبا همواره در خاطر شهريار باقي بود چنانكه ميگويد:
شهريارا نه تويي بس همه با ياد صبا هر كه دل داشت در اين شهر صبايي دارد
در هر محفلي كه صبا و نواي ساز سحرانگيزش بود، شهريار نيز همراه با ساز او به زمزمة شعر ميپرداخت چنانكه گويد:
سوزي نداشت شعر دلانگيز شهريار گر همره ترانه ساز صبا نبود
شهريار در يكي از اشعار خود تمهيد جالبي به كار بسته است. بدين ترتيب كه او همان لحن گفتاري و خودماني كه صبا را مخاطب قرار ميداد يعني «صبا جون» را با مهارت خاصي در شعر خود آورده است. او در غزلي خطاب به بانو مُنتخب صبا همسر استاد فقيد كه ذكر نام فرزندان استاد را نيز ضمن آن غزل آورده است چنن گويد:
اي منتخب به داغ صبا جون چه ميكني ليلاي من به حسرت مجنون چه ميكني
در مجالست شهريار با صبا گاه استادان ديگر مانند: عبدالله دوامي (آواز)، حسين هنگ آفرين (ويلن)، حسين تهراني (تنبك) و تعدادي ديگر شركت داشتند. غزل «عيدي عشاق» كه با بيت زير شروع ميشود:
صبا به شوق در ايوان شهريار آمد كه خيز و سر به در از دخمه كن بهار آمد
يادگارِ صبح عيدِ سال 1328 است. در صبح عيد نوروز آن سال صبا و دوامي به منزل شهريار رفتند و به اتفاق شاعر به رستمآباد شميران به ديدار حسين هنگآفرين شتافتند. حسين خان در آن هنگام حدود هفتاد و سه سال داشت و از هر سة آنان از نظر سني بزرگتر بود. حسين خان از شاگردان مسيو لومر فرانسوي (كارشناس موسيقي كه ناصرالدين شاه از فرانسه استخدام كرد) بود. حسين خان نوازندگي ويلن، پيانو و بعضي سازهاي بادي را [از او] آموخته بود. خود صبا در دوران جواني نزد حسين هنگآفرين به فرا گرفتن ويلن پرداخته بود و به پاس حقشناسي هر سال عيد نوروز به ديدار استاد خود ميرفت. انگيزه رفتن صبا به خانه شهريار و دعوت به ديدار هنگآفرين هم به همان علت بوده است. هنگ آفرين سه سال پس از آن ديدار درگذشت. عبدالله دوامي كه يكي ديگر از ياران آنها بود از خوانندگان اواخر دوره قاجار بود كه صفحههايي از آواز او همراه با تار درويش در دست است. او سالها به تدريس آواز پرداخت و در حفظ و روايت تصنيفها و قطعات ضربي قديم داراي حافظهاي قوي بود.
ديگر از استاداني كه شهريار با او محشور بود و مورد علاقه شاعر واقع گشته بود ابوالحسن اقبال آذر (اقبال السلطان) را ميتوان ذكر كرد. اقبال خوانندة مشهور آذربايجاني در بلند خواندن و مركب خواني استاد مشهوري بود. او خوانندگي را از مكتب تعزيه شروع كرد و صفحاتي از آواز او بويژه همراه با تار علياكبر شهنازي و برادر او عبدالحسين شهنازي موجود است. صداي اقبال السلطان قوي، پُردامنه و داراي اوج كافي بود. او به هنگام خوانندگي داراي مداومت نفس و ذخيرة هواي كافي ريوي براي پشتيباني تحريرهاي مسلسل سنّتي آواز ايراني بود. به مناسبت همين خصايص و توانِ نفسِ (سينة) اقبال بود كه شهريار دربارة او چنين سروده است:
صفاي سينة او جلوه داده آينه وار جمال شاهد لاله عذار موسيقي
اقبال السلطان در دورة نوجواني با گروههاي نوحه خوانان و تعزيهخوانها همنوايي ميكرد و آنچنان كه ذكر شده است تا اواخر عمر كه توان داشت به مناسبت نذري كه داشت هر ماه رمضان نزديك سحر مناجات ميكرد. در آن هنگام صاحبدلان به كوچههاي پيرامون خانه اقبال ميريختند و در سكوت شب صداي اقبال بلند ميشد. او در پشت بام خانة خود با متانت راه ميرفت و مناجات را (غالباُّ از گوشة حجاز) آغاز ميكرد و صداي او به تدريج در هنگام سحر اوج ميگرفت، به طوري كه از فواصل دور هم اهالي تبريز آن را ميشنيدند. شهريار تحت تأثير شبهايي كه صداي مناجات اقبال السلطان در سكوت شب تبريز در فضا طنينانداز بود، قصيدهاي با اين مطلع سروده است:
شب است و چهچهه اقبال سر به عرش فراز افق شكافد و مرغان قاف در پرواز
به نيزهبازي برق و شهاب ميماند شعاع خنجر تحرير در نشب و فراز...
از آنجا كه شهريار خود سه تار مينواخت و به گوشههاي آوازهاي ايراني وارد بود در قصيده سابقظالذكر نام الحان موسيقي ايراني را با استادي به نظم آورده است. او در شعر فوق از اين آوازها ياد كرده است: راست، پنجگاه، قطار، حجاز، زنگ شتر، شيرين و فرهاد، شور شهناز و سوز و گداز.
اقبال السلطان عمر طولاني كرد و شهريار براي جشنوارة يكصدمين سال تولد اقبال در اسفندماه 1346 قصيدهاي سرود و در ضمن آن خاطرات خود را بيان كرد. او از آواز اقبال با صفت واجد «روح حماسي» ياد ميكند كه اشاره به قدرت صدا و تحريرهاي روان و نهيب سينة خواننده است. در همان قصيده از تأثير مناجاتهاي اقبال ياد ميكند و از خاطرات طفوليت خود سخن به ميان آورده است:
من سه سال طفل بر زانوي او بنشستهام حاليا شصتم من و بازش همي بينم عيان
قدر اين نعمت مگر محدود كردن ميشود نقد اين دولت مگر معدود كردن ميتوان
اي بسي روزا كه با سر تاختم از مدرسه تا در منزل كه او شب خواهد آمد ميهمان...
شهريار رواياتي از دوران جواني اقبال نقل كرده است. او ذكر ميكند كه از فراز سلطنتآباد شميران تا پل تجريش (چند كيلومتر) صداي آواز اقبال بدون هيچگونه وسيلة تقويت صوت به گوش ميرسيده است. در دورة نفوذ فرقة دموكرات به هنگامي كه آنان در شهرداري تبريز ميهماني مفصّلي ترتيب داده بودند از اقبال با اصرار تمام ميخواهند كه آوازي بخواند اقبال با آوازي رسا و با شجاعت ضمن آواز اين بيت از عارف قزويني را با صداي پراوج خواند:
چرا كه مجلس شورا نميكند معلوم كه خانه خانة غير است يا كه خانة ماست؟!
پس از آن اقبال اجباراُّ مدتي رهسپار تهران گرديد. شهريار در يكي از اشعار خود به حادثة فوق اشاره كرده است و چنين ميگويد:
شعر عارف خواند و گفت اي مجلس شورا بگو خانه از غير است يا زين ملت بيخانمان
وانگه آتش زد به جان خلق و با شيون گريست ثبت شد آن گريه در تاريخ آذربايجان
از خوانندگان مشهور ديگر، قمر مورد عنايت شهريار بود. شهريار در سالهاي پيرامون 1308 هجري شمسي به وسيلة يكي از همشهريان و دوستان نزديك خود ابوالقاسم شهيار (كه ذكرش رفت) در يك مجلس ميهماني كه قمر آواز ميخواند با وي آشنا شد و تحت تأثير صداي سحرانگيز، اخلاق پسنديده و متانت او واقع شد. شهريار در وصف او گويد:
از كوري چشم فلك امشب قمر اينجاست آري قمر امشب بخدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلك از بنده بگوئيد چشمت ندود اينهمه، يكشب قمر اينجاست
آري قمر آن قمري خوشخوان طبيعت آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست...
قمر در نوجواني در كلاس موسيقي مرتضي ني داود به فرا گرفتن دستگاههاي موسيقي ايراني و فنون آواز پرداخت و چندي بعد كمپانيهاي ضبط صفحه از آواز او صفحاتي ضبط كردند كه بر شهرت او افزود. بجز شهريار شاعران ديگري چون: ايرج، ملكالشعراء بهار، پژمان بختياري و تعدادي ديگر در وصف قمر و سجاياي اخلاقي او اشعاري سرودهاند. صداي او در قسمت بم و در اوج در هر دو حال نيرومند، گرم و جاذب بود و در راحت ادا كردن تحريرهاي متنوّع آواز ايراني مهارت داشت. او هيچگاه ماديات را نشناخت و با آن كه ميتوانست ثروتها اندوخته كند درآمد خود را به نيازمندان بخشيد و تا حدّي در اين كار زيادهروي كرد كه در اواخر عمر خود كاملاُّ محتاج شد. او از اولين خوانندگان راديو بود. از يالهاي پيرامون 1332 كه پخش برنامههاي راديوئي گسترش يافت به تدريج توصيه بازي و فساد اداري در آنجا هم اوج گرفت و برخي افراد شهرتطلب بيمايه به عنوان نوازنده و خواننده و سازنده! به راديو راه يافتند. اعمال نفوذ برخي متنفّذين و دولتمردان زمان باعث ترجيح بيهنران بر هنرمندان شد و بيشتر برنامههاي راديوي به عرصة خودنمايي برخي نو رسيدگان شهرتطلب تبديل شد. در آن برنامهها هر روز تصنيفي مبتذل و بيمحتوا به نام «ترانة روز» به گوش سادهپسند مردم بياطلاع ميرساندند. به استثناي برخي برنامههاي گلها و اركستر شماره يك به رهبري خالقي يا جواد معروفي و برخي برنامههاي تك نوازان، اكثر برنامههاي موسيقي راديو از آفت شهرت طلبان نوپا در امان نماند و اين وضع تا نيمة آخر سال 1357 ادامه داشت. حتي كار به جايي رسيد كه مرتضي ني داود را در سنين كهن سالي به راديو دعوت كردند و به او گفتند كه براي ماندگاري موسيقي سنتي ايران رديف موسيقي را با تار بنوازد و استاد كهن سال مدت يكسال و نيم (از سال 1348) از صبح تا شام در برنامهاي هفتگي در استوديوي راديو ايران حاضر ميشد و با شوق تمام و به اميد نشر و پخش آنها حدود 297 گوشه از دستگاههاي هفت گانه موسيقي ايراني و رديف قدما را با تار نواخت و نام هر گوشه را قبل از اجرا ذكر كرد كه توسط راديو در نوار ضبط شد.
رئيس راديو در آن زمان به استاد كهن سال موسيقي مرتضي ني داود قول داد كه آن نوارها را به طرق مختلف به گوش علاقمندان برساند و مرتضي ني داود به شوق اشاعة موسيقي ايراني نه فقط اين زحمت را متحمّل شد بلكه از دريافت حقالزحمه هم خودداري كرد و به رايگان و به اميد وفاي به عهد رئيس راديو به نواختن رديف پرداخت. ولي با كمال تأسف و تعجّب رئيس وقت راديو به قولي كه داده بود وفا نكرد و سرنوشت نوارها هم معلوم نشد كه چه شد؟! مرتضي نيداود با دلي آزرده و با تأسف چنين گفت: «نزديك به دو سال زحمت كشيدم و دستگاهها و ملحقّات آن را ضبط كردم، اما اين دستگاهها معلوم نيست چرا در آرشيو نگاهداري ميشود. وقتي كه قصد چنين كار مهمي را داشتم به من قول دادند كه اين نوارها را به طرق مختلف بين مردم پخش كنند، اما هيچ خبري نيست!» ديري نپائيد كه مرتضي ني داود با دل آزرده رهسپار آمريكا شد و در همانجا هم درگذشت. در بسياري از اشعار شهريار اشارههايي به اين دوره كه منجر به منزوي شدن هنرمندان شايستة موسيقي شده بود، ملاحظه ميشود. به طور مثال در قصيدة «صبا ميميرد» سروده است:
از محيط خفقان آور تهران پرسيد كه هنرپيشهاش از غصّه چرا ميميرد؟
ديگر از اشارات به وضع فوق ضمن غزلي است كه با رديف «حسين» براي دوست عزيزش حسين تهراني استاد تنبك سروده است و چنين ميگويد:
ديدي كه استفاده نكرد از تو راديو! يك مرد هم نگفت كه چون و چرا حسين؟
... تا راديو سپرده نگردد به دست اهل هر دو نصيحتي است به تحويل ما، حسين!
باري دل گرفته ما نيز وا شود روزي كه مشت بيهنران گشت وا حسين...
از وضع آشفتة راديوي رژيم، قمر نيز در امان نماند و او بر اثر مشاهدة نامردميها و حقناشناسيها به انزوا گرائيد. بر اثر حسادت و اعمال نفوذ برخي خوانندگان بيمايه، چون صداي بيمحتوا و سبك آنان در مقايسه با صداي رسا و استوار خوانندگان درجة اوّل نميتوانستتجلّي كند و بر اثر بيفرهنگي مسئولان وقت راديو ايران تنها چند نواري را هم كه از آواز قمر در راديو ضبط شد (همراه با تعدادي نوار ديگر از صبا و اديب خوانساري...) پاك كردند! قمر مريض و خانهنشين شد و مختصر حقالزحمه او را هم به قول حسابدار راديو به علّت فورماليتههاي اداري (!) قطع كردند. اگر سوزن حكاك دستگاههاي صفحه ضبط كني كمپانيهاي خارجي نبود و صفحات گرامافون از او ضبط نشده بود (كه آنها هم بر اثر بيمبالاني و نبودن آرشيو در دسترس علاقهمندان نبود) و آن صفحات در حال انهدام كه آثار استاداني چون: درويش، سماعي، وزيري، صبا و آواز خوانندگاني چون، قمرع اديب، تاج و امثالهم را دربرداشت، توسط معدود علاقهمندان، از دستفروشان حاشية خيابانها جمعآوري نميگشت، امروز اثري از صداي مشهورترين خوانندة قرن اخير ايران در دست نبود؛ قمر در سال 1338 در عسرت و انزوا درگذشت و مردم هم با سياستهاي مبتذل راديوي وقت در زمينة موسيقي، او و امثال او را فراموش كردند. آنهائي كه او را ميستودند و از آواز او بهرهمند بودند و ريزهخوار خوانش بودند حتي اينقدر به خود زحمت ندادند كه جنازه او را تا گور بدرقه كنند. نگارندة اين مقاله كه قمر را ديده بودم و در آخرين سالهائي كه آواز خواند صداي او و تمهيدات آوازيش را شينده بودم، شرح حال و خصال و آثار او را همراه با تحليل تخصصّي صداي او و بخشي از گفتارهاي هنري كه با او داشتم در شمارههاي ماهنامة موزيك ايران (در سال 1338 و بعد) به چاپ رسانيدم. در اشعار استاد شهريار اشارههاي مكررّي به مواردي كه ذكر كردم شده است. شهريار با وقوف به زندگي قمر و ارزش هنري او در شعر (غروب قمر) به مواردي كه ذكر كردم اشاره كرده است:
قمر برفت كه يكوقت آفتابي بود چه آفتابي و بادي چه آب و تابي بود
اين قسمت شعر و ابيات قسمت اوّل شعر شهريار اشاره به دوران شكوفائي هنري قمر و ايّام جواني او دارد:
از آن قمر كه بدو بود چشمها روشن چه گويمت كه به دلها چه التهابي بود
شهريار در جاي ديگر شعر در مورد سجاياي اخلاقي او ميگويد،
قمر به جود جوانمردي و به خلق و ادب زني نبود كه عاليترين جنابي بود
چه گنجها كه درآورد و با فقيران داد مگر به خرج قمر حدي و حسابي بود
در اين اواخر عمر اي اسف چها كه نديد ز زندگي كه به هر آيتش عذابي بود
... جهان سفله قمر نيز پير كرد و بكشت چنان گذشت كه گوئي خيال و خوابي بود
در ضمن همان قصيده است كه شهريار با آگاهي و احاطه به موسيقي درباره كيفيت آواز قمر ميگويد:
رديف سبك قمر مكتبي است در آواز چه مكتبي كه به موسيقي انقلابي بود
اكنون با ذكر شرح مختصري كه دربارة قمر نوشتم، شأن سرودن بسياري از اشعار شهريار كه اشاره به فراز و نشيب زندگي او دارد روشن ميشود و ميتوان موارد تلويحي را طبق توضيحات فوق توجيه كرد.
ديگر از استاداني كه مورد تمجيد شهريار واقع گشتند استاد محمد تاجبخش است كه شهريار غزلي با عنوان «ويلن تاجبخش» به او اختصاص داده است. مطلع شعر اين است:
شنيدهام كه به شاهان عشق بخشي تاج با تاج عشق تو من مستحقّم و محتاج
محمود تاجبخش در خانوادة اهل هنر متولّد شد. او تعليمات هنري خود را در رشتة ويلن نزد اسماعيل زرينفر و لطفالله مفخم پايان ط كرد و سپس نزد استاد ابوالحسن صبا به تكميل دورههاي ويلن پرداخت. تاجبخش سه تار را نيز استادانه مينوازد و چندي از تعليمات استاد احمد عبادي در اين رشته استفاده كرد. او با اركستر انجمن موسيقي ملّي و اركستر شمارة يك راديو همكاري داشت و سالها استاد هنرستان موسيقي ملّي بود كه نگارندة اين مقاله هم از كلاس او بهرهمند بودهام. استاد محمد تاجبخش هنرمندي متين و با شخصيت است كه ويلن و سه تار را با استادي مينوازد و چند سالي است كه به ضبط رديف موسيقي ايراني در نوار پرداخته است كه يادگار ارزشمند از رديف قدما محسوب ميشود.
شهريار چون خود سهتار مينواخت نسبت به استاد احمد عبادي علاقهاي خاص داشت. پدر عبادي، ميرزا عبدالله استاد مشهور تار و سه تار عهد ناصري و يكي از روايت كنندگان معتبر رديف موسيقي ايراني به شمار ميآيد. احمد عبادي در چنين خانوادهاي پرورش يافت. در سالهاي بعد از افتتاح راديو او از مروّجان سه تار به شمار آمد و شيوة استادانة نوازندگي او در اشاعة اين ساز كمك بسيار كرد.
عبادي خود از نوازندگان برنامة «گلها» بود و سه تار او همراه آواز خوانندگان مشهور آن برنامه به گوش ميرسيد. شهريار در قصيده «سه تار عبادي» كه در تمجيد آ ناستاد سروده است از پدر او ميرزا عبدالله به نام «ميرزاي شهير» ياد ميكند:
چراغ دودة مرحوم ميرزاي شهري كه شهره در همه عالم به اوستادي بود
شهريار در منظومهاي بلند از راهنمائيهاي استاد فقيدش حاج اسماعيل اميرخيزي، اديب و آزاديخواه و مشروطهطلب مشهور تبريز ياد كرده است. شهريار در ضمن آن منظومه چنين آورده است:
سفري هم به اصفهانم برد با خود و نخبه خيل همراهان
صدر مرحوم و تاج را ديدم با همه لطف و صُنع اسپاهان...
به طوري كه استنباط ميشود حاج اسماعيل اميرخيزي در سفر اصفهان كه اشاره شده است، شهريار را به ديدار صدر برده است. اين نام در منظومة بلند شهريار همان ميرزا عبدالحسين صدر (صدرالمحدّثين) اصفهاني فرزند ميرزا محمود خوانساري است كه ار واعظان خوش قريحه و خوش آواز و مشهور بود. از بلاغت و رسائي بيان صدر هنوز روايتها نقل ميكنند و از نفوذ كلام او در جلسلات چند هزار نفري حكايتها در خاطرهها باقي است. استاد ابوالحسن صبا، صدر را در اصفهان ديده بود و تحت تأثير صوت خوش او گوشه «صدري» را از صداي صدر به خط نت نوشت و در رديف خود در آواز افشاري ثبت كرد. خود ابولحسن صبا به هنگام تعليم اين گوشه در افشاري به نگارنده اظهار داشت كه بر اثر انگيزندگي صوت دلنشين صدر و به ياد شخصيت نافذ او آن قطعه را از صداي صدر به نُت نوشته و به يادگار شجاعت و آزادگي صدر در كتاب رديف يك ويلن خود به چاپ رسانيده بود. خود حاج اسماعيل اميرخيزي استادِ شهريار كه او را به ديدار صدر به اصفهان برده بود در وصف صدر شعري سروده اسن كه با اين ابيات شروع ميشود:
«صدر»ا بزرگواري اي آنكه چو[ن تو]، من صدر بزرگوار نديدم به روزگار
بيش از دو بار [گرچه] نشد بخت رهبرم تا ره برم به حضرت صدر بزرگوار...
صدر در سال 1315 در شيراز درگذشت. او برادر بزرگتر حسن صدر نويسندة فاضل و وكيل زيردست دادگستري بود.
استاد شهريار در شعر مذكور از ديدار تاج در اصفهان ياد ميكند كه منظور جلال تاج اصفهاني خواننده مشهور بود (!) كه از استادان بنام آواز و يادگار بينظير مكتب آواز اصفهان به شمار ميآمد. تاج در دوران نوجواني نزد نايب اسدالله استاد مشهور ني و سيد رحيم و حبيب شاطر حاجي و ميرزا حسين ساعتساز و حاج عندليب آواز و موسيقي [را] فراگرفت و شهرت او از دهة اوّل قرن چهرادهم هجري شمسي شروع شد. او داراي سبكي خاص و آوازي رسا و تحريرهاي منظم و دلنشين بود و در مناسب خواني و تحويل شعر با تلفّظ واضح و عرضة ضربيهاي زيبا و ارائه «مكتب آوازي اصفهان» استادي بيبديل بود. تاج در سال 1360 در اصفهان درگذشت.
بجز استاداتي كه از آنها ياد شد، در ديوان شهريار ذكر هنر استادان ديگر موسيقي چون: علياكبر شهنازي، عبدالحسين شهنازي، جليل شهناز، غلامحسين بنان و... ميان آمده است و البته غير از اينها نامآوران هنرهاي ديگر مانند نقّاشان و خطّاطان و شاعران و ارباب ساير هنرها نيز در ضمن اشعار شهريار ياد شدهاند كه از موضوع اين مقاله خارج است.
منبع : کتاب " به همین سادگی و زیبایی "